رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_شصت_و_پنجم #عاشقانه_مذهبی این و که گفتم با مشتش زد رو بازوم . بچه ها دورِجیپ جم
#رمان_ناحله
#قسمت_شصت_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
_خجالتم که نمیکشی
رومو کردم سمت ریحانه و
_خب دیگه بگو چرا دیر اومد؟
+اها
ببینین این باباش قاضیه خیلی کله گندن.
پولدارم که هستن ماشاالله
ولی باباش زیاد مذهبی نیست ریلکسه
کلا مث اینکه از مذهبیا هم زیاد خوشش نمیاد
ولی خودِ فاطمه بیشتر گرایشش به ماهاس انگار
نظر من اینه ما باید رفتارمون جوری باشه که جذبِ ما شه و
از ماها خوشش بیاد
میگن باباهه قاضیِ خوبیه ها
مرد بدی نیست ولی خب شخصیتش اینجوریه
سرمو تکون دادمو
_که اینطور
محسنم سرشو به تبعیت از من تکون داد
+میخاین عاشقِ من شه؟ نظرتون چیه؟
اینو که گفت مث فشفشه پرید و از هیئت خارج شد
منم یه گوشه نشستم به ساعت نگاه کردم تقریبا ۱۰ بود
همونجا دراز کشیدم و ساعدِ دستمو گذاشتم رو سرم که
ریحانه مشغولِ جارو برقی شد
روح لله هم از اتاقِ سیستم صوتی اومد بیرون و مستقیم رفت
پیش ریحانه
چقد ذوق میکردم میدیدمشون.
چه زوجِ خوبی بودن
مشغول حرف زدن شدن که داد زدم
_هی دختر کارتو درست انجام بده
روح لله که تازه متوجه حضور من شد خندیدو اومد سمت من
که پاکت دستمال کاغذیو پرت کردم سمتشو
_نیا اینجا مزاحمم نشو میخام بخوابم
با این حرفم راهشو کج کرد و رفت بیرون از هیئت پیش
محسن
منم چشامو از خستگی رو هم گذاشتم
ولی صدای جارو برقی اذیتم میکرد
بعد چند دقیقه روح لله و محسن دوباره اومدن تو و مشغول
نظافت شدن
فکر این دختره از سرم نمیرفت
با این اوضاعی که ریحانه تعریف کرده بود پس چه سعادتی
داشت
حوصلم سر رفته بود
ازمحسن و روح لله و بقیه بچه ها خداحافظی کردم و تاکید
کردم که درِحسینیه رو قفل کنن از هیئت بیرون رفتمو یه
راس حرکت کردم سمتِ اِل نودِخوشگلم
وضعیت مالیِ خوبی نداشتیم ولی چون همیشه تو جاده بودم
تهران شمال یا شمال تهران بابا میگفت که یه ماشینِ بهتر
بخرم که خدایی نکرده اتفاقی نیوفته
به هر حال بهتر از پراید بود
دزدگیر ماشینو زدمو نشستم توش
ریحانه پشتم اومد نشست تو ماشین
_نمیری خونه شوهرت
+نه بابا چقدر اونجا برم
استارت زدمو روندم سمت خونه
تو این مدت که خونه نبودیم قرار شد علی و زنداداش پیش
بابا بمونن و مواظبش باشن
بعد چند دقیقه رسیدم
ریحانه پاشد درو باز کرد
ماشینو بردم تو حیاط و پشتش ریحانه درو بست و یه راست
رفتیم بالا
فاطمه
حال دلم خوب شده بود
اشکام باعث شد خیلی سبک شم
گفتم الان که حالم خوبه و ذهنم آرومه یخورده درس بخونم
دوساعت مفید به درس خوندن گذشت
یه روز مونده بود به عید و من هنوز سفره هفت سینم و
نچیدم
یه نگاه به ساعت انداختم ۴ بود. خب کلی وقت داشتم هنوز
دراز کشیدم و گوشیمو برداشتم
اینستاگرامم و باز کردم
تا صفحه اش و باز کردم عکس محمد و دیدم
محسن پست گذاشته بود ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_شصت_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
خواستم کپشن و بخونم که اون پست پایین رفت و عکسای
دیگه بالا اومدن
پیح محسن و سرچ کردم
انگار عکس و تو مراسم عقد ریحانه گرفته بودن
همون لباسا تنش بودهمون مدل مو هم داشت
وقتی متن و خوندم فهمیدم که تولدشه محسن بهش تبریک
گفته بود
با یه ذوق عجیب رفتم تو پیجش ببینم خودش چی گذاشته
هیچ پست جدیدی نذاشته بود
رفتم پستایی ک محمد توشون تگ شده رو ببینم
۱۰ تای اولی یا عکس محمد بودن یا عکس محمد به همراه
چند نفر
همشون تولدشو تبریک گفته بودن و براش آرزوی شهادت
کردن
وااا اینهمه دعا چرا چیز دیگه ای از خدا نمی خواستن براش.
همینطوری مشغول گشت زدن بودم که دیدم یه پست ب
پستاش اضافه شده
با هیجان منتظر موندم بازشه
چهره اش مثه همیشه تو عکس مشخص نبود
ولی کیکش مشخص بود انگار خم شده بود و داشت فوتش
میکرد
دوست و رفیقاشم دورش بودن
چجوریه اینهمه رفیق داره و اینهمه آدم دوسش دارن ؟
بنظر آدم معاشرتی واجتماعی نمیاد .
از دوستاش تشکر کرده بود.
آخر پستشم نوشت
" آرزوی روز تولدمو شهادت مینویسم "
خب پس خودشم از خداش بود براش شهادت بخوان
دوباره رفتم تو پستایی که تگش کرده بودن
از همشون اسکرین شات گرفتمگفتم شاید پاک کنن پستارو
میخواستم عکساشو نگه دارم
خیلی برام جالب شده بود
به شمع تولدش دقت کردم
زوم کردمروش
نگام ب شمع دو و شیش خورد
عه بیست و شیش سالشه فکر میکردم کوچیک تر باشه
تو ذهنم حساب کردم ک چقدر ازم بزرگتره.
من ۱۸ بودم و اون وارد ۲۷ شد
نه سالی تقریبا ازم بزرگتر بود.
خب ۹ سالم زیاده .
اصن چرا دارم حساب میکنم وای خدایا من چم شده .
کلافه از خودم گوشیمو قفل کردم و گذاشتمش کنار .
تو دلم با خودم در گیر بودم هی به خودم میگفت فاطمه نه
نباید بهش علاقمند شی
مثه همیشه منطقی باش این آدم اصلا ب تو نمیخوره به
معیارات عقایدت،
از همه مهمتر افکارش با افکار بابا به هیچ وجه جور در
نمیاد .
در خوشبینانه ترین حالت هم اگه همه چی خوب باشه و بهم
بخورین بابا عمرا بزاره ک
ای خدا تا کجاها پیش رفتم
فک کنم از درس خوندن زیادی خل شدم.
تنها راهه خلاصی از افکارم خوابیدن بود.
ساعت و برای یک ساعت دیگه کوک کردم .
کلی کار نکرده داشتم .
تا سر رو بالش خنکم گذاشتم از خستگی خوابم برد
با صدای مضخرف ساعت بیدارشدم و با غضب قطعش
کردم
گیج خواب پریدم حموم و بعد یه دوش سریع اومدم بیرون
چند ساعت دیگه سال تحویل بود و من هنوز بوی بهار و
حس نکرده بودم .
اصلا استرس کنکور شوق و ذوقم و واسه هر کاری،کور
کرده بود.
میترسیدم آخرش روونه تیمارستان شم.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی گفته دخترا شهید نمیشن؟
#چادرانه😌
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
#صدای_شما
نمیشه ادامه رمان بزاری...
_
ان شاءالله تا شب یک یا دو پارت دیگه هم میزارم🌱
#صدای_شما
منم منتظر ادامه ی رمانم
می خوام ببینم چی میشه اه
نمیتونم تا شب صبر کنم😩
_
هر چی بریم جلو تر بیشتر کنجکاو میشید😁
به عنوان یه پسر بچه 10 ساله برو خرید مدرسه ات رو بکن که چند روز دیگه باید سر صف سرود ملی رو با صدای بلند بخونی😏😎
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
اگه امشب بزاری لطفا پارت های بیشتر بزار...
_
اگر وقت کنم حتما🌱
#تلنگرانه
دزد دنبال خونه خالی نمیره!
اگه شیطان زیاد مزاحمت میشه
بدون یه گنجی داری ؛
که ارزش دزدیدن داره
مثل حُب اهل بیت:)..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡