مثل رودی شده بودم که تو دریا باشی
تن باران زده ام را به بیابان دادی
حرفم این نیست چرا رفتی و تنها ماندم
خود کویری و چرا وعده ی باران دادی؟
─═इईईइ═─
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند...
معنی کور شدن را گره ها می فهمند...
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین...
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند...
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا،
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند...
نه ، نفهمید کسی منزلت شمس مرا...
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند...
─═इईइ═─
مانند شاگرد کلاس اول انگاری
تو دوست می داری مرا تا چند بشماری؟
من می پرم از چشم تو تا عمق بودن ها
می ریزد از چشمان تو حس وفاداری
هر شب برایت عاشقانه شعر می خوانم
مانند رمان های عشق کوچه بازاری
می خواهم از موهای تو خود را بیاویزم
مثل ضریحی سبز در اوج گرفتاری!
من آرزو کردم دلم جای شما باشد
من باشم و تو باشی و یک چاردیواری
دیگر تو را من توی کوچه نه! نمی بینم
تو نیستی دیگر ولی شاید که بیماری
شاید دلت پیش کسی دیگر گرفتار است
می گیرد از این فکر قلب من عزاداری
دیوانه ات هستم همیشه منتظر، هر جا
هستی به یاد من؟ اگر هستی بگو: آری