eitaa logo
پای حرف امام علی(علیه السلام)/علیرضا مطلب🇮🇷
1هزار دنبال‌کننده
638 عکس
711 ویدیو
16 فایل
ارائه ترجمه روان و عامیانه از نهج البلاغه بر اساس شرح آیت الله خوئی ره ارتباط با مدیر: @Alirezamotalleb
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به همراهان عزیز نامه ۶۸ خطاب به سلمان فارسیه. مناسب دیدم قبل از نامه ،ماجرای سلمان رو به نقل از کتابهای اهل سنت واستون بگم. من این ماجرا رو به نقل از ابن ابی الحدید میگم
ابن ابی حدید رو که میشناسین ؟؟؟؟
اون حدود 700 پیش یه شرح مفصلی واسه نهج البلاغه نوشته. واقعا دانمشند و ملاّست . هم تاریخ می دونه و هم ادبیات و هم شعر و هم حدیث. خلاصه آدم خفنیه . فقط یه مشکلی داره و اونم اینه که سنیّه😊 البته من سنی ها رو دوسشون درامااا. ولی خوب شیعه ایم دیگه 😍
خوب بریم سراغ زندگنامه ی سلمان فارسی به روایت ابن ابی الحدید . این دانشمند اهل سنت:
ابن ابی الحدید از قول محدثین نقل می کنه که : سلمان می گه من یه دهقان زاده بودم در روستائی به نام « جی » در اصفهان. ( منم الان همونجا ساکنم 😀در جی اصفهان که الان شده جزء شهر اصفهان😎) سمان میگه پدرم به من خیلی علاقه داشت تا جائی که اصلا نمیذاشت از خونه بیرون برم . منم در دین زرتشتی کوشش زیادی کردم تا جائی که توی این این دین به مقام خادمی آتشکده رسیدم .
تا اینکه یه روز بابام من رو واسه سر کشی به زمینش فرستاد . در بین راه به کنیسه ی مسیحی ها رسیدم . از سر کنجکاوی وارد اونجا شدم و نماز و عبادتشون رو دیدم . وقتی دقت کردم دیدم دینشون و آئینشون از مال ما خیلی بهتره . ازشون پرسیدم اصل این دین از کجاست ؟ گفتند : توی شام هست . منم که مشتاق این دین شده بودم از اصفهان فرار کردم و رفتم شام. و رفتم خدمت اسقف و خادمش شدم و شروع کردم ازش چیز یاد بگیرم. چند سالی گذشت تا اینکه اسقف در شُرف مرگ قرار گرفت . من ازش پرسیدم بعد شما من پیش کی برم ؟؟؟ گفت: این مسیحیا که اینجان هموشون دینشون رو خراب کردن و خودشون رو به هلاکت انداختند . فقط یه نفر هست توی شهر موصل که مسیحی واقعیه . بعد از من برو پیش اون . سلمان می گه : منم بعد از مرگ او رفتم موصل و خادم اون مرد شدم . مدت کمی گذشت که اون هم به حال مرگ افتاد و من رو به شخصی در شهر نصیبین عراق توصیه کرد. ابن ابی الحدید میگه: صومعه ای که الان در این شهر هست ، همونیه که سلمان مدتی توش عبادت کرده.
خلاصه سلمان میاد به شهر نصیبین و خادم و شاگرد اون مرد مسیحی میشه . باز وقتی زمان مرگ این مسیحی میرسه سلمان رو به شخصی در شهر عموریه در کشور روم حواله میده . سلمان هم بار سفر می بنده و میره روم پیش اون بابا. بعد از مدتی که اونم در حال مرگ میشه ، سلمان ازش می پرسه بعد از تو من کجا برم ؟ اون مرد بهش میگه: دین مسحیی دیگه نابود شده و مردم دیگه به طریق حق نیستند . الان دیگه زمان اون رسیده که پیامبر جدیدی از نسل حضرت ابراهیم ظهور کنه. اون در سرزمین عرب هست و به خاطر خدا از شهرش هجرت می کنه و می ره یه جائی به نام « حرّتین». این پیامبر جدید چندتا نشونه هم داره : اولا) یه نخلی داره که زیرش میشینه و مردم رو راهنمائی می کنه ثانیا) صدقه رو واسه خودش حرام کرده ولی هدیه رو قبول می کنه و ثالثا) بین دو کتفش یه خالی هست که علامت نبوّتشه
خوب تا اینجاشو داشته باشین تا بقیه ش رو شب واستون بگم 😊🥰
سلام به دوستان شبتون بخیر و شادی هستین ادامه داستان سلمان رو بگم ؟؟؟؟
گفتیم آخرین استاد سلمان بهش گفت که باید بره به سمت حجاز و دنبال پیغمبر جدید بگرده اونم دنبال یه فرصتی بوده که با یه کاروان راهیه حجاز بشه که به کاروانی از قبیله ی « کلب» برخورد می کنه و با اوا همراه میشه
وقتی کاروان به « وادی القری» یعنی همین سرزمین مکه میرسه ، نامردی می کنن و سلمان رو به عنوان برده به یه یهودی می فروشن😔