سلام بر خدام شهدا یک غرضی داشتم ببینم بعد این رمان یا هم زمان با این رمان رمان فرمان دلم دست خودم نیست رو بزارید
_
سلام عزیز ناشناخته🌱
ان شاءالله بعد این رما اگر تونستم رمان رو پیدا کنم میزارم 🌱
#رمان_ناحله
#قسمت_ششم
#عاشقانه_مذهبی
دیگه نایی برام نمونده بود
کلید انداختم و درو باز کردم
نبود مامان بابا رو غنیمت دونستم و خیلی تند پریدم تو حموم تو اینه به نگاه به صورت زخمیم انداختم و اروم روشو با کرم پوشوندم.
رفتم سمت تخت و خواستم خودمو پرت کنم روش که درد عجیبی رو تو پهلوم حس کردم از درد زیادش صورتم جمع شد. دوباره رفتم جلوی آینه و ايستادم و لباسمو کشیدم بالا با دیدن کبودی پهلوم دلم یجوری شد. خواستم بیخیالش شم ولی انقدر دردش زیاد بود که حتی نمیتونستم درست و حسابی رو تختم دراز بکشم
چشامو بستمو سعی کردم به چیزی فکر نکنم ......
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم
به نگا به ساعت انداختم
ای وای ۱۲ ساعت خوابیده بودم
با عجله از رخت خواب بلند شدم و از اتاق زدم بیرون
بابامو نزدیک اتاقم دیدم بهش سلام کردم ولی ازش جوابی نشنیدم مث اینکه هنوز از دستم عصبانی بود بیخیالش شدم و رفتم تو دستشویی.
از دستشویی که برگشتم به راست رفتم تو اتاقمو چادر سفید مو برداشتم تا نماز بخونم بعد نمازم رفتم جلو آینه و یه خورده کرم زدم به صورتم تا زخماش مشخص نشه بعدشم خیلی تند لباسای مدرسمو پوشیدمو حاضر شدم رفتم پایین و به سلام گرم به مامانم کردم پریدم بغلشو لپشو بوسیدم و نشستیم تا باهم صبحانه بخوریم
همینجوری که لقمه رو میزاشتم تو دهنم رو به مامان گفتم ینی چی اخه ؟؟ چرا بیدارم نکردی مامان خانوووممم چرا گذاشتی انقدر بخوابم کلی از کارام عقب موندم مامان به نگاه معنی داری کرد و گفت
اولا که با دهن پر حرف نزن
دوما صدبار صدات زدم خانم
شما هوش نبودی
دو تا لقمه گذاشتم تو دهنمو با چایی قورتش دادم مامان با کنایه گف نه که وقتی بیداری خیلی درس میخونی با چشای از کاسه بیرون زدم بش خیره شدم و گفتم خدایی من درس نمیخونم؟ ن خدایی نمیخونم؟
اخه چرا انقده نامردی؟؟؟ با شنیدن صدای بوق سرویسم از جا پریدم و گفتم دیگه اینجوری نگو دلم میگیره مامان با خنده گف خب حالا توعم
مواظب خودت باش
براش دست تکون دادم و ازش خدافظی کردم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
كيفمو برداشتمو رفتم تو حیاط خم شدم تا کفشمو بپوشم که نگام به کفش خاکیم افتاد و همه ی اتفاقات دیروز مث به خواب از جلو چشام گذشت
کفشمو پام کردم از راهروی حیاطمون گذشتم نگاه به بوته های گل رز صورتی و قرمز سمت راست باغچه افتاد
یدونشو چیدم و گذاشتم تو جیب مانتو مدرسم از حیاط بیرون رفتم در ماشینو باز کردمو توش نشستم به راننده سلام کردم کتاب زیستمو از تو کیفم در آوردم که به نگاه بهش بندازم این اواخر از بس که این کتابا رو خوندم حالم داش بهم میخورد از همه چی هر کاری کردم که بتونم تمرکز کنم نشد هر خطی که میخوندم از اتفاقای دیروز یادم میومد
از پرت شدن خودم رو آسفالت تا رسیدن امدادای غیبی خدا از لحظاتی که ترس و دلهره همه ی وجودمو فرا گرفته بود زمانیکه دیگه فکر کردم همه چی تموم شده و دیگه باید با همه چی خداحافظی کنم
خیلی لحظات بدی بود
اگه اونایی که کمکم کردن نبودن قطعا الآن من اینجا نبودم تو اون کوچه ی تاریک که پرنده پر نمیزد احتمال زنده بودنم0 درصد بود . وای خدایا ممنونتم بابت همه ی لطفی که در حق من کردی تا اینکه برسیم هزار بار خدارو شکر کردم و یادم افتاد من تو اون شرایط حتی ازشون تشکرم نکردم کل راه به همین منوال گذشت و همش تو فکر اونا بودم و حتی یک کلمه درس نخوندم دریغ از به خط .
وقتی رسیدم مدرسه سوییشرتمو در آوردم و رو آویز آویزون کردم و نشستم رو صندلیم
کیفمم گذاشتم رو شوفاژ ، کنار دستم .
عادت نداشتم با کسی حرف بزنم
از ارتباط با بچه ها خوشم نمیومد مخصوصا که همشون از خانواده های جانباز و شهید و شیمیایی بودن یا خیلی لات و بی فرهنگ یا خیلی خشک و متحجر یا ازین ور بوم افتاده یا از اون ور بوم افتاده
ولی خب من معمولا خیلی متعادل بودم نه بدون تحقیق چیزیو میپذیرفتم و نه تعصب خاصی رو چیزی داشتم ترجیح هم میدادم راجع به چیزایی که نمیدونم بدون ادعا بخونم و
اطلاعات بدست بیارم برا همینم اکثر معلما تو قانع کردن من مونده بودن . خب دیگه تک دختر قاضی بودن این مشکلاتم داره...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقلب هایی که در فراقت آتش گرفتند❤️🔥❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
نیکان
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پس پدر از دست دادیم❤️🩹
#یا_لثارات_الخامنهای
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
نیکان