eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
رسانــه ی رســــا ، بــرای برداشتن نــقاب از روی حقیــقت❗️ https://eitaa.com/joinchat/228721478C5e2996e0e1 دســت ما بــا رسانه ســازگار تر است تا با تفنــگ🪖🕶
بچه مذهبی بودن مثل‌ِنردبونه! هرچقدر بالاتر میری،به خدا نزدیک‌تر میشی؛ اما یادت نره... اگه از بالا بیفتی،دردش خیلی بیشتر از افتادن از پله‌های پایین‌تره! حواست باشه سقوط نکنی یوقت...! - شهیدسیدمرتضی‌آوینی. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
این همه وقت . . . ۵ دقیقه هم صرف ابا عبدلله کن با مرام😌 🤌🏻 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
همیشه میگفت: قانون هفت‌ساعتو یادتون نره ! تا گناهی مرتکب شدید ؛ تا هفت ساعت فرصت توبه دارید !🌱 - شهیدعباس‌دانشگر رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_پنجاه_و_سوم #عاشقانه_مذهبی +دختر جون گوشیت ک خودشو کشت بیدار شو دیگه دیرت میشه
نزدیک خونه ی معلمم اسم کوچه هارو یکی یکی خوندیم تا رسیدیم ب کوچه شهید طاهری داخل کوچه که رفتیم چندتا ماشین و یه عده جوون و جلوی یه خونه دیدم حدس زدم که خونه ریحانه اینا همینجا باشه جلوتر که رفتیم با دیدن محمد مطمئن شدم و به بابام گفتم همینجاست بابا نگه داشت و گفت +خواستی برگردی بهم زنگ بزنم اگه بودم بیام دنبالت _چشم .ممنونم از ماشین پیاده شدم هیچ خانومی اطراف نبود و فقط یه عده پسر دم در ایستاده بودن مردد بودم کجا برم نمیشد یهو از وسطشون رد شم همینطور ایستاده بودم که چشمم خورد ب محمد پیراهن کرم رنگ که یقش مشکی بود و کت شلوار مشکی تنش بود یه کفش شیک مشکیم پاش بود با اتفاقی که دفعه قبل افتاد میترسیدم حتی نگاش کنم یخورده جلوتر رفتم. تو همین زمان محسنم پیداش شد تا چشش بهم خورد به محمد بلند گفت + عه این اینجا چیکار میکنه ؟ محمد باشنیدن حرفش نگاهش و گرفت وبرگشت سمتم وبا دیدن من اروم به محسن گفت _هیس زشته سرمو برگردوندم بابام که هنوز نرفته بود از ماشین پیاده شد بهم نزدیک شد و گفت +فاطمه جان چرا نمیری داخل مگه اینجا نیست ؟ خواستم جوابش و بدم که با شنیدن یه صدای آشنا زبونم نچرخید برگشتم سمت صدا محمد بهمون نزدیک شده بود نگاهش سمت من بود اولش فک کردم کسی پشتمه و داره به اون نگاه میکنه ولی بعدش فهمیدم در کمال تعجب با خودمه .چهرش بر خالف گذشته جمع نشده بود ابروهاشم بهم گره نخورده بود صداشم خشن نبود گفت _سلام خوش اومدین بفرمایید داخل ریحانه بالاست حدس زدم شاید بخاطر حضور پدرم رفتارش مثه قبل نبود منتظر جوابم نموند خیلی گرم و با لبخند به بابام دست داد و احوال پرسی کرد منم نگاه پر از حیرتم و ازش برداشتم و بی توجه به اون با بابام خداحافظی کردم و رفتم داخل قدم اول از حیاط و که گذروندم یکی با قدمای بلند از من جلوتر رفت از پله ها گذشت و به در رسید محمد بود.... چند بار محکم زد به در و گفت + زن داداش جوابش و که شنید از در فاصله گرفت و راهِ اومده رو برگشت یه خانومی اومد بیرون و بهم گفت +سلام عزیزم خوش اومدی بفرماا نگاه گرمشون باعث شد کمتر از قبل معذب باشم یه راهرویی و گذروندیم و به هال رسیدیم وسط هال به زیبایی تزئین شده بود و یه سفره ی قشنگ چیده بودن بین سفره هم پر بود از گلای زرد و صورتی و نارنجی که رایحه خوشی و پخش کرده بود نگام ب سفره بود که یهو یکی پرید بغلم ریحانه بود از دیدنش خوشحال شدم و محکم بغلش کردم و بهش تبریک گفتم ارایشش خیلی کم بود و لی موهاش و شنیون کرده بود... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡