سلمان میگه : اون آقا خرماها رو از من قبول کرد و داد به یاراش و گفت از این خرماها بخورید. ولی خودش لب بهشون نزد!!!
سلمان با خودش میگه خوب این اولین نشونه ای هست که استادم بهم گفته بود!!!
سلمان میره و فردا دوباره با یه کم خرما میاد و باز به اون
آقا میگه :
من دیروز دیدم شما صدقه رو خودتون نخورید! امروز این خرماها رو واسه شما به عنوان « هدیه» اوردم .
اون آقا هم ازش قبول میکنن و به یارانش میگن از این خرماها بخورید و خودشونم تناول می کنن.
اینجاست که سلمان دومین نشانه ی نبوت رو هم میبینه و با چشم گریان خودش رو به پای حضرت پیامبر می اندازه ایشون رو می بوسه
حضرت پیامبر ازش می پرسن چرا این کار رو می کنی؟؟؟
سلمان داستان زندگیش رو و حرف آخرین استادش رو و ماجرای برده شدندش رو واسه اون حضرت تعریف می کنه.
اون حضرتم اظهار تعجب از قدرت خدا می کنند و بهش میگن برو و با اربابت قرارداد « مکاتبه » بنویس تا آزاد بشی .
یعنی برو با اربابت یه قراردادی ببند که در ازای یه کاری و یا یه پولی راضی بشه تو رو آزاد کنه
سلمانم میره و موضوع رو با اربابش در میون میذاره . اونم نامردی نمی کنه و راضی میشه در قبال کاشت 300 درخت نخل و 40 اُوقیه ( یعنی حدود 1600 درهم) اون رو آزاد کنه .
یعنی به پول امروز حدود سیصد چهارصد ملیون تومان!!!!!!!
پیامبرم دست آستین بالا میزنن و به یاراشون میگن که : یالاه . باید پول و درخت رو جفت و جور کنیم و سلمان رو آزادش کنیم .
دیگه همگی دست به کار میشن و درختا رو خود پیامبر با دست خودش میکاره که هیچ کدومشونم خطا نمیره و سبز میشن و اون پول ور هم از یه طریقی جفت و جور می کنن و به این ترتیب روزبه ی برده ی مسیحیِ اسیر یه یهودی ، میشه سلمان فارسی و سلمان محمدیِ مسلمانِ آزادددددد😊❤️
کاشتن اون درختام یه داستان جالبی داره که چون ابن ابی الحدید سنی نقل کرده بعدا واستون میگم
کسانی که دنبال سند داستان سلمان می گردن آدرسش اینه:
شرح ابن ابی الحدید جلد 18 صفحه 37