این ادم اینقدر اهل احتیاط بوده که میگن همیشه یه ریگ توی دهنش میذاشته که مبادا بتونه هر حرفی رو بزنه
هر وقت میخاسته یه حرف حسابی بزنه اون ریگ رو از دهنش بیرون می اورده و بعدش دوباره میذاشته توی دهنش
باباشم که از بزرگان شهر بوده.
مجتهد بوده
حتی تا این اندازه که مردم میومدن پیشش و طرح دعوا می کردن و اون بینشون قضاوت می کرده
باباش اهل کرامتم بوده .
میگن مثلا اگه یکی رو مار نیش میزده ،همین که دستش رو روی محل گزیدن مار میذاشته زهر خارج میشده و اون ادم خوب میشده
دایی آدم قصه ی ما هم از بزرگان معروفه .
داییش آیت الله طالقانی معروفه.
ادم قصه ی ما با اون شخصیتش و با این ایل و تبار درست و حسابی که داره، متاسفانه گیر رفیق نابابی می افته و از مسیر حق منحرف میشه .
اون با عقاید کسروی آشنا میشه و آروم آروم مثل اون میشه و در آخر کارم یه کتابچه می نویسه و توش عقاید شیعه رومی بره زیر سوال😏
امام خمینی هم تا می بینه که اون کتابچه داره جوونا رو منحرف می کنه ، تموم کار و باراش رو می ذاره کنار و توی حدود ۴۰ روز یه کتاب مینویسه به نام « کشف اسرار» جواب شبهات اون رو محکم و مستدل میده
آدم قصه ی ما کسی نیست جز:
علی اکبر حَکَمی زاده فرزند میرزا مهدی حکمی قمی