امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت⁴²
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
بعد از کلی پرسوجو و گشتن توی اون شلوغیِ بیپایان، بالاخره اون دَرِ آشنا رو پیدا کردم و نفسم حبس شد. با دیدنِ مامان، دوباره بغضم شکست. رفتم کنارش نشستم؛ مامانم که هوایِ ابریِ دلم رو دید، با مهربونی پرسید: «چیشد؟ دل به دلدارش رسید؟» سرمو به نشونهی «آره» تکون دادمو خودمو انداختم تو بغلش.
توی این لحظاتِ نفسگیرِ پایانی، انگار تمامِ عمرم رو خلاصه کرده بودم توی اون خواستهها. زل زدم به ضریح طلایی و با دلِ بیقرارم به امام رضا گفتم: «یا امام رضا! دیگه دفعهی بعدی اینهمه منتظرم نذاریا! دیگه یه ماه بعد بیام، فوقش یه سال بعد… دوری از شما خیلی سخته، خودت میدونی… و اینکه آقا، دلم میخواد دفعهی بعد، با رفیقم بیام.» این آخرین خواستههام از امام رضا بود؛ نرفته، دلم واسه اونجا تنگ شده بود.
اهالیِ حوزه هم کمکم جمع شده بودن، انگار اونها هم مثل من نمیخواستن لحظاتِ آخر کنارِ ضریح رو از دست بدن. بعد از اون همه دعا و راز و نیاز، یه سر هم رفتم سرِ مزار شهید رئیسی و یه فاتحه براشون خوندم؛ حس کردم یه پیوندِ غریبی بین این زیارت و اون شهید برقراره. هنوز غرقِ این فکرها بودم که صدایِ مدیرِ حوزه مثل پتک خورد تو سرمون: «پاشین بچهها که دیره! از قطار جا میمونیم ها!»
ساعتِ سهِ نصفهشب بود. با یه عجلهی عجیبی راه افتادیم سمتِ خروجی. تو اون هیاهویِ سردِ نیمهشب، یهو یکی از خانما گفت با نگرانی گفت: «دخترم! دخترم نیست!»
این داستان ادامه دارد…
╰┈➤ @haram27 ❥
امام رضا (ع) فرمود:
هر كه نمى تواند كارى كند كه به سبب آن گناهانش زدوده شود، بر محمّد و خاندان او بسيار درود فرستد ؛ زيرا صلوات گناهان را ريشه كن مى كند.
#احادیث|#صلوات|#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥