#رمان_ناحله
#قسمت_پنجاه_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
+دختر جون گوشیت ک خودشو کشت بیدار شو دیگه دیرت
میشه ها
یهو نشستم سرجام و با وحشت گفتم
_ساعت چنده؟؟؟؟
+پنج و ۱۳ دقیقه
_عهههه چرا بیدار نشدمم ؟؟؟
+بعد مدتها یه ناهار سوخته واسه بابات درست کردی خسته
شدی!!!
خواب موندی ساعت چند باید باشی خونشون ؟
_هفت
+ خب پس چرا لفتش میدی پاشو زودتر به کارات برس
دیگه نزنی تو سر خودت بگی دیرمشد .
یهو وسط حرفش پریدم گفتم ای وااااایییییییییی ماماااننننن
+زهره مار سکته کردم چتهه بچه ؟
_وای مامان وای لاک زدم خوابیدممم
+خب چ ربطی داره
_وضو گرفته بودم حالا چجوری نماز بخونمممم
+خو چرا اون موقع لاک زدی؟
انقده حرصم گرفته بود دلم میخواست جیغ بزنم
مامانمم با شناختی ک ازم داشت
یه لیوان اب بهم داد و بقیه اشو پاشید روم وگفت
+ اشکالی نداره دخترم وقت داری پاکش کن دوباره بزن
خندم گرفت از کارش
از نو پاکشون کردم وضومو گرفتم و نماز خوندم
بعد دوباره زدم
وقتی از خشک شدنشون مطمئن شدم لباسم و تنم کردم خیلی
بهم میومد
نشستم رو صندلی
مامانم اول موهامو کامل شونه زد
بعد با یه مدل خاصی بافتشونو وپشت سرم شکل گل
جمعشون کرد
کناره های گیسامو کشید تا بیشتر واشه هر مرحله ام با تاف
فیکس و محکمشون کرد
جلوی موهامم یه خورده چپ گرفت که اونم جز موهای بافته
شدم بود
وسط موهامم چندتا گیره خوشگل زد
بعد از موهام رفت سراغ صورتم خیلی ملیح و ساده آرایشم
کرد
ولی همونم باعث تغییر قیافم شد از نظر خودم خوشگل شده
بودم
از دیدن خودم تو آینه ذوق کردم خواستم بوسش کنم که با
جیغش یادم اومد با اینکار هم رژ ماتم پاک میشه هم صو رت
خوشگل مامانم رژی میشه
خالصه از بوسیدنش منصرف شدم و با نگام ب ساعت گفتم
_ ای واییی قرار بود ۵ ونیم بابا و بیدار کنم ۶ و ۴۰ دیقه
است وایییی
مامان گفت: ازدست تویِ سر به هوا ازاتاق بیرون رفت
شالم و انداختم سرم
یخورده از موهای رو پیشونیم مشخص شد
ی طرف کوتاه تر شالم و انداختم سمت راستم و طرف بلند تر
جلوی پیراهنم بود
پاییزی سبزآبیم و ورداشتم
با اینکه دلم نمیخواست روپیراهن بلندم چیزی بپوشم به علت
سرمای هوا چاره ای نداشتم
رفتم پایین
رو کاناپه نشستم تا بابام آماده شه
همش نگران بودم دیر برسم
بابا آماده شده بود و رفت بیرون .منم از جام بلند شدم و
دنبالش رفتم
کفش مشکی پاشنه دارم و پوشیدم
البته پاشنه هاش خیلی بلند نبود
نشستیم تو ماشین
آدرس و از تو گوشیم واسش خوندم
۱۰ دقیقه بعد تو خیابونی بودیم که ریحانه گفته بود دقت ک
کردم فهمیدم دقیقا جایی بود که اون اتفاقا برام افتاد وآدمی که
هیچ وقت هویتش برام مشخص نشد کیفم و خالی کرد و افتاد
به جونم که محسن و محمد ناجیم شدن
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
895.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
کاش میشد همانجا خاك کنند مرا:) 💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
شیعه ی علی بـودنجسـارتمیخواد🙂
• اینکهوسطیـهعدهبـینمـاز؛
نمازبخونے
• اینکهوسطیهعـدهبیحجاب؛
حجابداشتهباشے
• اینکهحد و حدودنامحـرم و محرم؛
رورعایتڪنے
• اینکهتوفاطمیهمشکیبپوشی؛
بقیهعروسیبگیرن
• اینکهبهجایآھنگ های فَشِن؛قرآنومداحےگوشمیدی
بهخودتافتخارکن
بهشیعهبودنت
بهمنتظرفرجبودنت
بهگریهکنحسینبودنت🥲
بزارھمهمسخرهکنن
میارزه به یک لبخند آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡