eitaa logo
M.c's Dead memory
8 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دوباره کلیشه وار به سمت درخت تنهایی اش دوید و از همه فرار کرد احمقانه ،احمقانه و احمقانه و احمقانه تمام چیزی که در ذهن مشوش اون مگنجید تنها همین بود او نیز جزوی از همین احمق ها بود مارگارت نمی‌توانست ویژگی در خود آشکار کند که او را از دسته کسانی که قدم در راه حماقت می‌گذارند جدا کند انگار کی آنجا منتظرش بود گویا او می‌دانست که چه اتفاقاتی رخ می‌دهد و مارگارت کجا می اید همه چیز انگار چیده شده بود چیزی اتفاقی به نظر نمی‌رسید زیرا کی زیر همان درخت همیشگی ساکت نشسته بود و میلو را نوازش میکرد حتما فرد فوق العاده شگفت انگیز و بی گناهی بود که میلوی سرکش آنگونه زیر دست نوازشش خر خر میکرد و دم نمی‌زد مارگارت با تعلل قدم هایی کوتاه بر می‌داشت از چیزی وحشت داشت که خودش هم نمی‌دانست چیست اما جایی برای رفتن نبود و دلیلی برای فرار از آن مرد وجود نداشت بلعکس گویا آغوشی گرم منتظر پذیرایی از او بود پس چه چیزی مانع او میشد؟ بلاخره عزمش را جزم کرد و قدمی بلند به سوی آن غریبه یک آشنا برداشت کی سرش را بالا آورد و لبخندی گفت بلاخره اومدی؟ مارگارت یکم خورده بود ترس در استخوان هایش میلولید با احتیاط نفسش را ببرون داد و پرسید بلاخره؟ منتظرم بودی؟ از کجا می‌دونستی من زود تر میام کی لبخندی زد و سرش را زیر انداخت و همانطور که کمر میلو را نوازش میکرد گفت من همیشه زودتر اینجام چه دیرتر بیایی چه زودتر ....میشه گفت کاری ندارم چون کلاسم زود تر تموم میشه نفس عمیقی کشید و گفت که اینطور ، اما کی.... نیازی نیست تو این شرکت انقدر منتظر من بمو- کی وسط حرفش پرید کتابی که بهت دادم رو خوندی؟ عرق سردی پر پیشانی دخترک نشست و کمی این پا و آن پا کرد که کی قهقه ای زد و ادامه داد نیازی نیست ... نیازی نیست انقدر سریع برای سراغش درک میکنم منم نمیتونستم باهاش کنار بیام
وحشتی که از تنهایی در آدمی بیدار می‌شود تمام منطق هایی که با آنها انسان هارا بررسی می‌کند به خوابی عمیق فرو می‌برد و اینگونه انسانی که در دریایی از وحشت تک ماندن که شاید بد هم نباشد دست و پا می‌زند چنگ به چیزی می‌زند چه کشتی دزد های دریایی باشد چه جنازه ای که روی آب روان است کوچیک ترین چیزی اورا از غرق شدن مصون نگه می‌دارد پس اهمیتی ندارد چه چیزی باشد مارگارت جوان در میان احساسات دوگانه خود احساس فشار میکرد و خود را در نیاز به چنگ زدن به کی میدید پسری که حتی اسم کامل اورا نیز نمی‌دانست ـ را... راستی .. اسم ..این کاملت چیه هیچ وقت بهم نگفتی کی یکه خورد و خنده ای کرد و با لبخند گفت اسم بلندی دارم...هه هه حتما خندد میگیره و مسخرم می‌کنی اما... این کوچیکم کریستوفره میتونی کریس یا هرچی دوست داری صدام کنی مارگارت لبخندی زد و گفت نه خنده دار که نیست اتفاقا اسم قشنگیه کریس کریس آشفته از شنیدن اسمش پشت سرش را خاراند اه راستی میخوای با نویسنده کتاب ویلسون ملاقاتی داشته باشی؟ همونی که قبلاً داشتی آلیس ، خانم کامبرج دوباره آن نگاه ، آن نگاهی که مارگارت درکش نمی‌کرد چگونه آن مرد اینگونه وحشتناک می‌توانست نگاه کند گویا تمام وجود مارگارت را نگاه میکرد افکارش را می‌خواند می‌دانست تصمیم بعدی او چیست آن چشم ها سرنوشت را می‌نوشتند هیچ چیزی نمی‌توانست از آنها سرپیچی کند
مسخ از لحظه و ناتوان از معصیت چشمان مارگارت قفل در چشم های ان مرد بود اه،.. تو اونو می‌شناسی ؟...الیس؟ یعنی منظورم اینکه باهاش رفت آمد داری لبخندی زد و گفت نه نه نه اصلا رفت آمد و که نه ولی میتونم یه قراری رو باهاش جور کنم البته اگه مایل هستید مارگارت متعجب و خجالت زده از لطف او سری به معنای تایید تکان داد باد می‌وزید و در آن پاییز سرد تن سرد سنگفرش را میلزاند اما ته دل مارگارت جوان را چیز ناشناخته ای گرم میکرد که نمی‌دانست چیست، چیزی که به او حس آشنایی منتقل می‌کرد اما در عین حال ناشناخته می‌گماشت چیزی در درون او می‌جوشید که نمی‌گذاشت با آن حس آشنا شود آنها مانند همیشه گرم صحبت شدند باهم زیر درختی که رنگ هایش آتش گرما بخش انها بود و صدای گنجشک با هم آوایی میلو موسیقی نرمی بود که بر زیرصدای آنها پخش می‌شد صدایی که با باد هم صدا می‌شد و گاهی بلند میشد و گاهی به پچ پچ می‌رسید و از خنده به گریه و از گریه به خنده مبدل می‌شد گویا باهم روی کلید های پیانو می‌پریدند و نوای دلنشین خود را به گوش درختان و سنجاب ها می‌رساندند مارگارت جوان خیلی وقت بود دیگر احساس جوانی و طراوت را اینگونه به خود ندیده بود صحبت با مردی نه چندان غریبه حالش را چنان مقلوب کرده بود که باورش نمیشد چه بر سرش داشت می امد؟ اه راستی گفته بودی که میتونی قرار ملاقاتی با خانم کامبرج جور کنی اما... چطوری ؟ یعنی منظورم اینه که از محل زندگیش خبر داری؟ عطشی از کنجکاوی در لحتش موج میزد کریس اهی کشید و با صدایی که ته چاه بیرون می آمد گفت متاسفانه...از جای زندگی اش خبر دارم ... اون تو آسایشگاه روانی بستریه .... مارگارت یکه خورد و تقریبا داد زد آسایشگاه روانی؟ ... برای چی؟ کریس دست روی شونه اش گذاشت و گفت آروم باش... اما متاسفانه منم نمی‌دونم...نتونستم بفهمم چرا مارگارت ناراحتی ای در قلبش احساس می‌کرد نمی‌دونم کریس... که آماده هستم ملاقاتش کنم یا نه.... اینکه تو آسایشگاه هم هست بیشتر مرددم کرده ممنونم از پیشنهادت اما نمیتونم بیام عذر میخ... کریستوفر در حرفش پرید و گفت نیازی به عذر خواهی نیست مارگارت عزیز این یه دعوت دوستانه بود کلمات جدیدی در میان جملات پسرک موج می‌خورد دوست...عزیز ... گویا این تار بزرگ کم کمک داشت طرح گلی زیبا به خود می‌گرفت و دل فریب تر ادامه میداد