#پارت⁸
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
وقتی مادر از سرِ کار برگشت، دختر بدون معطلی به سمتش دوید و محکم بغلش کرد. گرمایِ آغوشِ مادر، انگار آخرین تکههای تردید را هم در دلش آب کرد. با چشمهایی که از ذوق میدرخشید، آرام در گوشِ مادر زمزمه کرد: «یعنی واقعاً قراره برم؟ یعنی میتونم بیام روبرویِ گنبد و بگم: آمدم ای شاه پناهم بده؟»
مادر، سرش را با لبخند بوسید و گفت: «آره عزیزم… خدا خودش راهو برات باز کرد.»
از آن روز به بعد، تمامِ دنیایِ دختر خلاصه شد در مشهد. مدام در خیالش، خودش را زائرِ حرم میدید؛ ساعتها به حال و هوایِ آنجا فکر میکرد و لحظهها را برای رسیدنِ موعدِ سفر میشمرد. حتی لباسهایش را از کمد بیرون آورده و بارها چک کرده بود.
اما درست همان وقتی که غرق در این رویاها بود، اتفاقی افتاد که ضربان قلبش را بالا برد. انگار قرار نبود این مسیر تا این حد هموار بماند… یک تماسِ غیرمنتظره، یا شاید یک حرفِ تازه از طرفِ یکی از دوستانش، دوباره سایهیِ تردید را به جانش انداخت!
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥