◽️ صحت وضوی شیعه در تاریخ جماعت عمریه قسمت • چهار ✔️
سند شماره 2️⃣
🔵«نزال بن سبره ميگويد: همراه (حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب عليه السلام) نماز ظهر را خوانديم، حضرت علیه السلام در جايگاه خودش در ميدان کوفه رفت و ما هم دور بر ايشان نشستيم تا اين كه وقت نماز عصر فرا رسيد. براي آن حضرت علیه السلام آب وضو آوردند. ايشان كفي از آب برداشت و دهانش را شست. و بيني اش را شست و صورت و دستهايش را مسح كرد و سر و پاهايش را نيز مسح كرد. ...»
📓مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 159
🖌🖍محقق كتاب، سند اين روايت را صحيح ميداند و در پاورقي تصريح ميكند:
✔️(1) اسناده صحيح.
📝محقق كتاب مسند ابی طیالسی (محمد بن عبد المحسن تركي) سند روايت را صحيح ميداند و مينويسد:
☑️(2) حديث صحيح، اخرجه احمد و...
📓بیهقی در شعب الايمان هم تصحیح روایت می کند
🟠 اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج 🟠
| #وضو
حرم
* 💞﷽💞 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمانکابوسࢪرویایی💗 قسمت144 پوزخندی نثار حرف هایم می کند و قدمی به طرفم برمی د
* 💞﷽💞
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان کابوس رویایی💗
قسمت145
این بار سر و کلهی همان پاسبان مهربان پیدا می شود.
در حالی که مشغول پخش غذا میان سلول های آن طرف است، می گوید:
_بهش بده!
بعد هم می گوید تا کاسه را پیش آورم.
کاسه از چند جایی سوراخ شده و غذا از آن بیرون می ریزد.
مجبور می شوم برای هدر نرفتن غذاها آن ها را در یک کاسه بریزم و باقی مانده را به سویی از کاسه ببرم که نریزد.
نگاهی به غذا می اندازم و با دیدن رنگ و رو و بوی بدش حالم بد می شود!
اصلا نمی دانم چه کوفتی است!
صدای قار و قورت معده ام را هم نمی توانم تحمل کنم.
پس از گذشت کمی و جدال بین خوردن و نخوردن مجبور می شوم بخورم.
چشم می بندم و بو نمی کشم.
مزهی گوجه و آب، سیب زمینی هر کدام گوشه ای از دهانم را می گیرد.
حال نوبت قورت دادن می رسد.
در فلاکت خودم مانده ام. ای کاش می توانستم گرسنگی را تحمل کنم.
کمی دیگر هم می خورم و باقی را می گذارم.
پتوی پاره و کثیفم را برمی دارم و دور خودم می پیچم.
سرمای عجیبی از لای زمین، دیوار و سقف می خزد.۱
از سرما دندان هایم بهم می خورند و صدایش تا ته مغزم می پیچد.
کار از پتو گذشته و بند بند وجودم پر شده از سرما.
در که باز می شود پیرمرد را مثل تکه گوشتی به داخل پرت می کنند.
باریکهی خون از دهانش بیرون می آید و لبخند زیبایی به لب می نشاند.
دستم را پیش می برم و ناخودگاه بعد از هینی که می کشم، می گویم:
_خدای من! خون داره میاد از دهنتون!
پیش از این که دستم به دهانش برسد خود را عقب می کشد.
لبخندش باعث می شود با دیدن دندان های خونی اش بیشتر وحشت کنم.
نفس هایش خس خس کنان از بینی و گلویش بیرون می آیند.
مجبور می شود با کندن گوشه ای از لباس دهانش را پاک کند.
می گویم روی گلیم بنشیند تا از شر سرمای استخوان سوز راحت تر باشد اما قبول نمی کند.
خیلی ساکت و مظلوم کنج در می نشیند.
به غذایش اشاره می کنم و می گویم:
_حاج آقا اگه میتونین چیزی بخورین.
براتون غذا گرفتم.
دستش را در حالی که از درد نا ندارد حرکت می دهد و به احترام روی سینه اش می گذارد و کمی به جلو خم می شود.
_ممنون دخترم ولی فعلا نمیتونم.
دیگر اصرار نمی کنم.
به پشت دست هایش نگاه می کنم و با دیدن پوست چروک و جاهای سوختگی دلم ریش می شود.
پشت دستش چند جایی اثر از سوختگی است.
به دستش اشاره می کنم و می پرسم:
_دستتون رو سوختن؟
لبخندی تلخ می زند و سر تکان می دهد.
_جا سیگاری نداشتن!
هر که طاووس خواهد... جور هندوستان کشد. نباید انتظار داشته باشیم آزادیی که ما میخوایم به راحتی بدست بیاد!
اگه به راحتی چیز گران بهایی رو بدست آوردی باید به راهی که رفتی شک کنی!
چیزی که به راحتی بدست بیاد پس به راحتی هم از دست میره!
خون ها باید داد تا نهال کوچکی مثل انقلاب کاشته باشه.
برای تایید حرفش سر تکان می دهم.
واقعا که جمله هایی که می گوید قصار و زیباست.
من را تا مدت ها اسیر بند بند کلماتش می کند و باید ساعت ها بنشینم و در موردش فکر کنم!
دمی که زبانش از سکوت می ایستد شروع می کند با من حرف زدن.
از عقایدم نمی پرسد چون از نظر او اسلام می گوید لا الکراه فی الدین.
اما از عقاید خودش زیاد می گوید و آن را برایم تشریح می کند.
گاه تردید می کنم که واقعا اسلام این است؟
من هر کجا رفته ام اسلام را این چنین ندیده ام! در اروپا آن را خشن معرفی می کردند و در میان اعضا آن را عقب مانده می نامیدند!
هر کجا رفته ام نتوانستم اسلام را بشناسم و حالا دست سرنوشت مرا در میان چهار دیواری ساواک با اسلام آشنا می کرد.
بعد از سکوت پیرمرد سر پایین می اندازم و به حرف هایی فکر می کنم که ذره ذره پازل اسلام را در ذهنم می چیند.
حرف هایش به دل می نشیند و فکر می کنم راز به دل نشستن آن صداقتش است.
هیچ گاه به حرف هایی که به من گفته می شد به چشم راستی و درستی نگاه نکرده ام زیرا قانعم نمی کردند.
در سازمان از ترس طرد نشدن حرفی نمی زدم اما نمیدانم حرف های این پیرمرد را بهت می توانم باور کنم.
_
۱. این زندان توسط آلمانی ها در زمان رضاخان بنا شد. طراحی این ساختمان به گونه ای بود که در زمستان ها بسیار بسیار سرد و در تابستان گرما از آن می بارید.
پ.ن هرچی با خودم کلنجار رفتم بعضی چیزا رو بگم تا شما به سنگدل بودن این شکنجه گرا بیشتر پی ببرین باز نتونستم... خیلی چیزها غیرقابل بیان هستش از مظلومیت این زندانیان. فقط این رو بدونین که از وقتی پای زندانی به اینجا باز میشه همه چیز آزاردهنده میشده حتی کارهای پیش پا افتاده!( سخن نویسنده)
⭕️کپےبدون نام نویسنده حرام است ⭕️
نویسندهمبینارفعتی(آیه)
* 💞﷽💞
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان کابوس رویایی💗
قسمت146
از خستگی چشمانم روی هم می افتد و باز سر می جنبانم.
یک دم صدای فریاد و فغان خاموش نمی شود.
نالهی و جیغ ها تمامی ندارد و ذهنم را دیوانه وار بهم می ریزد.
سرم را به دیوار می زنم و حس خستگی در من بیداد می کند.
از زمان بی اطلاع هستم و نمی توانم بفهمم روز است یا شب.
فقط گاهی که مرا از طبقات و راهروهای دورانی عبور می دهند از تابش نور میتوان فهمید روز است یا شب.
پیرمرد گاه از دردی که می کشد تنها ابرو در هم می کند.
آخی از زبانش به در نمی آید و تنها ذکر می گوید.
به طریقهی نماز خواندنش دقت می کنم.
نمازی که او می خواند با نمازی که پری و پیمان میخواندند یکیست اما این وسط یک جای کار میلنگد!
یک چیز میان شان تفاوت دارد.
من میتوانم این تفاوت ها را درک کنم اما نمیتوانم آن را به زبانی بیان کنم.
حالت گنگی است...
میدانی اما نمیدانی!
به دیوار خشک و سرد سر گذاشته ام.
سرمای دیوار در صورتم رخنه کرده و گمان می کنم حال خوشی ندارم.
فین فینی می کنم و سر از دیوار جدا می کنم.
پیرمرد پلک های چروکینش را بالا می دهد و می گوید:
_دخترم... میشه چیزی ازت بخوام؟
با تعجب می گویم بله!
مکث هایی که در جملاتش است باعث می شود تا برای ادای کلمات بعدی متوسل شود به نفسی تازه.
_من یه آدرس بهت میدم. ان شا الله ازاد شدی به اونجا برو.
به خانم عطاری بگو که از طرف حاج رسول اومدی و یه نامه داری.
منتظر هستم بعد از گفتن آدرس نامه ای به من دهد اما او می گوید:
_توی پستوی عطار خونه. کنج گلهای بابونه و صابون های معطر یه صندوق است.
صندوق رو که کنار بزنی کنار دیوار یه سوراخ میبینی. توی اون سوراخ یه نامه است. صندوقچه رو که خانم عطاری دادی کارت تمومه.
یک بار فرایندها را بالا و پایین می کنم و به همراه آدرس خوب به حافظه می سپارم.
چشمی می گویم.
اما سوالی که ذهنم را هم درگیر کرده می پرسم:
_حاج آقا اینقدر ناامید نباشین. من مطمئنم آزاد میشین و خودتون اون نامه رو به صاحبش می رسونین.
باز هم همان تبسم چشم نواز...
_ما دیگه عمرمون رو کردم.
این دنیا بمونه برای بقیه. بخدا قسم این روزا بهترین روزای عمرم بود.
هیچ وقت اینطور نشده بود که احساس کنم به خدا نزدیک شدم.
این روزها بیشتر تونستم به اندازهی سر سوزنی امامان مظلومم مثل امام کاظم، امام عسکری، امام هادی (ع) و... رو درک کنم که در زندان های عباسی چه می کشیدن.
خوشحالم اگه بتونم جان ناقابلم رو در راه خدمت به اسلام و مسلمین از دست بدم.
ترحمی برایش می کنم.
در حالی که اوست که باید به من ترحم کند!
روح بزرگ و ایثار او کجا و بزدلی من کجا! واقعا انسان به کجا می رسد که حاضر است جان شیرینش را با چیزی معامله کند؟
ردپای این سوالات ذهنم را مخدوش می کند.
در همین احوالات دوباره در باز می شود.
با اشارهی پاسبان برمی خیزم.
دیگر از این موش و گربه بازی ها خسته شده ام.
با خود فکر می کنم عجیب است پیرمرد به من اعتماد کرده؟
این آمدن و رفتن ها و بازجویی های من با بقیه فرق دارد.
کسی به من آزار نمی رساند و در عوض هر چه می توانند دیگران را شکنجه می کنند. پیرمرد با خودش فکر نمی کند شاید من نفوذی باشم؟
در حالی که دارم از راهروها عبور می کنم از لای دری که باز است نگاهم به مرد جوانی می افتد که با دیدن سوزن داغ رنگ به سفیدی گچ می زند.
با فشار دادن آن سوزن به زیر ناخن حالم دگرگون می شود.
روحم آزار می بیند به گونه ای که انگار مرا شکنجه می دهند!
دادهای مرد هنوز در گوشم است که می گوید:
_نمیگم! نمیگم ملعون...!
تنم با دیدن این صحنه ضعف می کند.
از آن به بعد سعی می کنم نگاه به کف سالن باشد تا چیزی را نبینم.
اما گه گاهی کف سالن هم ردی از خون می بینم و خیال هایی برمی دارد.
در باز می شود و راهم را به طرف صندلی ادامه می دهم.
کیانوش با قیافه ای حق به جانم به من زل می زند و احوالم را جویا می شود.
به جای ان که جوابی به او بدهم نگاهش هم نمی کنم.
دستگاه ضبطی را روشن می کند و با دکمه هایش ور می رود.
بعد هم صوتی پخش می شود که می گوید:
_سلام من میخوام به ادارهی شهربانی گزارشی بدم.
من متوجه شدم زنی از خرابکارها و عضو سازمان سوار ماشین زاهدان شد و به طرف تهران میاد.
این زن شال سوسنی و لباس پاکستانی به پشت زمینهی زرد داره.
بعد هم شروع می کند به تشریح کردن صورتم که درست نشانی های خودم است.
خوب به لحن و صدا گوش می دهم اما اثراتی از صدای پیمان در آن نمی بینم.
⭕️کپی بدون نام نویسنده حرام است⭕️
نویسندهمبینارفعتی(آیه)
* 💞﷽💞
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمانکابوسࢪرویایی💗
قسمت147
بعد از اتمام صوت پوزخندی تحویلش می دهم و می گویم:هه! این بود؟
با این سیانمایی ها نمیتونی منو نسبت به سازمان بدبین کنی!
از کجا معلوم که رفقای خودت این صوت جعلی رو درست نکردن؟
با کفش های پوزه دار است به دمپایی هایم می زند و با لبخندی کج جواب پس می دهد:
_اگه رفقای من بودن چرا فقط نشونی تو رو دادن؟ ما تحقیق ازتون کردیم و تحت نظرمون بود. ما میدونستیم شما باهم ازدواج کردین. پس باید نشونی اون شوهرت هم میداد اما چرا فقط تو؟
اِممم... شاید تو طعمه ای بودی تا ما شکارت کنیم، حتما سازمان هم نفعی میبره وگرنه نباید عضو فعالی مثل تو رو دور بندازه!
_دور ننداخته!
اینم یه سیانمایی دیگه تونه. با این استدلال ها میخوای کارت واقعی تر به نظر برسه.
فکر کردی من بچه ام؟ من این چیزا رو نمیفهمم؟
سخت در اشتباهی...
سازمان نسبت به اعضاش خیلی حساسه. مطمئن باش همین حالا داره نقشه انتقام میکشه. اگه بلایی سرم بیاد سازمان انتقام خونمو از دولت و حکومت تون میگیره!
خشم جمع شده در مشت هایش را بر روی میز خالی می کند و سرم داد می زند:
_من قصد ندارم بلایی سرت بیاد!
اگه نگاهی به خودت بندازی اینو میفهمی. نگاه کن! اینجا همه باید پاسخگو باشن اما تو چموشی میکنی.
کسی که چموش باشه پوست از سرش میکنن اما تو چی؟
کسی از گل بهت نازک تر گفته؟ اینا همش کار منه که تو بفهمی دوست کیه دشمن کیه!
بفهمی به کسایی اعتماد کردی که تور برات پهن کردن. لعنت به این...
مکثی بلند می کند و با لحنی آرام تر می گوید:" رابطهی دوستی..."
حرف هایش را جدی نمی گیرم.
کیانوش خوب بلد است نقش بازی کند و نمیتواند مرا با حرف هایش خام کند.
فکر می کنم او مرا تعقیب می کرده... اما این استدلال درست نیست چون آن ها میدانستند من و پیمان با هم هستیم و اما تنها عکس من در دست شان بوا پس این درست نیست!
شاید هم کسی زنگ زده اما از اعضای سازمان نبوده و واقعا مشکوک شده و شاید مرزبانی بویی برده از فرار ما و ساواک دستور داده دنبال مان بگردند.
شهربانی هم در بین راه مرا دیده و از پیمان خبری نداشته!
همهی اینها هست و درست نمی توانم حقیقت را بفهمم.
کیانوش از سکوتم استفاده می کند و می گوید:میخواستم اگه همکاری کنی صحبت کنم تا آزادت کنن اما مثل اینکه نمیشه!
تنها کاری که میتونستم برات انجام بدم این بود که نزارم اینجا کسی بهت اسیب بزنه چون... چون تو دخترِ بهترین دوست پدرم بودی اما دیگه کاری ازم برنمیاد.
بهتره قانون درموردت تصمیم بگیره!
یکهو احساس کردم تهدیدی جدی در کمینم است.
بیخیال ترین نگاهش را به من می اندازد و پاسبان را خبر می کند.
با عبور از کنارش احساس عذاب وجدان به من دست می دهد.
مطمئنم چیزی جز دل حریف این حماقت نمی شود.
از این که با دلش بازی کردم از خودم بدم می آید، اما هر دو بار دلش او را گول زد.
با نگاه به اینجا و فکر همکاری با ساواک خودم را دلداری می دهم و می گویم معلوم نیست خون چه کسانی به گردن اوست.
دیگر سردی هوا آزارم نمی دهد.
سردی روح مرا شکنجه می کند! دوراهی ها و افکارهای جورواجور مرا اذیت می کند.
ندانستن حال پیمان... عذاب وجدان داشتن یا نداشتن درمورد کیانوش... حرف هایی که از زبان پیرمرد در مورد اسلام شنیده ام.
تناقض ها را چه کار کنم؟
این ها همگی ذهنم را متلاشی کرده.
گوشه ای می نشینم.
پیرمرد لب به ذکر می جنباند.
ذهن آشوبم را به میان حرف های حاج آقا می برم و می پرسم:
_ببخشید شما هم ناآرام میشین؟
اینطور که ذهنتون درگیر بشه؟
او سر تکان می دهد و بعد لب می زند:" بله! هر انسانی ممکنه براش مشکل پیش بیاد."
_چطور خودتون رو آروم می کنین؟
لبخندش حکایت ها دارد.
_الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، همان کسانى که ایمان آورده اند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش مییابد.
یاد خدا طوفان دلها رو آرامش میده!
دخترم سعی کن به خدا فکر کنی و ذکر بگی.
_اما من که خدایی ندارم!
_خدایی داری، هر کسی خدا نداشته باشه باید بدونه خدا که دارتش!
_اما...
من جایی هستم که خدا رو نفی میکنن.
اونا میگن خدایی وجود نداره. بهشت و جهنم الکیه تا ما به حرف آخوندا کنیم.
⭕️کپی بدون نام نویسنده حرام است ⭕️
نویسندهمبینارفعتی(آیه)
* 💞﷽💞
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمانکابوسࢪرویایی💗
قسمت148
پتوی دورش را محکم تر می گیرد و با سری که پایین است، می گوید:
_شما جاتون اونجا نیست. اعماق قلب هر انسانی خدا وجود داره اونا نفی میکنن ولی شما فرق دارید. خودتون قاطی این آدمها نکنین.
بهشت و جهنم نیست؟ پس چطور این ساواکی ها که آدمهای زیادی میکشن و یا شاه مملکت که حقوق میلیون ها فرد رو به دست آمریکا میده، مواخذه میشن؟
آیا کسی که یک انسان کشته با کسی که جان چندین انسان رو گرفته برابره؟
کمی فکر می کنم و می گویم نه!
ادامه می دهد:
_قصاص کسی که یک نفر رو کشته مرگه همونطور که اون ساواکی که چندین نفر رو کشته مرگه!
ابرو بالا می دهم و می پرسم:
_این که درست نیست؟!
اون ساواکی باید بیشتر عذاب بکشه.
با خونسردی نگاه در میان دیوار و در می اندازد.
_درسته! برای همین بعضی اعمال باید در اون جهان یعنی بهشت و جهنم تصفیه بشن.
کسی که جانش رو در مقابل امر خیری فدا کرده چطور پاداشش رو در این دنیا میدن؟ اون که دیگه نیست!
اون ساواکی هم باید به تعداد قتل هایی که کرده قصاص بشه که امکانش در این جهان نیست.
پس برای حق و عدالت هم که شده باید جهان آخرتی هم باشه.
در دل احساس خوشایند می کنم.
چه دین جالبی! چه عدالتی!
برای من هم این که دیگر بعد از این دنیا به دیار فنا و نابودی بروم سخت است.
دنیا میدان آزمایش است برای امتحانات الهی که کارنامه آن را در آخرت به دست مان می دهند.
آن ساعت تا خیلی وقت با پیرمرد مشغول بحث هستیم.
هر چه او می گوید و من کمی تعقل به خرج می دهم می بینم کاملا درست است!
بهانه ای نمیتوانم بیاورم.
هر چه پیش می رود انگار پیش به سوی دریایی می روم که هیچ گاه در آن غرق نمی شوم.
تنها لذت آب است که مرا تشنه تر می کند.
نمیدانم چه قدر زمان سپری می شود اما همان قدر که می گذرد من تمامش را در خیال فرو رفته ام.
بین افکارم شکافی عمیق ایجاد شده.
حال من سوالاتی که در مورد اسلام داشته ام همه اش پاسخ داده شده اما فکری مرا می ترساند که اگر مسلمان شوم پیمان مرا ترک می کند.
در زمان هم کسی به من اعتماد گذشته را نمی کند.
اصلا به فتوای عالمان مسلمان، کسانی که خط و مشی مارکسیسم را برگزیده اند مرتد هستند.
چرا که خدا را انکار و جهان دیگر را مورد تردید قرار می دهند.
آن ها از راه مارکسی پیروی می کنند که خود دنیاگرا بوده و برای این جهان می جنگیده.
پس اگر من مسلمان شوم نمیتوانم با اعضای سازمان رابطهی قبل را داشته باشم.
از طرفی گوشهی دلم می تپد و می گوید:" تو به هر سوراخی خزیدی اسلام رو بهت بد معرفی کردن حالا که خدا خواسته اینجا با اسلام آشنا بشی پس حکمتی داره!
حتما دین اسلام هم دین حقیقی است که مسیحیان و یهودیان دنیا پرست به دیدنش به خطر می افتند و برایش نقشه ها می کشند..."
به خودم اجازهی شک دادن می دهم.
شک در همهی گفت و شنود های پیشینم.
شک در اسلامی که در اروپا دیدم، شک در حرف های رضاپور و امثال او در اردوگاه.
شک در ماهیت سازمان!
شک به سازمان بدنم را از ترس می لرزاند.
نه! من حتی شک هم کنم نباید از سازمان جدا شوم.
انگار بند ناف زنده بودنم را به سازمان بسته اند.
چون که من فقط پیمان را دارم.. بدون پول ، امنیت و سرپناه در این شهر بلایی به سر یک زن تنها می آید.
و ثانیاً هر کس به سازمان پشت کند و سراغ اسلام برود تصفیه در انتظار اوست! همان سرنوشتی که شریف واقفی را به آن دچار کردند!
پس هر طور هست من باید در سازمان بمانم.
در سلول باز می شود و پاسبان پیرمرد را صدا می زند.
او دستانش را به دیوار می گیرد و برمی خیزد.
تبسمش از هر وقت دلنشین تر است.
سبک بال تر به نظر می رسد، نورانیت در چهره اش مرا مغلوب می کند.
ناخودآگاه برمی خیزم و پیش می روم.
_حاج آقا کجا؟
_به دیدار معشوق...
دست و پایم را گم می کنم.
خوب از حالاتش می فهمم چیزی شده. نمیتوانم سکوت کنم و این دلشوره را در دل خفه کنم.
_شما رو برای شکنجه میبرن، دیدار معشوق چیه؟
شیرینی آن لبخند در روحم رسوخ می کند.
_من چیزی برای گفتن ندارم و کسی که چیزی برای گفتن نداره جاش دیگه اینجا نیست.
از خدا میخوام دختر گلم رو عاقبت بخیر کنه. شما قلبت پاکه دخترم برای من هم دعا کن.
پاسبان که کلافه شده تنه ای به پیرمرد می زند.
در را می بندد و از پنجرهی کوچک نگاهم را به بیرون می دهم.
قاب چهرهی پیرمرد در ذهنم حک می شود.
بی اختیار دانه ای اشک از گونه ام پایین می چکد و آه از نهادم برمی خیزد.
حرف او انقدر محکم بود که باور کرده ام دیگر نمی بینمش.
⭕️کپی بدون نام نویسنده حرام است ⭕️
نویسندهمبینارفعتی(آیه)
🌎🌺🍃
🌺
❇️ تقویم نجومی
🗓 سه شنبه
🔸 ۲۵ اردیبهشت/ ثور ۱۴۰۳
🔸 ۵ ذی القعده ۱۴۴۵
🔸 ۱۴ می ۲۰۲۴
🌓 امروز قمر در «برج اسد» است.
✔️ برای امور زیر خوب است:
امور ازدواجی
جابجایی
رفتن به خانه نو
بردن جهیزیه
آغاز درمان
افتتاح شغل و کسب و کار
خرید حیوان
امور مربوط به حرز
⛔️ ممنوعات
دیدار با مسئولین و صاحب منصبان
🌎🔭👀
🚖 مسافرت
خوب است و همراه با صدقه باشد.
👶 زایمان
نوزاد حالش خوب است. انشاءالله
👨👩👧👦 انعقاد نطفه
🔹 امشب (شب سه شنبه)
فرزند چنین شبی، شهادت در راه خدا نصیبش گردد.
🌎🔭👀
💇 اصلاح سر و صورت
باعث نشاط میشود.
🩸حجامت، خوندادن، فصد
باعث زردی رنگ میشود.
✂️ ناخن گرفتن
روز مناسبی نیست.
باید بر هلاکت خود بترسد.
👕 دوخت و دوز
روز مناسبی نیست.
شخص، از آن لباس خیری نخواهد دید
به روایتی آن لباس یا در آتش میسوزد یا سرقت شود و یا شخص، در آن لباس مرگش فرا رسد.
خرید لباس اشکال ندارد.
کسانی که شغلشان خیاطی است میتوانند در روزهای خوب بُرش بزنند و در روزهای دیگر، آن را تکمیل کنند.
🌎🔭👀
😴 تعبیر خواب
رویایی که امشب (شب سهشنبه) دیده شود تعبیرش از آیه ۵ سوره مبارکه مائده است.
﴿ ﷽ الیوم احل لکم الطیبات﴾
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که منفعتی به خواب بیننده برسد و به شکلی خوشحال شود.
مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
📿 وقت استخاره
از ساعت ۱۰ تا ساعت ۱۲
از ساعت ۱۶ تا عشای آخر (وقت خوابیدن)
📿 ذکر روز سه شنبه
«یا ارحم الراحمین» ۱۰۰ مرتبه
📿 ذکر بعد از نماز صبح
۹۰۳ مرتبه «یا قابض» موجب رسیدن به آرزوها میگردد.
🌎🔭👀
☀️ ️روز سهشنبه متعلق است به:
💞 #امام_سجاد علیهالسلام
💞 #امام_باقر علیهالسلام
💞 #امام_صادق علیهالسلام
اعمال نیک خود را به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
🌎🔭👀
⏳ مدت زمان اعتبار این تقویم
از اذان مغرب آغاز و اذان مغرب روز سهشنبه پایان مییابد.
🌺
🌎🌺🍃
🔶یا اباصالح المهدی علیه السلام
️🔶️اللهم عجل لولیک الفرج
گل فزون است ولی آن گل بی خار کجاست؟
خیمه بسیار بوَد، خیمه ی دلدار کجاست؟
دل آواره ی من، خانه به دوشِ یار است
ای حرم با من دلخسته بگو، یار کجاست؟
عرفات و جبل الرّحمه، بگویید به من
کعبه ی روح مرا وعده ی دیدار کجاست؟
شب، شب مشعر و چشم همگان بیدار است
جگرم خون شده، یارب! دل بیدار کجاست؟
یوسف فاطمه! بازار تو، گرم است ولی
آنکه ما را ببرَد بر سر بازار کجاست؟
تا بیاییم سر راه تو با گوهر اشک
سینه ی سوخته کو؟ چشم گهربار کجاست؟
حاجیان در عرفاتند و ز هم میپرسند
حاجی فاطمه کو؟ رهبر احرار، کجاست؟
ای جوانان مدینه! ز شما میپرسم
که علی اکبر و عباس علمدار کجاست؟
نه رباب و نه ز گهواره ی اصغر، خبر است
طفلِ شیرِ حرم حیدر کرار کجاست؟
«میثم» از کثرت عصیان چه هراست، بشنو
عفو، فریاد برآرد که گنهکار کجاست؟
شاعر سازگار حاج غلامرضا
منبع یک ماه خون گرفته۴
🔶️منبع بانک جامع اشعار مداحان جلد ۱ تا ۱۵/ مهدی سروری (مداح)
️🔶️بازار کتاب قائمیه