امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت⁴³
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
حالا بیا و دخترِ اون خانوم رو پیدا کن! همهی بچههای کاروان بسیج شده بودن تا همهجا رو بگردن و پیداش کنن. از اون طرف هم عقربههای ساعت بیرحمانه میرفتن جلو و همه استرسِ جا موندن از قطار رو داشتن.
توی اون هیاهو و بدوبدو، من و مامانم افتاده بودیم به جونِ داداشم که بیدارش کنیم! بندهخدا انگار تو یه دنیای دیگه سیر میکرد؛ چنان غرقِ یه خوابِ شیرینِ سنگین بود که اصلاً حرفای ما رو نمیشنید و انگار نه انگار که ساعتِ سهِ نصفهشبه و باید بریم! با کلی داد و بیداد و به زور و بدبختی از تو زمین بلندش کردیم تا ما بریم .خداروشکر بعد چند دقیقه، اون دخترکِ شیطون هم پیداش شد و همه یه نفس راحت کشیدیم؛ اما با همهی این شلوغیها، تلخیِ خداحافظی از حرم مثل یه سنگِ سنگین روی دلم سنگینی میکرد.
همگی باهم، قدمبهقدم داشتیم دور میشدیم. دلم میخواست دست ببرم به آسمون و بگم: «یا امام رضا، دستم به دامنت، نذار برم…»
رسیدیم به چایخانهی حرم. گفتم: «بیایید، بیاین این آخرین چاییرو هم بخوریم بعد بریم.» اما مدیرِ حوزه با نگرانی گفت: «نه دخترم، وقت نداریم، تا همینالانشم دیر شده!» بقیهی گروه راه افتادن و رفتن جلو، اما دلِ من طاقت نیاورد. پام رو سفت کردم و برگشتم سمت چایخونه، سریع یه چایی گرفتم و سرم رو که برگردوندم ؛ دیدم یکی از همسفرا هم پشت سر من اومده و چایی گرفته ،اونم دلش طاقت نیاورده بود و نمیخواست حسرتِ اون آخرین چای به دلش بمونه. همونجا، نگاهی به هم کردیم و لبخند زدیم؛ از همونجا رفیق شدیم و تا آخرِ راه همصحبت…
این داستان ادامه دارد …
╰┈➤ @haram27 ❥
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا ؛
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا ؛
﷽
نه ادعایی داریم، نه توقعی.
فقط یه آرزو داریم:
که روزی بگن «اینم از خادمای آقا بود» 🕊
تو این کانال، شبهه میشکنیم و با هم رشد میکنیم.
هر عضو، یه قدمِ نزدیکتر به ظهور.
تو هم بیا 💫
🔗 https://eitaa.com/seawki