eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ ادبیات مشترک ما چیه ؟! . - ایران‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ جآن 🇮🇷🤌🏻 . رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
شهادت یعنی : میخواستیم بمیریم اما ختم ِبه خیر شد ‌: ) .💔 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
_
_ حسین‌جان..❤️‍🩹 ڪارۍڪن‌باما‌ڪه‌بعدازمرگ؛ اگر‌سوال‌ڪردند.. 'بماقضیت‌عمرك‌یا‌ابن‌آدم؟ بتوانیم‌بگوییم: بِحُب‌ِّالحُسَین :) _رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
من هرگز در عمرم چهره ی زشتی ندیده ام اگر کسی به نظر من زشت می آمد ؛ "به خاطر قلبش بود " رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
اگه بهمون میگفتن با هر گناهی که میکنید یه مبلغی از حساب بانکی تون کم میشه بازم گناه میکردیم؟! قطعا نه! حالا که دارن میگن با هر گناه داریم ظهور مولا رو عقب میندازیم چرا بازم گناه میکنیم ؟!!💔 یعنی امام زمان اندازه پول هم برامون ارزش نداره ؟!!💔 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
تولید محتوا در مدرسه🙄😅✨ رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
وایییی کانالمون رفت تو گوگل🥹❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_پنجاه_و_نهم #عاشقانه_مذهبی اصلا این سال سالِ منفوری بود پر از استرس پر از درس ا
نشستم رو میز و مشغول شدم . بعد اینکه حسابی سیر شدم از جام پاشدم ویه لیوان چایی ریختم برا خودم و نوش جان کردم . با اینکه هنوز خوابم میومد ولی دلم نمیخواست درسام باعث شه امشب نَرَم. پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا ساعت ۷ و نیم صبح بود . کتابامو برداشتم و ولو کردمشون رو زمین .به ترتیبی که میخواستم بخونم چیدم و شروع کردم . هم مامان امروز نبود هم بابا برا همین راحت بودم . دم دمای ساعت ۵ غروب بود که بابا اومد خونه . با شنیدن صداها رفتم پایین و با یه لحن مهربون گفتم _سلام بر پدر عزیزم خیلی جدی گفت +سلام خوبی؟ _شما خوب باشین عالی . همینطور که داشت کمربند شلوارشو باز میکرد یه نگاه عجیب بهم انداخت و +چیزی شده؟ _نه اصلا نهار میخورین؟ +نه با دوستان خوردیم امروز! _عجب! مظلوم نگاش کردم و _بابا جون؟ امشب جایی تشریف میبرین؟ + اره جایی کار دارم چطور؟ _اخه چیزه! میخان شهید بیارن این جا +خب به سلامتی من چیکار کنم؟ _گفتم اگه میشه باهم منو شما و مامان بریم ببینیمشون. لبشو کج کرد +شهید؟بریم ببینیم؟سینماس مگه؟ _عه باباجون اذیت نکنین دیگه خواهش میکنم. +ما میخوایم بریم خونه ی آدمِ زنده تو نمیای!!! اونوخ میخوای بری مرده ها رو ببینی؟ _اینجوری نگین تو رو خدا _نمیدونم دیشب یه خواب عجیبی دیدم +خلاصه من که نیستم! مامانتم همینطور پس در نهایت نمیتونی بری! _مامان هم نیستتت؟ کجاست؟ +گفت امشب شیفتِ! _اهههه لعنت ب این شانس. شما ساعت چند میاین خونه؟ +من الان میرم شاید ۸ یا ۸ و نیم! _اووفف!!!!باشه. اینو گفتمو دوییدم سمت اتاقم. حوصله ی هیچکیو نداشتم. کتابامو با پام شوت کردم یه سمتِاتاق و رو تختم دراز کشیدم و گوشیمو گرفتم دستم. که بابا با چندتا ضربه به در اتاق وارد شد! +حالا ساعت چند هس؟ _هفت! +خب من سعی میکنم زودتر بیام تو آماده باش که هر وقت اومدم سریع بریم! پریدم پایین و با جیغ گفتم _مرسییی بابایِ خوبم در اتاق و بست و رفت مشغول چک کردن تلگرام و اینستاگرامم شدم که دیدم ریحانه از تشییع شهدا یه پست گذاشته! با دقت نگاش کردم اما به خاطر کیفیت بدِدوربین ریحانه خیلی فیلم داغونی بود وواضح نبود چهره های آشنا میدیدم ولی دور وایستاده بودن همه دورِتابوتُگرفته بودن و راه میرفتن تو کپشنشم نوشته بود"شهید گمنام سلام. خوش اومدی مسافرِمن خسته نباشی پهلوون خوش اومدی به شهرمون!" ۵ بار ۱۰ بار یا شایدم بیشتر از اول این فیلمِ یک دقیقه ایُ دیدم پستش یِ حس و حالِ خاصی داشت. حس خوبی بهم میداد! یه حسّ پر از آرامش تو حال و هوای خودم بودم و مشغول دیدن فیلم که دیدم اشکام رو گونم سر خورد. دلیلِ اشکامو نمیفهمیدم ولی بیشترازهمیشه آروم بودم بالاخره هر جور که بود دل از فیلمِ کندم به ساعت نگاه کردم تقریبا نزدیکای ۶ بود رفتم سمت کتابخونه که کتاب ریاضیمو بردارم و به فرمولش نگا بندازم و تست بزنم که کتابی که بابااز دادگاه اورده بود نظرموجلب کرد دستمو دراز کردمو برش داشتم به جلدش نگا کردم که نوشته بود"دخترِشینا" بیخیالش شدم انداختمش رو تخت برگشتم پایین تایه چیزی بخورم... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡