رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
_
حـٰاجـی میگفـت :
شھید شدن ؛
اتفاقی نیست . .
اینطور نیست ك بگی :
گلولـهای خـورد و مُـرد !
شھید ، رضایتنـٰامه داره ..
و رضایت نامهاش ُ
اول امـٰامحسیـن
و علمـدارش امضا میڪنند ،،
بعد مُهر ِفاطمـهزهـرا
میخورد . . . 📻🌱 !
‹ شهید حاج قاسم سلیمانی ›
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
قول میدی🤝
اگه خوندی؛🙂
تویکی ازگروهها
یــا کانالها که
هستی کپی کنی؟🙂
اللهم!(:
عجل!(:
لولیک!(:
الفرج!(:
اگه پای قولت هستی
کپی کن تا همه برا ظهور
حضرت مهدی(ع)دعا کنن
#اقاصاحبالزمان
#رمان_ناحله
#قسمت_هفتاد_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
دست گذاشتم زنجیر و از گردنم در اوردم
دوباره دراز کشیدم و انقدر تو اون حالت موندم ک خوابم برد
محمد:
تازه رسیده بودم تهران
بی حوصله سوییچو پرت کردم گوشه اتاق
موبایلمم از تو جیبم در اوردمو انداختمش کنار سوییچ
بدون اینکه لباس عوض کنم رو تخت دراز کشیدم
از صدای جیرجیرش کلافه پاشدم
بالش و پتو و انداختم کف اتاق و دوباره دراز کشیدم
انقدر از کارم عصبی بودم دلم میخواست خودمو خفه کنم
آخه چرا مث گاو سرمو انداختم وارد اتاقش شدم ؟
اصلاا دوستش نه!
اگه خودش داش لباس عوض میکرد چی!؟
چرا انقدر من خنگم
این چ کاریه مگه آدم عاقلم اینجوری وارد اتاق خواهرش
میشه
خدا رو شکر که چشام بهش نخورد
اگه جیغ نمیکشید شاید هیچ وقت نه خودمو میبخشیدم نه
ریحانه رو که به حرفم گوش نکرد و دوستش و دعوت کرد
خونه
از عصبانیت صورتم سرخ شده بود.
به هر حال منم عجله داشتم باید مدارکمو فورا میرسوندم سپاه
ولی هیچی قابل قبول نبود واسِ توجیه این کارِ مفتضحانه
خیلی بد بود خیلی!
تو سرزنشِ خودم غرق بودم که خوابم برد
با صدای اذان گوشیم از خواب پاشدم
رفتم تو آشپزخونه و وضو گرفتم
بعدش نشستم واسه نماز
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم
به خودم که اومدم دیدم زیارت عاشورا دستمه و من تو حالت
نشسته تکیه به دیوار خوابم برده بود
تا برم سمت گوشیم زنگش قطع شد
ناشناس بود منتظر شدم دوباره زنگ بزنه
تو این فاصله رفتم تو آشپزخونه و کتری و گذاشتم رو گاز و
با کبریت روشنش کردم
درد گردن کم بود دستمم بهش اضافه شد
انقدر خسته بودم که توانایی اینو داشتم تا خودِ سیزده بدر
بخوابم
به ساعت نگاه کردم که خشکم زد
چه زود ۹ شده بود
زیر گازو خاموش کردم و رفتم تو اتاق و سوییچ ماشینمو
برداشتم
تو آینه به خودم نگاه کردم و یه دست به موهام کشیدم و از
خونه رفتم بیرون
از گرسنگی شکمم قارو قور میکرد حس بدی بود
ماشین و تو حیاطِ سپاه پارک کردمُ صندوقُ زدم
کوله ی مدارکمو گرفتمو در صندوق و بستم و رفتم بالا
بعد مدتها زنگ زده بودن که برم پیششون
خیلی اذیت کردن
هی ب بچه ها ماموریت میدادن ولی واسه فرستادن من تعلل
میکردن
رفتم سمت اتاق سردار کاظمی
بعدِچندتا ضربه به در وارد شدم
سلام علیک کردیم و رو صندلی دقیقا رو به روش نشستم
واسه اینکه ببینمش خیلی سختی کشیده بودم
همه ی اعصاب و روانم به هم ریخته بود
مردِ جدی ولی خوش اخلاقی بود که
با پرسُ جویی که کردم و تلفنای مکرری که زده بودیم قرار
شد یه جلسه باهاش بزارم
مدارکمو در آوردم و گذاشتمش رو میز و شروع کردم به
حرف زدن و گله کردن
بعد چند دقیقه نگاه کردن و دقیق گوش کردن به حرفام گفت
+رفتی بسیجِ ناحیه؟
_بله ولی گفتن بیام پیشِ شما
با جدیت بیشتری به مدارک نگاه کرد
چندتا امضا و مهر پای هر کدوم از ورقا زد و گف برم پیشِ سردار رمضانی
این و گفت و از جاش پا شد
منم از جام بلند شدم و بهش دست دادم
دوباره همه چیو ریختم تو کوله
_دست شما درد نکنه خیلی لطف کردید
سرشو تکون داد
+خواهش میکنم
رفتم سمت دَر و
+خدا به همرات
_خدانگهدار حاج اقا
در و که بستم یه نفس عمیق کشیدم و یه لبخند از ته دل زدم
با عجله رفتم سمت اسانسور دیدم خیلی مونده تا برسه به
طبقه ای ک من بودم توش
فوری رفتم سمت پله ها و تند تند ازشون بالا رفتم
به طبقه پنجم که رسیدم ایستادم و دنبال اتاق سردار رمضانی
گشتم
بعد اینکه چِشمم ب اسمش که به در اتاق بود خورد رفتم
سمت در و دوباره بعد چندتا ضربه وارد شدم
کسی تو اتاق نبود
پکر به میزش که نگاه کردم دیدم فرما و پرونده ها روشه
منم مدارکمو از تو کیف در اوردم مرتب گذاشتم رو میزش
که دیدم یهو اومده تو
برگشتم بهش سلام کردم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هفتاد_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
اونم سلام کردو بم دست داد
مدارکو از رو میز گرفتم و دادم دستش و گفتم که سردار
کاظمی گفته بیام اینجا
اونم سرش و به معنی تایید بالا پایین کرد و گفت
+ بررسی که شدباهاتون تماس میگیریم
_چشم
اینو گفتم و از اتاق رفتم بیرون
دم یه ساندویچی نگه داشتمو دوتا ساندویچ همبر خریدم
پولشو حساب کردم ونشستم توماشین و مشغول خوردن شدم
ساندویچم که تموم شدگازماشینو گرفتم ویه راست روندم
سمت خونه
نماز ظهر و عصرمو خوندم
خواستم گوشیموچک کنم که ازخستگی بیهوش شدم
فاطمه:
مامان اینا از صبح رفته بودن خونه مادرجون مهمونی
امشب همه اونجاجمع شده بودن
بی حوصله کتابمو بستم و یه لیوان آب ریختم واس خودم و
خوردم
حوصله هیچیونداشتم
به زنجیری که مامان مصطفی برام خریده بودخیره شدم
چقدر زشت
خسته ازرفتارشون و ترس از این که دوباره گریم بگیره سعی
کردم افکارمو جمع کنم و متمرکزش کنم رو درس
تاساعت دوازده شب فیکس طبق برنامه درس خوندم
خواستم از جام پاشم که احساس سرگیجه کردم
دیگه این سرگیجه های بیخودو بی جهت رو مخم رژه میرفت
چشامو مالوندمو رفتم سمت دسشویی
به صورتم آب زدم و بعدش دراز کشیدم رو تخت
چرا اخه این همه حالِ بد؟
دلم میخواست چند ماهِ اخرو فقط به درسام فکر کنم نه هیچ
چیز دیگه
به مامانم اینا هم گفته بودم که نه دیگه باهاشون جایی میرم و
نه دیگه کسی باید بیاد خونمون
ساعتمو کوک کردمو گذاشتمش بالا سرم
یه چند دقیقه بعدازخوندن آیت الکرسی خوابم برد
با شنیدن صدای زنگ ساعت از خواب پریدم
کتابا و وسایلمو جمع کردمو ریختم تو کوله
رفتم سمت اشپزخونه و یه سری خوراکی برداشتم
یه لباس خیلی ساده پوشیدم با یه مقنعه مشکی
کولمو گذاشتم رو دوشم
واسه مامان یادداشت نوشتم که میرم کتابخونه ی مسجد و
چسبوندم رو در یخچال تا نگران نشه
نمیخواستم بیدارش کنم و مزاحم خوابش بشم اینجور که معلوم
بود ساعت یک یا دوی شب رسیده بودن خونه و خیلی خسته
بود
بندای کفشمو بستم و راهی مسجد شدم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد
#عاشقانه_مذهبی
دیگه برنامه ی هر صبحم همین بود
چون ایام عید بود و کتابخونه ها بسته بودن مجبورا میرفتم
اونجا
با اینکه خونمون خلوت بود و اغلب کسی نبود ولی با این
وجود فضای اتاقم حواسمو پرت میکرد
بابا اینا با عمورضا برنامه چیده بودن واسه سیزده بدر برن
تله کابین
با اصرار زیاد موفق شده بودم باهاشون نرم
احساس بهتری داشتم که ایندفعه حرفم به کرسی نشسته بود
کتاب به دست رو کاناپه نشستم و تلویزیونو روشن کردم
رفتم سمت تلفن خونه و وای فایِ بدبختو که به خاطر من دو
هفته بود کسی به برقش نزد و وصل کردم و گوشیمم از تو
چمدون قدیمی مامان برداشتم میخواستم ببینم محمد کجا میره
امروز
یه چند دقیقه طول کشید تاگوشیم روشن شه
فورا اینستاگراممو باز کردم ببینم چه خبره
طبق معمول اولین کارم این بود
پیج محمدو باز کردم و صبر کردم
پست اخرش یه فیلم بود
صبر کردم تا لود شه
یه چند دیقه گذشت که لود شد
دقت که کردم دیدم ریحانه و شوهرشن که دارن راه میرن و
محمد یواشکی از پشت ازشون فیلم گرفته
صدا رو بیشتر کردم
میخندید
خندش شدت گرف گف
(دو عدد کفترِعاشق هستند که حیا ندارن
خدایآ اللهم الرزقنا..)
و دوباره خنده !!!
از خندیدنش لبخند زدم
چه صدای دلنشینی داشت این پسرر!
چقد قشنگ حرف میزد دلم چقدر تنگ شده بود واسه لحنش
پاشدم رفتم از تو کابینت برا خودم اجیل ریختم تو کاسه
شکلاتامونم اوردم
از تو یخچال لواشکارو هم که مامان قایم کرده بود برداشتم
نشستم جلو تلویزیون
کانالا رو بالا پایین کردم که یه فیلم جالب پیدا شد
پسته ها رو دونه دونه باز کردم و ریختم تو کاسه جداگونه
بادوما روهم جدا کردم
مشغول خوردن تخمه ژاپنی شدم
اصن یه احساس مادرونه بهشون داشتم
نیست که هیچکس به خاطر سخت بودن خوردنش بهشون
نگاه نمیکرد ، من دلم میسوخت براشون
از طرف دیگه هم عاشق تجربه کردن چیزای سخت بودم
با همت فراوان و سخت کوشی شروع کردم به بازکردنشون
تخمه ژاپنی نسبت به بقیه ی چیزا مث پسته و بادوم کمتر بود
چون خورده نمیشد مامان کم میخرید ازش
تموم ک شد رفتم سراغ بقیه چیزا و هوار شدم سرشون
بعدش لواشکمو باز کردم و خوردمش
هی فیلم میدیدم و هی میخوردم
از جام پاشدم و ظرفا رو بردم تو آشپزخونه
بی حوصله تلویزیون و خاموش کردم
شکلاتا رو گذاشتم تو جیبم و کتابمو برداشتم برم بالا که بازم
سرم گیج رفت
سعی کردم تعادلمو حفظ کنم
آروم رو زمین دراز کشیدم و مشغول تست شدم
غروبِ هوا منو به خودم اورد
با عجله رفتم پایین ترسیدم مامان اینا زود بیان برا همین
گوشیمو گرفتمو با عجله اومدم بالا
دوباره صفحه اینستاگراممو باز کردم
تنها جایی که میتونستم یه خبر از حالِ محمد بگیرم همون جا
بود
مردم عاشق میشن میرن کافه کافی میکس کوفت میکنن به
عشقشون خیره میشن از حالشون خبردار
من خیلی همت کنم گوشیمو بگیرم دستم پیج طرفمو چک کنم
یه پست دیگه گذاشته بود
داشت سبزه گره میزد
زیرش نوشته بود
(ان شاهلل امسال سالِظهور آقا امام زمان باشه
ان شاهلل همه مریضا شفا پیدا کنن..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
ان شاالله همه جوونا خوشبخت بشن
ان شاالله منم حاجت دلیمو بگیرم
و والسلام)
حاجتِ دلی؟
کسیو دوس داره ؟
ناخوداگاه اشک از چشام جاری شد
خو چ وضعشه حاجت دلی چیه اه
تو حال خودم بودم که عکس یه بچه پست شد
چقدر پست میزاره اه
دقت کردم
عکس یه نی نی ناز بود تو بغلش
چون چهرش مشخص نبود از لباسش فهمیدم خودشه همونی
بود که دفعه ی اول تنش بود
(هدیه ی ۱۴ روزه ای که خدا روز تولدم بهم داد
برا اولین بار عمو شدنم مبآرک!
داداشم بابا شدن شمام مبارک باشه
سیزده بدر کنار این مموشک!
ان شاالله پدر شدن خودمون و تبریک بگیم)
عهههه پسره پررووو رو نیگا
رفتم تو تلگرامم
بازش که کردم دیدم طومار طومار ازین و اون پیام دارم
اول پیامای ریحانه رو باز کردم و عمه شدنتو تبریک گفتم
در جواب بقیه حرفایی که زده بود هم گفتم
_ن بابا درس نمیخونم که
همون لحظه مصطفی پیام داد
+شما نیومدی میخواستی درس بخونی دیگه نه !!
بی توجه بهش پروفایل ریحانه رو که باز کردم دیدم عکس
محمد و شوهرشو گذاشته!
نفس عمیق کشیدم و یه لبخند زدم
بهش پیام دادم
_چقدر دلم برات تنگ شد
مرسی باوفا!!
چقد بهم سر میزنی
به دقیقه نکشید جوابمو داد
+به به چه عجب خانوم دو دیقه از درس خوندن دست کشیدن
_ن بابا درس کجا بود
استیکر چش غره فرستاد
_اها راستی جزوه رو نوشتی؟
+اره نوشتم
چند بار میخاستم بیارم برات ولی تلفنت خاموش بود
(دلم میخواست دوباره برم خونشون محمدُ ببینم)
_عه خب ایرادی نداره خودم میام میگیرم ازت
+نه دیگه زحمتت میشه
اگه ادرس بدی میارم برات
_خب تعارف که نداریم من فردا یه کاری نزدیکای خونتون
دارم
اگه تونستم یه سر میام پیشت ازت میگیرم جزوه رو
راستی نی نی تون کجاست عمه خانوم؟
استیکر خنده فرستادو
+خونه ننش بود الان خونه ماست
_عه اخ جون پس حتما میام خونتون ببینمش
(اره چقدر هم که واسه نی نی میرم!!)
اروم زدم رو پیشونیم
مشغول حرف زدن با ریحانه بودم که مصطفی دوباره پیام
داد
+جوابمو نمیدی؟؟؟
رفتم پی ویش
_مصطفی بسه
به مامانم بگو زودتر بیاد خونه حالم بده سرم گیج میره
+عه سلام
چرا
_نمیدونم
+میخوای من بیام؟
_نه نمیخام. فقط زودتر به مامانم بگو..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡