به عنوان یه پسر بچه 10 ساله برو خرید مدرسه ات رو بکن که چند روز دیگه باید سر صف سرود ملی رو با صدای بلند بخونی😏😎
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
اگه امشب بزاری لطفا پارت های بیشتر بزار...
_
اگر وقت کنم حتما🌱
#تلنگرانه
دزد دنبال خونه خالی نمیره!
اگه شیطان زیاد مزاحمت میشه
بدون یه گنجی داری ؛
که ارزش دزدیدن داره
مثل حُب اهل بیت:)..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت برآورده شدن دعاهام😂😂
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
تویی که میگفتی
خرابی جنگ رو
سس خرسی بیاد جبران کنه،
از گرونی ناله نکن اوکی؟🦦
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقاجانمم
تولدتمبارککک🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_شصت_و_هفتم #عاشقانه_مذهبی خواستم کپشن و بخونم که اون پست پایین رفت و عکسای دی
#رمان_ناحله
#قسمت_شصت_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
کرم پودر و رژمو برداشتم و باهاشون مشغول شدم.بعد اینکه
کارم تموم شد
شلوار سفیدم و پوشیدم .
یه زیر سارافونی بلند سفیدم پوشیدم و مانتو جلو باز صورتیم
و که یخورده از اون بلندتر بود ورداشتم
شال سفیدمو هم سرم کردم
بعد عطر زدن و برداشتن کیف و گوشیم
با عجله از اتاق اومدم بیرون
زنگ زدم ب مامانم
چند دقیقه دیگه میرسید
خسته بود ولی دیگه نمیشد کاریش کرد .وقتی برامون نمونده
بود که بزارم واسه بعد.
تا صدای بوق ماشین مامان و شنیدم
پریدم بیرون و سوار ماشین شدم
رفتیم داخل شهر
ماشینش و پارک کرد و مشغول گشتن شدیم
اینجور وقتا انقدر شهر شلوغ میشد که احساس میکردم اومدم
یه شهر دیگه.
یه حس غریبی بهم دست میداد .
خداروشکر ماهی قرمزا و سبزه ها مثه گذشته منو به وجد
آورد
دوساعتی چرخیدیدم و خرید کردیم
به مامانم گفتم زودتر بره خونه تا سفرمو بزارم
+اره دیگه همیشه همینی وایمیستی دقیقه ۹۰ همه کاراتو
انجام میدی
_مامان خانوم کنکوررر دارممما
+بهانته
نمیخواستم بحث کنم واسه همین بیخیال شدم و منتظر موندم
به خونه برسیم
وقتی که رسیدیم بدون اینکه لباسم و عوض کنم نشستم تو
هال
میز عسلی و گذاشتم یه گوشه
ساتن سفیدم و گذاشتم روش
و یه تور صورتی هم با یه حالت خاصی آویزون کردم
ظرفای خوشگلم و دونه به دونه در اوردم و به شکل قشنگی
چیدمشون
آینه و شمعدون مادرمم گذاشتم
تو تنگِ کوچیکی که خریده بودم آب ریختم و ماهیارو توش
انداختم
بعد اینکه کامل هفت سینم و چیدم و قرآن و روی میز گذاشتم
با ذوق عقب رفتم و به حاصل کارم خیره شدم.
لباسم و عوض کردم تی وی و روشن کردیم
با بابا اینا نشستیم ومنتظر تحویل سال شدیم
دلم میخواست تمام آرزوهامو تو این چند دقیقه به خدا بگم
اول از همه از خدا خواستم نتیجه زحماتم و بهم بده و بتونم
جایی که میخوام قبول شم
سایه پدر و مادرم رو سرم بمونه و همیشه سلامت باشن
یه اتفاق خوب تو زندگیم بیافته و دوباره آدم شاد و شنگول
قبل بشم
و یه دعا هم که همیشه میکردم این بود که خدا یه عشق
واقعی و موندگار بندازه تو دلم
اصلا دلم نمیخواست خودمومجبور کنم که عاشق یکی شم
به نظرم آدما باید صبر میکردن تا به وقتش خدا بهشون عشق
و هدیه بده
فازِبعضی از دوستامم که خودشونو به زمین و آسمون
میزدن تا بگن عاشق یکین ولی نبودن و درک نمیکردم هیچ
وقت
به خدا گفتم اگه عشق مصطفی درسته مهرش و به دلم بندازه
و کاری کنه که بتونم به چشم همسر نگاش کنم
همین لحظه سال تحویل شد
اشکایی که ناخودآگاه گونه هامو تر کرده بود و با آستینم پاک
کردم.
با لبخند پدر و مادرم و بغل کردم
و از هرکدومشون دوتا ۵۰ هزار تومنی عیدی گرفتم و
دوباره بوسیدمشون
برقا رو خاموش کردیم آماده شدیم تا بریم بیرون ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_شصت_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
امروز ۳ فروردین بود و شب خونه مصطفی اینا دعوت
بودیم
صبح ریحانه زنگ زد و با کلی خواهش و تمنا گفت برم
خونشون و یکی از جزوه هاش که گم کرده بود و بهش بدم
اون جزوومم پخش و پلا بود باید یه توضیحاتی بهش میدادم
ریحانه ام نمیتونست تنها بیاد و داداششم تهران بود
نمیدونم چرا شوهرش اونو نمی اورد
خلاصه مادرم داشت آماده میشد بره بیمارستان
از فرصت استفاده کردم و آماده شدم تا همراهش برم
آدرس خونه ریحون اینا و بهش دادم
با خودم گفتم چقدر خوب میشد اگه داداشش تهران نبود و
میشد ببینمش
یهو زدم رو پیشونیم که مامانم گفت
+فاطمه جان خوددرگیری داری؟
ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی نگم
چند دقیقه بعد رسیدیم
از مادرم خداحافظی کردم وپیاده شدم
دکمه آیفون و فشار دادم تا در و باز کنن
چند لحظه بعد در باز شد و رفتم تو
یاد اون شب افتادم
آخی چه خوب بود
از حیاطشون گذشتم ک ریحانه اومد بیرون وبغلم کرد
چون از خونه های اطراف به حیاطشون دید داشت چادر
گلگلی سرش بود
داخل رفتیم ک گفتم
_کسی نیست ؟
+چرا بابام هست
بعداین جملهه پدرش و صدا زد
+بااابااااااا مهمون داریممم
دستپاچه شدم و گفتم عه چرا صداشون میکنی
شالم و جلوتر کشیدم
باباش از یکی از اتاقا خارج شد
با لبخند مهربونش گفت
+سلام فاطمه خانم خوش اومدی
خوشحالمون کردی ببخش که ریحانه باعث زحمتت شد حیف
الان تو شرایطی نیستم که توان رانندگی داشته باشم وگرنه
اونو میاوردم پیشت
بهش لبخند زدم و گفتم
_سلام ن بابا این چ حرفیه من دوباره مزاحمتون شدم
ادامه داد
+سال نوت مبارک دخترم انشالله سالی پر از موفقیت باشه
براتون
_ممنونم همچنین
وقتی به چشماش نگاه میکردم خجالت زده میشدم و
نمیتونستم حرف بزنم
چشمای محمد خیلی شبیه چشمای پدرش بود
شاید خجالتمم ب همین خاطر بود
باباش فهمید معذبم .رفت تو اتاقش و منم با راهنمایی ریحانه
رفتم تو اتاقش
نشستیم کولمو باز کردم و برگه های پخش و پالمو رو زمین
ریختم
ریحانه گفت
+راحت باش هیچکی نمیاد در بیار لباساتو
ب حرفش گوش کردم و مانتومو در اوردم زیرش یه تیشرت
سفید و تنگ داشتم
موهامم بافته بودم
ریحانه رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یه سینی برگشت
چایی و شرینی و آجیل و میوه و
همه رو یسره ریخته بود تو سینی و اورد تو اتاق
خندیدم و گفتم
_ اووووو چ خبره دختر جان
چرا زحمت کشیدییی من چند دقیقه میمونم و میرم
+بشین سرجات بابا کجا بری همشو باید بخوریی عیده هاا
آها راستی اینم واسه توعه بابام داد بهت عیدیته ببخش کمه
شرمنده بهش خیره شدم
_ای بابا ریحانههه
نزاشت حرفم و ادامه بدم و گفت
+حرف نباشهه خب شروعش از کجاست
ناچار ادامه ندادم و شروع کردم به توضیح دادن...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡