اون از ماجرای تهرانشون که چند میلیون نفر و حیران سرگردان کردند و محروم از دیدن اقا
اینم از امروزشون
یادتون هست مراسم تشیع جنازه ی سید حسن نصرالله رو که چه قدر منظم و عالی و رسانه ای!!!
ولی اینجا با سکوتشون و بی برنامگیشون نصف بیشتر جمعیت مسیر رو تخلیه کردند
حیف
حیف
حیف
بلاخره انتظار سر اومد
جان جانانمون
آقای شهیدمون
آقای رشیدمون
آقای مظلوممون رسید
😭😭😭
هدایت شده از کانال حسین دارابی
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهش میگن آقا وحید
میگه من خیلی بدهکار رهبرشهید هستم، خیلی بهش بدگفتم...
ان شاء الله منو ببخشه 😭
۱۲۰ شب سرِمیدان مرجعیتِ قم موکب راه انداخته
خودش ماشین سنگین داشته فروخته ۱.۶۰۰ خرج موکب کرده...
ترامپ:
فکر نمی کنم در تشییع رهبر ایران « یک نفر» شرکت کند!
گمان کردی «یک نفر» نمیآید...
اما در ایران،
یک «ملت» برخاست.
و در عراق،
یک «امت» به حرکت در خواهد آمد.
هدایت شده از میثم تـمّار
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر شهید انقلاب:
اگر یک ملتی رهبرانی داشت احساس عزت کردند به اسلام و به هویت خودشون اون ملت عزیز خواهد شد
دشمن با یک چنین ملتی کاری نمیتونه بکنه
از روز اول همه قدرتهای درجه یک دنیا علیه ما دست به هم دادند و اقدام کردند
ما از بین نرفتیم و رشد کردیم
روزی که شماها در قدس نماز جماعت میخونید اون روز رو ببینید
ممکنه شخص این حقیر یا امثال ما نباشند اما این روز خواهد آمد و زود دیر هم نخواهد شد...
اخبار لحظه ای جنگ را اینجا ببینید 👇
┄┄┅┅┅❅🇮🇷❅┅┅┅┄┄
✅کانال رسمی #میثم_تمار 👇
@meysame_tammarr
دعای خیر رهبر شهیدمون بدرقه راه زندگی تک تکتون باشه ان شاءالله
پریشب که در تهران واسه وداع و تشییع بودم در کوچه پس کوچه های خیابان ابوذر( همانجایی که مسجد ابوذری است که آقا رو در دهه شصت ترور کردند) چشمم به یه بنده ی خدایی افتاد که کتاب های قدیمی و دست دوم رو کنار خیابون بساط کرده بود.
جلو رفتم . عنوان های کتابهاش رو نگاه می کردم.
چشمم افتاد به یه کتاب جالب .
نویسنده اش جناب مرحوم دکتر اقبال آشتیانی نویسنده و پژوشگر مطرح بود.
اسم کتاب:« میرزا تقی خان امیر کبیر» بود.
کتابی تحقیقی و مفصل در مورد زندگینامه ایشون.
بلافاصله خریدمش.
امروز بعد از تشییع در قم، فرصتی داد تا تورقی کنم.
خیلی کتاب جذاب و خوبیه.
سعی می کنم برخی از مطالب جذابش رو با شما به اشتراک بذارم
ان شاءالله که مفید باشه🙏
زرنگی امیر کبیر!
میگویند وقتی امیر بچه بود، قائممقام پسرهایش را پیش معلم میبرد و امیر هم همراهشان میرفت و ناهار بچه را می برد. چون امیر اجازه نداشت داخل اتاق بنشیند، دمِ در میایستاد تا ظرف غذاها رو برگرداند.
اما هرچه معلم به بچهها درس میداد، امیر همانجا گوش میکرد و یاد میگرفت.
یک روز قائممقام از پسرهایش امتحان گرفت. هرچه از آنها پرسید، نتوانستند جواب بدهند. بعد از امیر پرسید: «تو کجا درس خواندهای؟» امیر گفت: «همان روزهایی که آقازادهها را برای درس آوردید، من دمِ در میایستادم.» قائممقام به او انعامی داد، اما امیر آن را قبول نکرد و گریهاش گرفت. قائممقام پرسید: «دیگر چه میخواهی؟» امیر گفت: «به معلم دستور بدهید درسی را که به آقازادهها یاد میدهد، به من هم یاد بدهد.» قائممقام هم دلش سوخت و به معلم دستور داد از آن به بعد به او هم درس بدهد
کتاب امیر کبیر ص ۸