دانشگاه حجاب
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌛عاشقی به افق حلب🌜 #پارت_یازدهم عمو حسین بعد از 10 دقیقه صحبت با مامان ز
بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌛عاشقی به افق حلب🌜
#پارت_دوازدهم
در کلاس تمرکزم هر جایی میگنجید به جز زبان و درس و معلم...
اما هر طوری بود تا ساعت 7 تحمل کردم.
بعد از اتمام کلاس، بلافاصله با عمو محمد تماس گرفتم.
طبق معمول با اولین بوق جواب داد، عاشق این رفتارش بودم...
_به به ببین کی زنگ زده، احوال شریف ریحانه خانوم؟
+ سلام عمو،خوب هستید؟
_مگه میشه صدای وروجک عمو رو بشنوم و خوب نباشم؟ تو چطوری؟
عمو محمد همیشه مهربان بود، البته در بین برادر زاده ها و خواهر زاده ها، من بیشتر از همه دوست داشت...
+قربان شما، سلامت باشی عمو جون، خوبم...
_جانم عمو؟ کار داشتی این وقت شب زنگ زدی؟
+ عمو محمد خواهش میکنم راستشو بگید جواب آزمایش بابا چی بود؟
_عزیز دلم نگران نباش، داداش علی خوب میشه...
+عمو التماس میکنم، من بچه نیستم...میدونم هم شما و هم مامان زهرا دارید چیزیو از من پنهان میکنید.در ضمن بابا روز به روز داره بدتر میشه...
عمو محمد سکوت کرده بود و من قلبم از شدت بغض و استرس سینه میکوبید...
_الان کجایی؟
+ کلاسم تموم شده، دارم برمیگردم خونه...
_خونه نرو...هرجا هستی صبر کن و آدرس رو برام پیامک کن...میام دنبالت.
+چشم خدانگهدار...
آدرس را پیامک کردم و با منزل تماس گرفتم و به مامان زهرا گفتم عمو دنبالم می آید تا باهم برویم بیرون...
دیگر مطمئن بودم اتفاقی افتاده و عمو نتوانسته پشت تلفن من بگوید...
باید خودم را برای شنیدن هر چیزی آماده میکردم.
استرس لحظه ای از من دور نمیشد و بغض طاقت فرسایی گریبانم گرفته بود...
ادامه دارد...
✍نویسنده: #میم_سلیمی
🌜🌹 @hejabuni 🌹🌛