eitaa logo
دانلود
و بعد معشوقه خودش رو با بالشت خفه می‌کنه و در اعترافات خود یادآور میشه به پلیس که این خواسته خود فرد بوده که اونو با بالشت خفه کنه و حتی مدارک این رو تایید میکرد ولی تصمیم قاضی به چه نتیجه ای انجامید ؟ کسی میدونه؟ سکوتی مرگ بار پا برجا و گواه این را میداد که یا در حال چرت زدن اند یا علاقه ای به خود نمایی ندارند اههه ، عینک مستطیلی شکلش را به زیر کشید و نگاهی پر تهدید به کلاس کرد و ادامه داد پس ، خودم صدا میکنم کلین تو بگو ... خانم کلین؟ خانم مارگارت کلین ، و با تحکم زیادی فریاد کشید اه ،استاد شرمنده ام داشتم فکر میکردم در مورد سوالتون اما باید بگم در مورد اینکه قاضی چه تصمیمی در مورد این پرونده گرفته احتمالا این قتل رو غیر عمدی محسوب کرده و تحت فشار روانی شمرده این کیس رو - درسته اما، من قطعا میگم این مرد روانیه و باید تحت نظر روانشناس قرار بگیره و با توجه اینکه این اولین قتلش به صورت نبوده پس نمیتونم بر غیر عمدی بودن این پرونده رای بدم خب پس چه حکمی میدی و قضاوتت رو بر چه اساسی استوار می‌کنی؟ قضاوت ، کلمه بزرگی بود بخصوص در ذهن مارگارت جوان چیزی که آن را قضاوت میشمرد بر اساس عدالتی بود در ذهنش حک شده بود،آیا انسان قادر به قضاوت درست می بود؟ چه چیزی اورا اینگونه قادر میخواست؟ چشمایش که بر قطع بر او دروغ نمی‌بستند یا گوش هایش که تکیه سختی برا آن زده و بر صرف شنیدن راه را تا قضاوت بر جان انسان پیش میرود و طی میکند ؟ خانم کلین؟ نمیتونم... زمزمه ای بسمل کرد چی؟ نمیتونم حکمی صادر کنم آقای بیکر اخم در هم کشید و غضب نام نگاهی به صورت مستأصل مارگارت انداخت و گفت پس بر چه اساسی رای قاضی رو اشتباه میشماری ... دیگر نمیشنید و تنها بهم خوردن لب های چروکیده ی نهان زیر سبیل های بیکر را میدید که شکی در آن نبود. که چیزی جز سرزنش نمی‌گوید اما قادر به شنیدن آن نبود من...من متاسفم آقای بیکر کیفش را برداشت و با سرعت از کلاس بیرون زد و به سمت باغ همیشگی اش کنار میلو دوید اول
هدایت شده از ناشناس
📪 پیام جدید داستانت خیلی قشنگههههههه بزاررررر بازمممم 😭
هدایت شده از  Moonlight 👉🏻👈🏻✨
پشماش بد شد👁👅👁
قضاوتش با راینر چان 👈👉
اینم از داداشش، جیسِ بد اخلاق😾 |@goldenwindow|
هدایت شده از  Moonlight 👉🏻👈🏻✨
زندگی آن گونه که دلخواه باشد پیش نمی‌رود و مارگارت این را خوب می‌دانست تعلل در سخن و ناتوانی در قضاوت اورا به چنین حالی انداخته بود زانوهایش را در شکمش فرو برده بود و غرغر های میلو سکوت تنهایی را آماس میکرد اما عیب کجا بود نمی‌دانست این مردد بودن دیوار بزرگی را بر روی ازروهایش میکشید اهی کشید و کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد ویلسون با صدای بلند فریاد زد این مرد راهی جز مرگ ندارد چه با عذاب بمیرد چه بدون درد مرگ حق حتمی اوست حضار فریاد می‌کشیدند و ناسزا گویان لعن بر مجرم می‌فرستادند اما هیچ کس نمی‌دانست که مجرم اصلی کیست آن کس که فریاد میزد و لبان خطاکار را دوخته یا آن که لب و گوش بر فریاد ها بسته و در انتظار نقش خود به گوشه ای خزیده ویلسون با رضایت رو به مردم میکرد و سر در پاسخ ستایش هایشان تکان میداد لیکن که اگر شاهد حقیقی خداوند در آنجا حضور پیدا میکرد شاید هزار تکه شدن برای شیطانی چون او کافی نبود و.... کتابش را با صدای قدم هایی آرام بست - مارگارت ایوا کلین؟ درست گفتم؟ _ شما؟ - کر...کی صدام کنید مرد جوان آرام آرام سمت او پویه کرد و کنارش نشست رو به صورت او نگاهش را در چشمان دختر حلقه زد و گفت شما باید همون دانشجو معروف بیکر باشید که هر روز سبب ریختن نیمی از موهای نداشته اش شده نه؟ و خنده ای طعنه آمیز سر داد مارگارت خودش را جمع و جور کرد و با لحنی خصمانه گفت اگر قصدتون مسخره کردن هستش میتونم اطلاعات نمایم رو بهتون بدم تا زحمت نکشید تا اینجا بیایید و وقت باارزشم رو حروم کنید - عذر میخواهم پوزش من رو پذیرا باشید صرفا قصد مزاح داشتم تا کمی سر صحبت رو باز کنم حقیقت فکر میکنم شما فوق العاده اید! و من رو به وجد میارید. چشمان خالی از احساس و لب هایی که از فرط دروغ کشیده شده بودند بذری از دلشوره در دل دختر می‌کاشت