#رمان_ناحله
#قسمت_هفتاد_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
همه مشغول صحبت بودن که مریم خانم بلندشدو نشست کنارم
درجعبه ای که دست مصطفی دیده بودم وباز کرد
و از توش یه زنجیر ظریف و خوشگل در آورد و انداخت
گردنم
همه با لبخند نگام میکردن که گفت :اینم عیدی عروس
خوشگلم ببخش که ناقابله
سرم و انداختم پایین و یه لبخند خجول زدم
مامان و بابام تشکر کردن و گفتن شرمندمون کردین مثه
همیشه
بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم
فقط دلم میخواست برگردم اتاقم و بزنم زیر گریه
همچی خیلی تند جدی شده بود
هیچکی توجه ای به نظر من نمیکرد
خودشون بریدن و دوختن
احساس خفگی میکردم
نفهمیدم چجوری خداحافظی کردم اصلا هم برام اهمیت
نداشت ممکنه از رفتارم چه برداشتی کنن فقط دلم میخواست
برم
تمام مسیر سکوت کردم و جوابی به کسی ندادم،چون اگه اراده
میکردم واسه حرف زدن بغضم میترکید
وقتی رسیدیم خونه رفتم تو اتاقم و در و بستم با همون لباسا
پریدم رو تخت صورتم و چسبوندم به بالش و زدم زیر گریه
سعی کردم صدای هق هقم و با بالشم خفه کنم
من دخترمنطقی بودم
یه دختر منطقی بدون هیچ کمبودی
یه خلاء هایی توزندگیم بود ولی شدتش اونقدری نبود که
باعث شه اشتباهی کنم
همیشه تصمیمام و باعقلم میگرفتم
هیچ وقت نزاشتم احساسم عقلم و کور کنه
ولی مثه اینکه احساس سرکشم این بار تو مسابقه اش با عقلم
شکست خورده بود
من دیگه هیچ احساسی به مصطفی نداشتم اوایل فکر میکردم
به خودم تلقین میکنم ولی الان دیگه مطمئن شدم نه تنها
کنارش حس خوبی ندارم بلکه گاهی اوقات حس میکنم ازش
بدم میاد
همه اینام تنها ی دلیل داشت
گوشیم برداشتم ویه آهنگ پلی کردم
عکسای محمدُ و باز کردم
تا خواننده اولین جمله رو خوند یهو گریه ام شدت گرفت
عکس و زوم کردم
(کاش ازاول نبودی دلم برات تنگ نمیشد)
آخی چقدر دلم براش تنگ شده بود
احساس میکردم چندین ساله میشناسمش ومدتهاست که
ندیدمش
خداخیلی عجیب و یهویی مهرشو به دلم انداخته بود!
همیشه اینو یه ضعف میدونستم
هیچ وقت فکر نمیکردم به این روز دچار شم.همیشه میگفتم
شایدعشق آخرین چیزی باشه که بتونم بهش فکر کنم
ضعف بین چیزایی که بابام بهم یاد داده بود معنایی نداشت!
ولی من ضعیف شده بودم
(اون نگاه من به اون نگاه تو بند نمیشد
(کاش ازاول نبودی چشمام به چشمت نمیخورد
اگه عاشقت نبودم این دل اینطور نمیمرد)
هرچقدر میخواستم یه کلمه واسه بیان این حسم پیداکنم،تهش
میرسیدم به عشق
زود بود ولی هیچی غیر از عشق نبود!
دلم به حال خودم سوخت
من در کمال حیرت عاشق شده بودم
عاشق آدمی که حتی رغبت نمیکرد یک ثانیه نگاش بهم
بیافته
عاشق آدمی شده بودم که حتی نمیدونستم چه شخصیتی داره
عاشق آدمی شدم که ممکن بود از من
متنفرباشه
عاشق آدمی شدم که ازم فرار میکرد و من واسه خودش یه
تهدید میدونست
هرکاری کردم بخودم بقبولونم عاشقش نیستم نشد
مصطفی از قیافه ازش کم نداشت
از تیپو پول و ظاهرکم نداشت
ولی نمیتونستم حتی یه لحظه به این فکر کنم که چیزی غیر
از برادر برام باشه
پس من بخاطر تیپ و ظواهر و پول محمد جذبش نشده بودم
قطعا بخاطر چیزی بود که تو وجود مصطفی و بقیه پسرا
پیدا نمیشد
یچیزی که نمیدونستم چیه ولی هرچی که بود از محمد یه
شخصیت ناب ساخته بود
خدا میخواست ازم امتحانشو بگیره
یه امتحان خیلی سخت
با تمام وجودم ازش خواستم کمکم کنه
من واقعا نمیتونستم کاری کنم
فقط میتونستم از خودش کمک بخوام
اونقدرگریه کردم ک سردردگرفتم
ازدیدن چشمام توآینه وحشت کرد م
دور مردمک چشامو هاله قرمز رنگی پوشونده بود ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
این جمعه و جمعه های دیگر حرف است
آدم بشوم سه شنبه هم می آیی❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با چنین آدمایی طرفیم دوستان: 😑
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو با این سلیقه .. 🗿
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر عزیزم!
بعد از رفتن پدرتان نیمه جانی برایم مانده؛
آن هم فدای راه و کلام اندیشه شما !
#رهبر
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡