به خودم اومدم دیدم دارم کپی بی ارزشی از کسانی میشم که دوستشون دارم.
به خودم اومدم دیدم در راه خرید کتاب هایی هستم که موردعلاقه اونا هستن نه من .
به خودم اومدم دیدم دارم نوشیدنی ای رو میخورم که خودم ازش متنفرم.
به خودم اومدم دیدم جوری دارم مینویسم که اون مینویسه. دیگه خودم نبودم و از چیزی که بودم دور شده بودم. دیگه کتاب ها برام لذتی نداشت و صرفا میخریدم تا سریع تر تموم بشن. آیا این منی بود که برای کتاب ها ذوق داشت؟ من هیچوقت عادت نداشتم روی کتابام بنویسم نه چون حساس بودم ، چون علاقه ای به این کار نداشتم. ثنا دیگه ثنا نبود. شده بود...خودشم نمیدونست تبدیل شده به کی یا چی ولی دیگه از کار های موردعلاقش لذت نمیبرد و همین برای اینکه بخواد کل شبانهروز گریه کنه دلیل کاملا موجهی بود.