اون حدود 700 پیش یه شرح مفصلی واسه نهج البلاغه نوشته. واقعا دانمشند و ملاّست .
هم تاریخ می دونه و هم ادبیات و هم شعر و هم حدیث.
خلاصه آدم خفنیه . فقط یه مشکلی داره و اونم اینه که سنیّه😊
البته من سنی ها رو دوسشون درامااا. ولی خوب شیعه ایم دیگه 😍
خوب بریم سراغ زندگنامه ی سلمان فارسی به روایت ابن ابی الحدید . این دانشمند اهل سنت:
ابن ابی الحدید از قول محدثین نقل می کنه که :
سلمان می گه من یه دهقان زاده بودم در روستائی به نام « جی » در اصفهان.
( منم الان همونجا ساکنم 😀در جی اصفهان که الان شده جزء شهر اصفهان😎)
سمان میگه پدرم به من خیلی علاقه داشت تا جائی که اصلا نمیذاشت از خونه بیرون برم .
منم در دین زرتشتی کوشش زیادی کردم تا جائی که توی این این دین به مقام خادمی آتشکده رسیدم .
تا اینکه یه روز بابام من رو واسه سر کشی به زمینش فرستاد .
در بین راه به کنیسه ی مسیحی ها رسیدم . از سر کنجکاوی وارد اونجا شدم و نماز و عبادتشون رو دیدم .
وقتی دقت کردم دیدم دینشون و آئینشون از مال ما خیلی بهتره .
ازشون پرسیدم اصل این دین از کجاست ؟
گفتند : توی شام هست .
منم که مشتاق این دین شده بودم از اصفهان فرار کردم و رفتم شام. و رفتم خدمت اسقف و خادمش شدم و شروع کردم ازش چیز یاد بگیرم.
چند سالی گذشت تا اینکه اسقف در شُرف مرگ قرار گرفت .
من ازش پرسیدم بعد شما من پیش کی برم ؟؟؟
گفت:
این مسیحیا که اینجان هموشون دینشون رو خراب کردن و خودشون رو به هلاکت انداختند .
فقط یه نفر هست توی شهر موصل که مسیحی واقعیه . بعد از من برو پیش اون .
سلمان می گه : منم بعد از مرگ او رفتم موصل و خادم اون مرد شدم .
مدت کمی گذشت که اون هم به حال مرگ افتاد و من رو به شخصی در شهر نصیبین عراق توصیه کرد.
ابن ابی الحدید میگه: صومعه ای که الان در این شهر هست ، همونیه که سلمان مدتی توش عبادت کرده.
خلاصه سلمان میاد به شهر نصیبین و خادم و شاگرد اون مرد مسیحی میشه .
باز وقتی زمان مرگ این مسیحی میرسه سلمان رو به شخصی در شهر عموریه در کشور روم حواله میده .
سلمان هم بار سفر می بنده و میره روم پیش اون بابا.
بعد از مدتی که اونم در حال مرگ میشه ، سلمان ازش می پرسه بعد از تو من کجا برم ؟
اون مرد بهش میگه:
دین مسحیی دیگه نابود شده و مردم دیگه به طریق حق نیستند .
الان دیگه زمان اون رسیده که پیامبر جدیدی از نسل حضرت ابراهیم ظهور کنه. اون در سرزمین عرب هست و به خاطر خدا از شهرش هجرت می کنه و می ره یه جائی به نام « حرّتین». این پیامبر جدید چندتا نشونه هم داره :
اولا) یه نخلی داره که زیرش میشینه و مردم رو راهنمائی می کنه
ثانیا) صدقه رو واسه خودش حرام کرده ولی هدیه رو قبول می کنه
و ثالثا) بین دو کتفش یه خالی هست که علامت نبوّتشه
خوب تا اینجاشو داشته باشین تا بقیه ش رو شب واستون بگم 😊🥰
سلام به دوستان
شبتون بخیر و شادی
هستین ادامه داستان سلمان رو بگم ؟؟؟؟
گفتیم آخرین استاد سلمان بهش گفت که باید بره به سمت حجاز و دنبال پیغمبر جدید بگرده
اونم دنبال یه فرصتی بوده که با یه کاروان راهیه حجاز بشه که به کاروانی از قبیله ی « کلب» برخورد می کنه و با اوا همراه میشه
وقتی کاروان به « وادی القری» یعنی همین سرزمین مکه میرسه ، نامردی می کنن و سلمان رو به عنوان برده به یه یهودی می فروشن😔
سلمان میگه من واسش کشاورزی می کردم و نخلاش رو رسیدگی می کردم . چند صباحی گذشت تا پسر عموش اومد و من رو از اون خرید و من رو با خودش به مدینه برد.
سلمان میگه بخدا این اتفاقات چیزی نبود جز اینکه خدا می خواست من حضرت پیامبر رو اوجوری ببینم که نشانه ها می گفت و الا ایشون در مکه مبعوث شده بود ولی من هیچ اطلاعی پیدا نکرده بودم.