eitaa logo
کلمه‌گراف|مهدیه‌حیاتی👩🏻‍💻✍🏻
162 دنبال‌کننده
116 عکس
25 ویدیو
7 فایل
✍🏻نویسنده| روایت‌نویس، ادبی، روزنوشت 🎥👩🏻‍💻گرافیست| مشغول با نرم افزارهای گرافیکی و ادیت 🌿 @Hayati_r
مشاهده در ایتا
دانلود
عالم همه در طواف عشق است و دایره‌دار این طواف، حسین (ع) است. شهید آوینی
شب جمعه است و کربلا در شلوغ‌ترین حالت ممکنه. از یک ساعت قبل به سرداب حضرت حجت میریم. عزاداری خانم‌ها با لحن سوزناک و زیبای عربی شنیدنیه. نماز مغرب و عشا رو به جماعت می‌خونیم و به سمت بازار میریم. قیمت‌ها اکثرا از ۵ دینار شروع می‌شه. هم سفری‌هام وسایلی که میخواستن میخرن و آخر مسیر با نوشیدن آب انارِ تازه حالمون جا میاد. دوباره برمیگردیم. بین الحرمین هستیم و یه‌دفعه روی سرمون شکلات پرت میشه. متوجه میشیم که یه خانم تازه بچه‌اش به دنیا اومده و به زائرا شیرینی میده. همینجور آدمه که از روی زمین و هوا شکلات برمی‌داره. کاممون‌ شیرین میشه. خوراکی‌هامون توی چمدون ها هستن و از امانات تحویل می‌گیریم. یه گوشه کنار کفشداری روی زمین می‌شینیم و خیلی ساده و بی ریا شام می‌خوریم. سه تامون دوباره به حرم میرن و سه تای دیگه برای استراحت به سرداب امام هادی(ع). (پارت ۸) ✍🏻مهدیه حیاتی 🚌| @hayati_text
«حَجر، ورق، مقَص» +شنو اسمچ؟ _ أدیان. + آنی مهدیة. کم عمرچ؟ ثمانیه. ماذا نفعل؟ لَعِب؟ _إي. +مثلا لعب ألوان. مثلا ملابسی، أزرق. سجادة؟ _أحمر. بطانیة؟ +گهوه. و سائر اشیا موجود فی هذا المکان و بعدها قالت لی: _لِعَب اُخری. مثلا : «حجر، ورق، مقص» و لعبنا اربعة مرة. و قلت لنفسی، یا للعجب، لدیهم لعب الذی مثلنا!
کلمه‌گراف|مهدیه‌حیاتی👩🏻‍💻✍🏻
«حَجر، ورق، مقَص» +شنو اسمچ؟ _ أدیان. + آنی مهدیة. کم عمرچ؟ ثمانیه. ماذا نفعل؟ لَعِب؟ _إي. +مثلا ل
شب روی توی سرداب امام هادی(ع) سپری می‌کنیم. پتو رو می‌اندازم روی سرم که صدای یه نی نی که بالاسرمه و گریه می‌کنه می‌شنوم. دو تا شکلات دارم و به خودش و خواهرش میدم. خواهرش میمونه کنارم. انگار مشتاقه کسی باهاش صحبت کنه. منم سر صحبت رو باز میکنم. +اسمت چیه؟! _أدیان. اسم منم مهدیه است. چند سالته؟ + ۸ سال. _بازی کنیم؟ آره. + بازی رنگ ها. من دست میزارم روی هر چیز تو باید رنگشو بگی. تو هم به هر چی اشاره دادی، من رنگشو میگم. و رنگ وسایل اطرافمون رو میگیم. درخواست می‌کنه یه بازی دیگه هم انجام بدیم. میبینم با دستش یه سری شکل در میاره اول متوجه نمیشم، بعد میگه: « حَجَر، ورق، قَص» می‌دونم که حَجَر یعنی سنگ، می‌فهمم منظورش همون سنگ، کاغذ قیچی خودمونه. تعجب می‌کنم. مگه اونا هم این بازی رو دارن؟ دوباره میگه یه بازی دیگه. بهش میگم: بلدی سرود بخونی؟ و یه سرود کودکانه می‌خونه. اعتراف می‌کنم که هیچی از شعر متوجه نشدم اما سرودش قشنگ بود و وزن داشت. (پارت ۹) ✍🏻مهدیه حیاتی 🚌| @hayati_text
بعد از نماز صبح وداع می‌کنیم و راهی نجف میشیم. مسیر طولانی نیست شاید نیم ساعت، چهل دقیقه. می‌رسیم به خونه‌ی پدری. [فرصت با تو بودنم چون ابر لحظه لحظه می‌شود سپری غرق آرامش، پر از رویا حرم توست خانه پدری] صحن و حرم یه صفای خاصی داره. با بقیه جاها متفاوته. روبروی ایوان طلا میمونیم و می‌خوایم یه عکس بگیریم، خادم میگه: لا، لا.. چون دارن فیلمبرداری می‌کنن و ما تو فیلمشونیم😐 از گنبد و ایوان عکس می‌گیرم و بلافاصله ادیت میزنم و با لوکیشن نجف استوری می‌کنم. میریم توی یکی از حجره‌ها پارچه و مهر متبرک برای سوغات می‌گیریم و بعد راهی که اومدیم رو برمی‌گردیم تا به کاروان برسیم و حرکت کنیم به سمت «بی بی شریفه». بعضی روایت ها میگن ایشون دختر امام حسن مجتبی است. همونجا ناهار یه چیز جمع و جور می‌خوریم و سوار اتوبوس میشیم و حرکت می‌کنیم به سمت مرز (پارت ۱۰) ✍🏻مهدیه حیاتی 🚌| @hayati_text