* 💞﷽💞
#رمان_ضحی♥️
✍بہ قلمِ #شین_الف🍃
#3
هرچند فکر نمیکنم اگر هم من چنین قصدی داشتم اون علاقه ای به کمک کردن می داشت... به هر حال باید زودتر شروع میکردم...
اولین کاری که کردم تعویض لامپ بزرگی که خریده بودم با لامپ کوچیک پذیرایی بود... تحمل نور کم و فضای تاریک رو نداشتم.... همیشه از تاریکی بدم میومده... از وقتی که یادم میاد...
تا غروب تمام زوایا و گوشه و کنار خونه تمیز شده بود...
البته از کت و کول افتادم ولی خستگی رضایت بخشی بود...بعد از یک دوش آب گرم یه چای داغ قاعدتا مکمل خوبیه...
مثل خان باجی ها از اساس خودم قوری و کتری جمع و جوری درآوردم و چای دم کردم... دیگه واضح بود که این دوستمون هم خونه نیست و وقتی برگرده شاید با یک فنجان چای موافق باشه... اونم چای لاهیجان از آب گذشته!...
چای که حاضر شد یک فنجون ریختم و پشت صندلی نسبتا کهنه ی میز آشپزخونه نشستم... کتابی که از دیشب شروع کرده بودم و اگر چه کم حجم، هنوز تموم نشده بود هم دستم بود و مشغول خوندن بودم....
کمی که گذشت صدای چرخیدن کلید توی در به گوشم خورد...
سر بلند نکردم تا در رو بست وچند قدمی جلو اومد... اینجا سر بلند کردم چون دوست داشتم واکنشش رو به خونه ی تمیز و مرتب ببینم... خیلی عادی و کمی صمیمانه گفتم:
_سلام...
اما نه تنها جوابی نشنیدم بلکه با قیافه بهت زده ش که توی خونه چشم میچرخوند مواجه شدم... فکر میکردم بهتش در اثر شگفتی باشه ولی کم کم آثار خشم توی چهره ش پیدا شد... تعجب کرده بودم. پرسیدم: مشکلی پیش اومده؟
مثل نارنجکی که ضامنش رو کشیده باشن شعله کشید و حمله ور شد سمتم:
_کی بهت اجازه داده دکور اینجا رو تغییر بدی...
مقابلش ایستادم و نگاهی به اطراف انداختم: تغییر چندانی ندادم فقط تمییزش کردم البته فکر نمیکردم ناراحت بشی حالا اگر فکر میکنی خوب نیست خب برمیگردونیم به حالت اولش...
تمام مدتی که حرف میزدم با چشمهایی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود و توی حدقه میلرزید بهم خیره شده بود...
عصبانیتش کمی غیر طبیعی بود ولی هر چی که بود هرگز فکر نمیکردم منتهی به کاری بشه که کرد...
🔔 گناه نکنیم ولی اگر گناه کردیم
✅ حضرت محمد صلى الله علیه وآله:
وقتی بندهای، تصمیم مىگیرد عمل نیکى انجام دهد، خداوند به خاطر نیّت نیکش، ثواب یک حسنه برایش مىنویسد. ولى اگر براساس نیّتش عمل کرد، ثواب ده حسنه براى او قرار مىدهد.
همین بنده، تصمیم مىگیرد گناهى را مرتکب شود. چنانچه آن را انجام ندهد، هیچچیز در نامه عملش نوشته نمىشود. ولی اگر مرتکب آن گشت، هفت ساعت مهلت داده مىشود.
آنگاه فرشتهای که کارهاى نیک را ثبت مىکند، به فرشتهای که کارهاى زشت را ثبت میکند مىگوید:
((عجله نکن! شاید پس از گناه، عمل نیکى انجام دهد که گناهش را محو کند زیرا خداوند مىفرماید:
{إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیّئاتِ}
{به راستى، اعمال نیک، اعمال بد را از بین مىبرد}
و یا شاید توبه و استغفار کند و اگر بگوید:
((أَسْتَغْفِرُاللهَ الَّذى لا إِلـهَ إِلاّ هُو، عالمُ الْغَیْبِ والشَّهادَة، العَزیزُ الحَکیمُ، الغَفُورُ الرَّحیمُ، ذُوالجَلالِ وَ الإِکْرامِ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ))
«از خداوند، طلب آمرزش مىکنم، خدایى که معبودى جز او نیست، داناى نهان و آشکار، ارجمند و نیرومند و صاحب حکمت است، بسیار آمرزنده و بسیار مهربان و صاحب جلالت و جوانمردى است. و به سوى او توبه مىکنم»
در این صورت چیزى در نامه عملش نوشته نمىشود.
ولى اگر هفت ساعت بگذرد، و حسنهاى انجام ندهد و توبه و استغفار هم نکند، مأمور ثبت نیکیها به مأمور ثبت زشتیها مىگوید:
«اُکْتُبْ عَلىَ الشَّقِىِّ المَحْرومِ»
بنویس گناه او را که بدبخت و از رحمت خدا محروم گردید.
📙 الکافى ، ج ۲ ، ص ۴۲۹
❀
#سخن_علما_و_بزرگان ۲
💫 تفاوت اعتقاد شیعه به منجی با دیگران
🍃 فرقی که ما شیعیان با دیگر فِرَق اسلامی و غیر اسلامی داریم اینست که ما این شخص عظیم و عزیز را میشناسیم؛ اسمش را، تاریخ ولادتش را، پدر و مادر و اجداد عزیزش را، « قضایایش» را میدانیم، ولی دیگران این ها را نمی دانند... به همین دلیل است که توسّلات شیعه، « زنده تر» و « پُرشورتر» و « بامَعناتر» و « با جهت تر» است...
🍃 اصل مهدویت مورد اتفاق همه مسلمان هاست... اما در بخش اصلی قضیه که « معرفت به شخص منجی است»، دچار نَقص معرفتند. شیعه با خبرِ مُسَلّم و قطعی خود، منجی را با نام، با نشان، با خصوصیات، با تاریخ تولد، میشناسد.
🌸 مقام معظم رهبری؛ ۷۴/۱۰/۱۷ - ۸۴/۶/۲۹
┄┅═✧❁✧═┅┄
راه های ساده برای شاد کردن خانم ها
1. زنها دوست ندارند میهمان ناخوانده داشته باشند ، بنابر این به آنها وقت کافی بدهید تا آماده شوند.
2. هر روز از همسر خود بپرسید چه کاری می توانید برایش انجام دهید؟
3. بدانید که وقتی همسرتان اظهار سر درد می کند چاره او مسکن نیست بلکه یک لبخند است.
4. وقتی از شما خطایی سر می زند اظهار تاسف کنید.
5. وقتی اوضاع قمر در عقرب است ، لبخند را از یاد نبرید.
6. از تلاشهای همسرتان تشکر کنید و ببینید که چقدر موثر است.
7. به این فکر کنید که همسرتان بهترین زن دنیا ، بهترین مادر برای فرزندتان و بهترین عروس برای مادرتان می باشد و ببینید که او اینگونه خواهد شد.
8. خسیس نباشید و در ستایش همسرتان دست و دل بازی نشان دهید اما یادتان باشد مبالغه نکنید.
9. همسرتان را کمک کنید استعداد های نهفته اش را شکوفا کند .
10. به جای هدایای گرانبها وقتتان را در اختیار همسرتان قرار دهید ، نشان دهید که به او توجه می کنید.
11. هرگز با همسرتان نجنگید در عوض آنچه را در ذهن دارید بر روی کاغذی نوشته و همراه شاخه گلی به او بدهید.
امیدوارم مفید بوده باشه براتون
31.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهارت های زندگی
« وسط حرفم نپر »
رعایت نوبت در صحبت
#انتخاب_عاقلانه_زندگی_عاشقانه ۱۵
✨اگر روحیات همسرت را درک نکنی، با بداخلاقی و بی تحملی خانواده را خراب میکنی.
✨ مردها اگر زنها را نشناسند، همیشه انتظار دارم زن ها هم مثل مردها باشند.
#انتخاب_عاقلانه_زندگی_عاشقانه ۱۵
#پسران
2⃣ دومین آفت👈🏻 🔸کوتاهی در رعایت حقوق خانواده 🔸
🌟جوان قبل از ازدواج باید بداند که خانواده علاوه بر اینکه یک نظام همراه با پیچیدگیها و روابط خاص است، تلاش و همت میخواهد. 💪🏼
🎀 زنداری و زندگی تشکیل دادن فقط به توان مالی و بلوغ جسمی نیست. بلکه بلوغ عقلی🧠 بسیار مهم است. زن و مرد باید زندگی را بشناسند، با وظایف و مسئولیتها و همچنین حقوق یکدیگر آشنایی داشته باشند. از جنس مخالف و ویژگیهای آن آگاهی کافی داشته باشند تا در آینده به مشکل نخورند.💢
👶🏻 درباره بچه نیز باید با سختیها و تغییراتی که در زندگی ایجاد میکند آشنایی داشت. اگر مردی دائم در حال گلایه از این سختیها باشد، یعنی به پختگی و بلوغ نرسیده و ازدواج کرده. قبل از ازدواج 💍و قبل از پدر شدن👨🏻 باید شناخت و آگاهی کافی را کسب کرد. در غیر این صورت رفتار ناشایست از او سر میزند که هم در تربیت بچه هم در زندگی تاثیر منفی خواهد داشت.⚠️
✨مرد خانه بودن قدرت روحی بالایی میخواهد.🌿 زن تمام پشتوانهاش قدرت مردش است و دوست دارد مردش را قوی، غیور و قدرتمند ببیند.💪🏼 وقتی زنی مردش را سست ببیند، احساس خطر میکند. 😣
🌷کسی که از مسئولیتهای خانوادهاش فرار میکند، و حقوق زن و خانواده را رعایت نمیکند، مثل بنده فراری است.🏃🏻♂ نه عبادت او قبول است نه نماز او و... تا وقتی که برگردد و مسئولیتهایش را انجام دهد.🔄
👈🏻بعضیها از انواع مسئولیتها به بهانههای مختلف، از جمله ارزشهای حیوانی و گیاهی و لذات و خوشگذرانیهای پوچ و دنیایی؛🎢 یا حتی به بهانههای مقدس و دینی ؛📿 فرار میکنند و یا آنقدر کار را به تاخیر میاندازند که مشکل آفرین میشود. ‼️
#استاد_محمد_شجاعی
✴️ یکشنبه 👈 7 آذر /قوس 1400
👈22 ربیع الثانی 1443👈 28 نوامبر2021
🏛 مناسبت های دینی و اسلامی.
🏴وفات موسی مبرقع فرزند امام جواد علیه السلام در شهر قم " 296 ه .ق".
⭐️ احکام دینی و اسلامی.
❇️ روز مبارک و شایسته ای برای امور زیر است:
✅ مسافرت رفتن.
✅ خرید و فروش.
✅ تجارت و دادوستد.
✅وشکار و صید و دام گذاری خوب است.
👼 مناسب زایمان و نوزاد مبارک و خوش قدم و خوشبخت و زندگی پاکی خواهد داشت. ان شاءالله
✈️ مسافرت:مسافرت خوب و مفید است.
🔭 احکام نجوم.
🌓 امروز :قمر در برج سنبله است و از نظر نجومی برای امور زیر نیک است:
✳️ خرید باغ و زمین.
✳️ آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✳️ خرید ملک و خانه.
✳️وقباله وقولنامه نوشتن خوب است.
📛 ولی ازدواج.
📛 امور زرگری.
📛 و معالجات و درمان خوب نیست.
💑 مباشرت و مجامعت: مباشرت امشب (شب دوشنبه)، فرزند چنین شبی حافظ قران گردد و به قسمت و روزی خود قانع باشد.ان شاءالله
⚫️ طبق روایات ، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث فقر و بی پولی میشود.
💉🌡حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن #خون_دادن یا #حجامت #فصد#زالو انداختن در این روز، از ماه قمری، سبب قوت دل می شود.
😴😴تعبیر خواب
خوابی که شب " دوشنبه " دیده شود طبق آیه ی 23 سوره مبارکه " مومنون " است.
و لقد ارسلنا نوحا الی قومه فقال یا قوم ......
و چنین استفاده میشود که خواب بیننده را خیر و خوبی از جانب بزرگی برسد که باور نکند یا نصیحتی به کسی کند و او باور نکند. و به این صورت مطلب خود رو قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن
یکشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مبارک و مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بی برکتی در زندگی گردد.
👕👚 دوخت و دوز
یکشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز مناسبی نیست . طبق روایات موجب غم واندوه و حزن شده و برای شخص، مبارک نخواهد بود( این حکم شامل خرید لباس نیست)
✴️️ وقت #استخاره در روز یکشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ و بعداز ساعت ۱۶ عصر تا مغرب.
❇️️ ذکر روز یکشنبه : یا ذالجلال والاکرام ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۴۸۹ مرتبه #یافتاح که موجب فتح و نصرت یافتن میگردد .
💠 ️روز یکشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_علی_علیه_السلام و #فاطمه_زهرا_سلام_الله_علیها . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌸بامید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله🌸
* 💞﷽💞
#رمان_ضحی♥️
✍بہ قلمِ #شین_الف
#4
خیلی آنی دستش رو بلند کرد و کشیده ی محکمی روی گوشم نواخت..
اصلا انتظار چنین برخوردی رو نداشتم! از شدت بهت دستم رو روی جای کشیده ش کشیدم و سرم رو تا حد امکان پایین گرفتم که چشمم به چشمش نیفته... تمام تلاشم رو می کردم که عصبانی نشم ولی درونم غوغایی بود... ابروهام با تمام قدرت گره خورده بود و فکم قفل شده بود. دستهام رو محکم مشت کرده بودم که بدون اجازه م کاری نکنن... اما واقعا چرا؟
بعد از چند ثانیه با بغض و خشم گفت:دیگه چی رو درست میکنی تو همه چی رو نابود کردی...
و اشکهاش جاری شد! از شدت تعجب گیج شده بودم... یعنی چی من چی رو نابود کردم؟ رفتارش اصلا قابل درک نبود...
خیلی سریع برگشت توی اتاقش و من هم رها شدم روی صندلی...
گیج و گم... به نظر نمی اومد مشکل روانی داشته باشه تمام رفتارهاش عادی بود اگر مشکلی بود حتما خانم بلر بهم میگفت...
پس منظورش از این کار و اون حرف چی بود؟ حتما علتی داشت که باید کشف میکردم...
هرچند موفق شدم واکنشی نشون ندم ولی درونم پر از تلخی و حرص بود و آروم نمی شدم... اینجور مواقع فقط یک راه برای خوب کردن حال خودم بلد بودم...
رفتم سراغش...
**
تقریبا چهار ماه زندگی جریان داشت...ساعت عبور و مرورمون تداخل نداشت و چندان هم رو نمیدیدیم... اگر هم اتفاقی برخورد می کردیم خیلی سریع دور میشد و من هم دیگه اصراری برای سلام کردن نداشتم... شاید کمی توی ذوقم خورده بود...
هرچند از این وضعیت و رابطه تاریک میان دو همسایه اصلا راضی نبودم و دوست نداشتم کسی کینه ای از من به دل داشته باشه ولی کاری هم از دستم برنمی اومد چون اصلا روی خوش نشون نمیداد حتی به اندازه پرسیدن یک کلمه ی چرا؟
اگر چه فشردگی کلاسها و حجم درسها از یک طرف و کار سنگین آزمایشگاه از طرف دیگه اونقدر ذهنم رو درگیر میکرد که جای دیگه نره ولی هنوز هم گاهی به اون علامت سوال بزرگ گوشه ذهنم درباره برخورد عجیبش فکر میکردم... سوالی که ظاهرا راهی برای پیدا کردن جوابش وجود نداشت...
چهارشنبه ی بعد از تعطیلات زمستانی، توی لابراتوار طبقه ی چهارم بیمارستان محل دوره تزم مشغول کشت یک ویروس خاص روی چند نمونه خون بودم که متوجه شدم مخزن خون موش آزمایشگاه خالی شده...
از پشت میز بلند شدم و دستکشم رو توی سطل زباله انداختم... راه افتادم سمت سالن بانک خون بیمارستان که انتهای راهروی همین طبقه بود و نمونه های خون انسانی و جانوری بیمارستان و آزمایشگاه اونجا نگهداری میشد...
هر چی به ورودی سالن نزدیک تر میشدم صدای مشاجره لفظی ای که توی راهرو پیچیده بود تقویت میشد و مشخص میشد منبع صدا کجاست.. همون مقصد من...
پا تند کردم که زودتر برسم... سر و صدا توی این بخش کمی عجیب بود چون محل تردد عموم نبود و حدس میزدم بین کارکنان آزمایشگاه یا بیمارستان و بچه های خودمون مشکلی پیش اومده اما وارد اتاق که شدم دیدم لوسی مسئول سالن بانک خون با خانم جوانی که پشتش به من بود بحث میکردن و ظاهرا موضوع نبود نمونه خون بود...
جلو رفتم و رو به لوسی گفتم: سلام مشکلی پیش اومده؟
کلافه گفت:امم فکر کنم آره... دوست این خانوم به خون احتیاج داره اما متاسفانه نمونه ی مورد نیازش موجود نیست درخواست دادیم که زودتر تهیه کنن اما این خانم دنبال من راه افتادن و منو بازخواست میکنن که چرا نمونه خون تموم شده؟!...
تمام مدتی که لوسی حرف میزد اون دختر با بهت خاصی به من خیره شده بود که من علتش رو درک نمی کردم...
من هم از گوشه ی چشم حواسم بهش بود و خوب آنالیزش کردم...
هم قد خودم بود ولی کمی لاغرتر...
از چشمای کشیده ی سیاهش غرور فواره میزد و توی جزء جزء صورتش پخش میشد...
لباسهای مارک و بسیار گرون قیمتش کمی غرور نگاهش رو توجیه میکرد...
شاید فقط قیمت کفشش معادل یک ماه خرجی من بود...
اما دلیل این نگاه طولانی و توام با بهتش هنوز برام مجهول بود...
با تموم شدن حرف لوسی تمرکز نگاهش رو از من گرفت و خودش رو جمع و جور کرد...
بعد خیلی بی تفاوت شروع کرد رو به من حرف زدن: یعنی چی که خون ندارید اگر از شما نپرسم پس از کی بپرسم دوست من اگر به موقع خون نگیره چند روز سر درد شدید رو باید تحمل کنه حالا ما تا کی باید منتظر باشیم تا خون برسه مسئول این سهل انگاری و بی نظمی کیه...
چشمهای من و لوسی هر دو چهارتا شده بود... لوسی بخاطر اینکه نمیفهمید اون چی داره میگه و من بخاطر اینکه... داشت فارسی حرف میزد....
دهن باز کردم و گیج گفتم:شما ایرانی هستی؟
بی حوصله سر تکون داد... گیج تر گفتم:خب از کجا فهمیدی من ایرانی ام؟
کلافه گفت:بخاطر اینکه میشناسمت... مگه تو همخونه ژانت نیستی...
با شنیدن اسم ژانت ناخودآگاه اخمهام رفت توی هم و منتظر سرتکون دادم...
_اون دوستم که الان منتظر خونه همون ژانته...
#ادامه_دارد