eitaa logo
دانلود
هدایت شده از  Moonlight 👉🏻👈🏻✨
اسم : لایلا ویلیامز _ Laila Williams سن : ۲۳ بک استوری : ایشون یه مدیر عامل CEO هستش که در واقع ویلنه و کلی ریده تو زندگی یه دختر خانمی به اسم Bereliyan Calvin لایلا بارها و بارها تلاش کرده که خودکشی کنه اما یه اقا پسر جذاب که من قابلیت کشیدنش رو ندارم، میاد و نجاتش میده اقا پسر کیه؟ خواهر برلیان، ادوارد. لایلا به طرز عجیبی از برلیان مینه داره و فکر میکنه که مقصر مرگ خانوادش اونه درحالی که برلیان هیچ کاری نکرده. اگه وقت کنم یه روز مینویسم داستانو😋
همسایه ها همه ایگنور شما هم ایگنور؟
هدایت شده از نبض هنر
نقاشی روی چوب @art086
و اینگونه بود یاد گرفتم حتی اگر عصبی هم شدم دفتر نقاشیمو پاره نکن-😃
عکس تصویر مرد در چشمش همه چیز را تغییر میداد کی ادامه داد طرز فکر بی نظیرتون منو به اینجا کشانده در اصل من موافق شیوه قضاوت شمام این شک بی نهایت و تعلل در قضاوت این بی نظیره تردید در وجود مارگارت می‌پیچید و نگرانی در دلش جوانه میزد و قد میکشید ولی... ولی این یک ضعفه، یک ضعفی که کی ، خنده ای سر داد و با لحنی نرم گفت متوجهم طبیعیه که اینطور فکر کنی کاملا ولی بزار بهت بگم چرا رفتارت رو درست می‌دونم کلامش در عین رسمی بودن گاهی بر میگشت و خودمانی میشد گویا برایش سخت بود که رسمی باشد نیم نگاهی به دستان مارگارت انداخت و گفت اون.. اون کتاب ویلسون چس از آلیس کامبرجه درسته؟؟ کتاب بی نظیریه مخصوصا برای حوضه شما چشم های مارگارت برقی زد و با هیجان حرفش را قطع کرد واقعا همین طوره شماهم این کتاب رو قبلا خوندید؟ البته کتابیه که نباید از دستش داد لبخندی زد و سرش را به زیر انداخت گویا مارگارت طعمه را به دهان گرفته بود و با هیجان شروع حرف زدن با پسری شد که نمی‌دانست از کجا آمده و کیست حتی اسم اورا نیز دقیق نمی‌دانست ولی گفت و گو با او گویی قلبش را گرم میکرد شب با فکر به گفت گویشان به خواب رفت صبح با آن فکر بلند شد و موقع ناهار با فکر آن مرد و آن صحبت عمیق و دلنشین به زیر درختش رفت اما هر چه صبر کرد او دگر نیامد لحظه ها در ذهنش ورق می‌خوردند و آنگونه دلش میخواست آنها را مرور میکرد چون واقعیت داشت بی رحمانه می‌نوشت پایاهایش در دلش جمع کرد و در سکوت کتابش را ورق زد و شروع به خواندنش کرد شیطان واژه ای بود که من برای مردی همچون ویلسون به کار میبردم با اینکه در سکوت متوجه کارهایش بودم در انتظار چیزی نا معلوم تماشایش میکردم تماشای او که در میان آتش بنزین می‌ریخت و خودش میان آن راه می‌رفت و مانند مسیح خودش را ناجی صدا میزد جهان را می‌سوزاند برای دلیلی نامعلوم و به من لبخند میزد و آن دست های نجسش را بر روی سرم میکشید من نیز با ناتوانی هایم تنها نگاه تنفرم را رویش میکشیدم دست هایم را نسبته بودند اما خودم را از اعماق بالا نمیکشیدم آن چیزی که مرا غرق میکرد قلبم بود آن چیزی که از اسمیم نیز سنگین تر می‌گماشت من حتی قادر به پا نهادن روی پل نبودم چه برسد به عبور از آن آن مرد آنگونه که باید مرا غل و زنجیر کرده بود و من روحم را در گروی شیطان گذاشته بودم اما شاید من همان شیطان بودم.... دستی که شونه اش را لمس میکرد اورا از دنیای کتاب بیرون کشید
Haru
واو چقدر خوب بودددد
مرسیییی❤️
هدایت شده از نبض هنر
اسپویل