eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
↺"سلام‌به‍‌چهارده‌معصوم...( :❤️ 🫧• السلام‌علیڪ‌یا‌رسول‌الله • 🩶• السلام‌علیڪ‌یا‌امیـر‌المؤمنین • 🫧• السلام‌علیڪ‌یا‌فاطمه‌الزهـرا • 🩶• السلام‌علیڪ‌یاحسـن‌ِبن‌علے • 🫧• السلام‌علیڪ‌یاحسـین‌ِبن‌علے • 🩶• السلام‌علیڪ‌یا‌علےبن‌الحسین • 🫧• السلام‌علیڪ‌یا‌محمدبن‌علے • 🩶• السلام‌علیڪ‌یا‌جعـفربن‌‌محمـد • 🫧• السلام‌علیڪ‌یا‌موسےبن‌جعـفر • 🩶•‌ السلام‌علیڪ‌یا‌علےبن‌موسی‌الرضا • 🫧•‌ السلام‌علیڪ‌یا‌محمد‌بن‌علے • 🩶• السلام‌علیڪ‌یا‌علے‌بن‌محمـد • 🫧•‌ السلام‌علیڪ‌یا‌حسن‌بن‌علی • 🩶• السلام‌علیڪ‌یاصـاحب‌الزمان • 🫧• السلام‌علیڪ‌یا‌زینب‌ڪبری • 🩶• السلام‌علیڪ‌یا‌ابوالفضل‌العبـاس • 🫧• السلام‌علیڪ‌یا‌فاطمه‌المعصومه •
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این همه وقت . . . ۵ دقیقه هم صرف ابا عبدلله کن با مرام😌 🤌🏻 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
بۍصدا ، خیره‌ به عکسٺ شده ام ساعتها .. کاش تصویر ِتوجان داشت ؛ مرا مۍفهمید : ) رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_شصت_و_نهم #عاشقانه_مذهبی امروز ۳ فروردین بود و شب خونه مصطفی اینا دعوت بودیم
چند دیقه که گذشت به اصرار ریحانه یه شکلات تو دهنم گذاشتم و چاییم و خوردم گفتم تا وقتی ریحانه داره این صفحه رو مینویسه منم چندتا تست بزنم کتابمو باز کردم سکوت کرده بودیم و هر دو مشغول بودیم رو یه سوال گیر کردم سعی کردم بیشتر روش تمرکز کنم تمام حواسمو بهش جمع کردم که یهو یه صدای وحشتناک هم رشته افکارم و پاره کرد هم بند بند دلم و منو ریحانه یهو باهم جیغ کشیدیم و برگشتیم طرف صدا چشام ۸ تا شده بود یا شایدم بیشترررر با دهن باز و چشایی که از کاسه بیرون زده بود به در خیره شده بودم چهره وحشت زده و خشک شده ی محمد و تو چهار چوب در دیدم به همون شدتی که در و باز کرد در و بست و رفت بیرون چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چیشده یهو با ریحانه گفتم _ واییییی ادامه دادم _ داداشت بود ؟؟؟؟؟ مگه نگفتی تهرانه ؟ ریحانه هل شدوگفت +ارهه تهران بود یه مشکلی پیش اومد براش مجبور شد بره امروزم بهش زنگ زدم گفت فردا میاددد نمیدونم اینجا چیکار میکنههه اینارو گفت و پرید بیرون اون چرا گفته بود وای؟ ای خدا لابد دوباره مثه قبل میشه و کلی قضاوتم میکنه آخه من چ میدونستم میخواد اینجوری پرت شه تو اتاق غصم گرفته بودترسیدم و مانتومو تنم کردم شالم سرم کردم فکرای عجیب غریب ب سرم زده بود با خودم گفتم نکنه ازخونشون بیرونم کنن جزوه ها رو مرتب گذاشتم رو زمین کولمو بستمو گذاشتمش رودوشم اروم در اتاقُ باز کردم و رفتم تو هال جز پدرریحانه کسی نب ود بهش نگاه کردم دیدم پارچه ی شلوارش خالیه و یه پایِمصنوعی تو دستشه! باباش فلجه! یاعلیی چقد بدبختن اینا باباش که دید دارم باتعجب نگاش میکنم گفت ببخشیددخترم نمیتونم پاشم شما چرا بلند شدی _اگه اجازه بدین دیگه باید برم +به این زودی کارتون تموم شد؟ _بله تقریبا دیگه خیلی مزاحمتون شدم ببخشید +این چه حرفیه توهم مث دختر خودم چه فرقی میکنه پس صبر کن ریحانه رو صدا کنم تو حیاطه _نه نه زحمتتون میشه خودم میرم پیشش اینو گفتمو ازش خداحافظی کردم دری که به حیاط باز میشدُباز کردم و رفتم توحیاط به محض وا کردن در حیاط با ریحانه و محمد مواجه شدم. روسریمو تا چشام جلو کشیدم خیلی خجالت میکشیدم دلم نمیخواست چش تو چش شیم محمد رو زمین نشسته بودُ و دستش رو سرش بود عصبی سرشو انداخته بود پایین. صورتشو نمیدیدم ریحانه هم رو به روش وایستاد ه بود و باهاش حرف میزد حس کردم محمد الان میاد منو لِه میکنه. دلم داشت از قفسه سینم بیرون میزد داشتم نگاشون میکردم که محمد متوجه حضور من شد سرشو که آورد بالا دیدم صورتش تا بناگوش سرخه قرمزِقرمز ریحانه کتکش زد ینی؟ جریان چیه یاخدا گریه کرده بود؟ درآنِ واحد ازجاش پاشد و با یه حرکت در حیاطو باز کرد و رفت بیرون و خیلی محکم درو بست بی ادب !!! اون اومد داخل بدون در زدن مگه من مقصر بودم؟؟ به من چه د لنتییی!! اه اه اه لعنت به این شانس ریحانه هم که حالا فهمیده بود من اومدم بیرون اومد سمتم +عه کجا؟ چرا پاشدی؟ _میخوام برم . دیر شده دیگه . . رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡