امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت¹³
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
مامان و داداشم اونطرف اوتوبوس نشسته بودن؛ من و داداش کوچیکم هم اینطرف. چون جا کم بود، داداش کوچیکم رفت پیش مامان نشست. یه خانمی هم کنار من نشست که خیلی مهربون بود و توی راه، هر از گاهی بهم آجیل و خوراکی تعارف میکرد.
همینطور که اتوبوس راه افتاده بود و من از پنجره بیرون رو نگاه میکردم، یه ماشین آشنا توجهم رو جلب کرد… بابا بود! همینطور پشت سر ما میاومد. دست تکون دادم و براش بایبای کردم؛ بهش گفتم: «برو دیگه، بسته!» آخه قرار بود بره مدرسه تا برگهی اجازهی سفر ما رو امضا کنه که چند روزی نباشیم.
هندزفری رو گذاشتم توی گوشم، یه نوحه پلی کردم و سرم رو چسبوندم به پنجره و به منظرهی جاده خیره شدم. بعد از یه ساعت، رسیدیم به ایستگاه قطار تبریز.
چمدونها رو برداشتیم و وارد سالن شدیم. اولینبار بود همچین جایی رو میدیدم؛ کلاً اولینباری بود که قرار بود سوار قطار بشم. روی صندلیهای انتظار نشستیم تا اینکه بعد از چند دقیقه گفتن: «بلیطها رو آماده کنید و سوار شید.» طولی نکشید که راه افتادیم سمت قطار. قطار، آبیرنگ بود و اسمش هم «رجا» بود.
وقتی از پلههای قطار بالا رفتم و وارد راهرو شدم، قلبم تندتر میزد. هیچوقت فکر نمیکردم اولین سفرِ زندگیام، اون هم به مقصد مشهد، اینقدر با ابهت شروع بشه. وارد کوپه شدم، چمدونم رو گذاشتم بالا و کنار پنجره نشستم. هنوز قطار راه نیفتاده بود که نگاهم به ریلهای بیرون افتاد؛ یعنی واقعاً دارم میرم؟ یعنی میتونم اون گنبد طلایی که همیشه توی تلویزیون میدیدم رو از نزدیک ببینم؟
سرم رو به شیشه تکیه دادم و منتظر شدم تا سوت قطار بلند شه؛ نمیدونستم اونطرفِ این ریلها، چه چیزی در انتظارمه…
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥
گفت:ما لیاقت داریم که جزو ٣١٣ نفر باشیم؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
چی میگی،
ما جزو ۲۰میلیون زائر کربلا هم نیستیم💔
#کربلا
#منجیعالم
╰┈➤ @haram27 ❥
گفتـــم .. اگـــر در کربـلا بـــودم تا پای جان بــرای حســـین تلاش میکــردم گفت ..
یک حسیـنزنـده داریم نامـش مهــدیاسـت تاحالا برایش چه کـرده ای؟ سکـوت کـردم ..:) ️
#تلنگر
#منجیعالم
╰┈➤ @haram27 ❥