eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
منم منتظر ادامه ی رمانم می خوام ببینم چی میشه اه نمیتونم تا شب صبر کنم😩 _ هر چی بریم جلو تر بیشتر کنجکاو میشید😁
به عنوان یه پسر بچه 10 ساله برو خرید مدرسه ات رو بکن که چند روز دیگه باید سر صف سرود ملی رو با صدای بلند بخونی😏😎 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
اگه امشب بزاری لطفا پارت های بیشتر بزار... _ اگر وقت کنم حتما🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کـوبَندِهـ تَــر اَسـت! رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
- تویی که میگفتی خرابی جنگ رو سس خرسی بیاد جبران کنه، از گرونی ناله نکن اوکی؟🦦 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
سطح سواد و عقل سلطی:😂🤏🏼 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_شصت_و_هفتم #عاشقانه_مذهبی خواستم کپشن و بخونم که اون پست پایین رفت و عکسای دی
کرم پودر و رژمو برداشتم و باهاشون مشغول شدم.بعد اینکه کارم تموم شد شلوار سفیدم و پوشیدم . یه زیر سارافونی بلند سفیدم پوشیدم و مانتو جلو باز صورتیم و که یخورده از اون بلندتر بود ورداشتم شال سفیدمو هم سرم کردم بعد عطر زدن و برداشتن کیف و گوشیم با عجله از اتاق اومدم بیرون زنگ زدم ب مامانم چند دقیقه دیگه میرسید خسته بود ولی دیگه نمیشد کاریش کرد .وقتی برامون نمونده بود که بزارم واسه بعد. تا صدای بوق ماشین مامان و شنیدم پریدم بیرون و سوار ماشین شدم رفتیم داخل شهر ماشینش و پارک کرد و مشغول گشتن شدیم اینجور وقتا انقدر شهر شلوغ میشد که احساس میکردم اومدم یه شهر دیگه. یه حس غریبی بهم دست میداد . خداروشکر ماهی قرمزا و سبزه ها مثه گذشته منو به وجد آورد دوساعتی چرخیدیدم و خرید کردیم به مامانم گفتم زودتر بره خونه تا سفرمو بزارم +اره دیگه همیشه همینی وایمیستی دقیقه ۹۰ همه کاراتو انجام میدی _مامان خانوم کنکوررر دارممما +بهانته نمیخواستم بحث کنم واسه همین بیخیال شدم و منتظر موندم به خونه برسیم وقتی که رسیدیم بدون اینکه لباسم و عوض کنم نشستم تو هال میز عسلی و گذاشتم یه گوشه ساتن سفیدم و گذاشتم روش و یه تور صورتی هم با یه حالت خاصی آویزون کردم ظرفای خوشگلم و دونه به دونه در اوردم و به شکل قشنگی چیدمشون آینه و شمعدون مادرمم گذاشتم تو تنگِ کوچیکی که خریده بودم آب ریختم و ماهیارو توش انداختم بعد اینکه کامل هفت سینم و چیدم و قرآن و روی میز گذاشتم با ذوق عقب رفتم و به حاصل کارم خیره شدم. لباسم و عوض کردم تی وی و روشن کردیم با بابا اینا نشستیم ومنتظر تحویل سال شدیم دلم میخواست تمام آرزوهامو تو این چند دقیقه به خدا بگم اول از همه از خدا خواستم نتیجه زحماتم و بهم بده و بتونم جایی که میخوام قبول شم سایه پدر و مادرم رو سرم بمونه و همیشه سلامت باشن یه اتفاق خوب تو زندگیم بیافته و دوباره آدم شاد و شنگول قبل بشم و یه دعا هم که همیشه میکردم این بود که خدا یه عشق واقعی و موندگار بندازه تو دلم اصلا دلم نمیخواست خودمومجبور کنم که عاشق یکی شم به نظرم آدما باید صبر میکردن تا به وقتش خدا بهشون عشق و هدیه بده فازِبعضی از دوستامم که خودشونو به زمین و آسمون میزدن تا بگن عاشق یکین ولی نبودن و درک نمیکردم هیچ وقت به خدا گفتم اگه عشق مصطفی درسته مهرش و به دلم بندازه و کاری کنه که بتونم به چشم همسر نگاش کنم همین لحظه سال تحویل شد اشکایی که ناخودآگاه گونه هامو تر کرده بود و با آستینم پاک کردم. با لبخند پدر و مادرم و بغل کردم و از هرکدومشون دوتا ۵۰ هزار تومنی عیدی گرفتم و دوباره بوسیدمشون برقا رو خاموش کردیم آماده شدیم تا بریم بیرون ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡