_
نخستیننقشعالمیاعلیبود
تمام اسم اعظـم یا علی بود•
ملائــک را پس از ذکرخداوند
ز هر ذکریمقدم یاعلی بود..
#امیرالمومنین
╰┈➤ @haram27 ❥
_
گاهــی شبیه آدم و حـوا در اوج غم ،
بنشین و جای توبه فراوان بگو علی .
#امیرالمومنین
╰┈➤ @haram27 ❥
شبدستبهگیسویِعلیمیگیرد؛
خــــورشیدرُخازرویِعلــــیمیگیرد
آنقـــــدرزدمسنــگ ِعلــــیبــــرسینه؛
سنــگ ِلحـــدمبــــوی ِعلــیمیگیرد
#امیرالمومنین
╰┈➤ @haram27 ❥
امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت⁴¹
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
قدمبهقدم به ضریحِ امامِ مهربانیها نزدیکتر میشدم. دلم میخواست گریه کنم، اما انگار بغضم سد شده بود؛ فقط میرفتم جلو. صدایِ خانمی که مدام با گریه میگفت: «رضا… یا امام رضا…» تویِ فضایِ شلوغِ اطرافِ ضریح میپیچید، اما من انگار در خلأ بودم.
بالاخره رسیدم. اونقدر نزدیک که نفسم به ضریحِ طلایی میخورد. دستام رو گره کردم به شبکههای ضریح و چشمامو بستم. تو اون ثانیهها، انگار زمان برای من متوقف شد. چیزی بینِ من و آقا ردوبدل شد که از وصفش عاجز موندم، اما فقط خدا به خوبی از این آگاهه.
خادمها مدام با صدایِ بلند میگفتند: «زائرِ محترم، بفرمایید… راه بدید…» نمیخواستم جدا بشم، اما راهی نبود. گوشهی ضریح رو بوسیدم و به ناچار دور شدم.
به محض اینکه یه قدم از اون کانونِ امن فاصله گرفتم، انگار بندِ دلم پاره شد. بغضم ترکید؛ محکم و بیصدا گریه میکردم. نمیتونستم بایستم و آروم بگیرم از طرفی هم نمیتونستم بشینم. همینطور دربین جمعیت حرکت میکردم، اما اشکم بند نمیاومد. سنگینیِ نگاهِ اطرافیان رو حس میکردم اما برام اهمیتی نداشت؛ من در دنیایِ خودم بودم.
همونطور که غرق در هقهقِ خودم بودم، یه لحظه به خودم اومدم و سرمو بالا آوردم. اطرافو نگاه کردم جمعیت دورم روگرفته بود و من توی اون هیاهویِ طلایی و نورانی، راهیو که اومده بودم رو گم کرده بودم…
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥