هدایت شده از golden window | پنجره طلایی
زندگی آن گونه که دلخواه باشد پیش نمیرود و مارگارت این را خوب میدانست
تعلل در سخن و ناتوانی در قضاوت اورا به چنین حالی انداخته بود زانوهایش را در شکمش فرو برده بود و غرغر های میلو سکوت تنهایی را آماس میکرد
اما عیب کجا بود نمیدانست این مردد بودن دیوار بزرگی را بر روی ازروهایش میکشید
اهی کشید و کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد
ویلسون با صدای بلند فریاد زد این مرد راهی جز مرگ ندارد چه با عذاب بمیرد چه بدون درد مرگ حق حتمی اوست
حضار فریاد میکشیدند و ناسزا گویان لعن بر مجرم میفرستادند اما هیچ کس نمیدانست که مجرم اصلی کیست آن کس که فریاد میزد و لبان خطاکار را دوخته یا آن که لب و گوش بر فریاد ها بسته و در انتظار نقش خود به گوشه ای خزیده
ویلسون با رضایت رو به مردم میکرد و سر در پاسخ ستایش هایشان تکان میداد
لیکن که اگر شاهد حقیقی خداوند در آنجا حضور پیدا میکرد
شاید هزار تکه شدن برای شیطانی چون او کافی نبود و....
کتابش را با صدای قدم هایی آرام بست
- مارگارت ایوا کلین؟ درست گفتم؟
_ شما؟
- کر...کی صدام کنید
مرد جوان آرام آرام سمت او پویه کرد و کنارش نشست
رو به صورت او نگاهش را در چشمان دختر حلقه زد و گفت شما باید همون دانشجو معروف بیکر باشید که هر روز سبب ریختن نیمی از موهای نداشته اش شده نه؟
و خنده ای طعنه آمیز سر داد
مارگارت خودش را جمع و جور کرد و با لحنی خصمانه گفت
اگر قصدتون مسخره کردن هستش میتونم اطلاعات تماسم رو بهتون بدم تا زحمت نکشید تا اینجا بیایید و وقت باارزشم رو حروم کنید
- عذر میخواهم پوزش من رو پذیرا باشید صرفا قصد مزاح داشتم تا کمی سر صحبت رو باز کنم
حقیقت فکر میکنم شما فوق العاده اید! و من رو به وجد میارید.
چشمان خالی از احساس و لب هایی که از فرط دروغ کشیده شده بودند بذری از دلشوره در دل دختر میکاشت
#چپتر_دوم
هدایت شده از Moonlight 👉🏻👈🏻✨
Haru
برای دتیز هارو خوشگله😦✨ #نقاشی #دتیز https://eitaa.com/Mooo00ooonlight
چقدررررر خفنههههههه😭😭😭😭
هدایت شده از Dₑᵥᵢₗ'ₛ ₐdᵥₒcₐₜₑ
تاریک بود و نمناک.معلوم نبود چند سال اینگونه دست نخورده باقی مانده بود.تارهای عنکبوت،دیوارهای نمخورده و آهن ها و تجهیزات زنگ زده و محفظه ای شیشه ای در وسط. محفظه شیشه ای حتی معلوم نبود چندین سال تمیز نشده است که نمیشد داخلش را دید.ترک های ریز و بزرگ روی شیشه به چشم می آمد اما بیشتر پیچک های مارپیچی که روی آن رشد کرده بودند و شیشه را پوشانده بودند به چشم می آمدند.
*
تپ...تپ...تپ...
صدای قدم هایی از راهرو،صدای آژیر کهنه ای که به زور صدایش در می آمد و صدای زمزمه ای از دور سکوت اتاق را میشکست...صدای شلیک گلوله و فریاد و پاشیده شدن خون نگهبانان با بی رحمی تمام بر زمین.
با دستکش هایش لبه ی کتش را مرتب کرد.یک انسان بود؟ نه. شیطان؟ نمی دانم. صورت یک خرگوش را داشت و بدن یک مرد را.لباس هایش به مردان بریتانیایی در قرن 19 می مانست.
صدای آن موجود،صدای آژیر کهنه را از هم می درید. صدایی ترسناک،آرام و فریبنده.تن صدایش ظریف اما شوم بودو لحنش بین آرام و تهدیدآمیز در نوسان.
-عجب دردسری.انسان ها...همیشه همه چیز رو خراب می کنن.
چندین قدم به طرف محفظه شیشه ای برداشت و ادامه داد:
-موافق نیستی؟
چند قدم دیگر...اکنون اگر دستش را دراز می کرد می توانست محفظه شیشه ای را لمس کند.
-وقتشه بیدار شی،دوست من.
با لمسی به ظاهر ظریف،شیشه در زیر دست او به هزاران تکه تقسیم شد و فرو ریخت و درون محفظه شیشه ای نمایان شد.
درون محفظه زنی مانند کالایی گرانبها برای سال ها نگهداری شده بود.موهایش به رنگ قهوه ای سوخته بود و مشخصا در طول سال هایی که در محفظه قرار داشت،رشد کرده بودند و به زیر زانو هایش میرسیدند.پوستش رنگپریده بود،شاید مانند یک خون آشام...احتمالا به دلیل سرمای درون محفظه بود.سرمایی که او را برای سال ها به خوابی طولانی فرو برده بود.
هنوز تجهیزاتی به او متصل بودند که با وجود شکستن محفظه او را در جای خود و در خواب نگهداشته بودند.
آن موجود،خرگوش سفید، سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد.شمشیر فورس ادج(Force Edge)،شمشیر شوالیه افسانه ای اسپاردا را که به تازگی از یک موزه تاریخی کلیسا برداشته بود، را از روی شانه اش برداشت و با ظرافتی که از او انتظار نمی رفت،تجهیزاتی که آن زن را نگهداشته بودند پاره نمود.
*
با پاره شدن بند های ماسک اکسیژنی که روی صورتش قرار داشت،توانست بعد از مدت ها هوای محیط را به درون ریههایش بکشد.بوی تلخ زنگ آهن و نم محیط. پلک هایش جهیدند و به آرامی چشم هایش باز شدند.چشم هایش درست مانند رنگشان،یعنی آبی یخی،سرد و بی روح بودند.
بعد از چند پلک کوتاه از محفظه بیرون آمد و به خرگوش سفید که به او لبخندی موذیانه میزد خیره شد.
-Welcome back to the world, Jeanette Kross
#story_parts | #Chapter_One