فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔖منبر کوتاه 🔖
🎥#تصویری
🔅از این آیه قرآن فهمیدم خط صحیح، خط سید حسن نصرالله هست...
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
8.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️خلاصه عملیات وعده صادق ۲☺️😁
📌راههای رسیدن به خدا: پهپاد، بالستیک و هایپرسونیک
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مطمئنا به زودی مثل عملیات وعده صادق۱، رسانه های دشمن بعد از چندروز سکوت و کلی گویی شروع می کنند به ساختن این روایت که خسارت خاصی به صهیونیستا وارد نشد.
و فریب خورده های این جریان رسانه ای به این فیلم کوتاه که در گالری شما ذخیره شده هست، از نون شب محتاج تر خواهند بود.
هدایت شده از توییتر انقلابی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تحلیلگر سابق سیا؛ موشکها مانند باران به اهداف اصابت میکردند!
لری جانسون، تحلیلگر سابق سیا: به نظر میرسد پاسخ ایران با دقت طراحی و هدفگذاری شده و اسرائیلیها نتوانستند هیچ یک را رهگیری کنند یا تعداد کمی را رهگیری کردند و ثابت شد که گنبد آهنین شکست خورده است.
🗣 🇮🇷IranicTV
@twtenghelabi
10.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف اصلی بیانات رهبر انقلاب در دیدار نخبگان و استعدادهای برتر علمی. ۱۴۰۳/۷/۱۱
هدایت شده از KHAMENEI.IR
42.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📒 فیلم کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار نخبگان و استعدادهای برتر علمی. ۱۴۰۳/۷/۱۱
💻 Farsi.Khamenei.ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#یواش_یواش...
واقعا از دست دادنش خیلی جانسوز بود و به اندازه ی ذره ای دل بی تابمون آروم نمی گیره.
ای کاش سید مقاومت بود و وعده صادق۲ رو برای جهان عرب تحلیل می کرد.
دانشگاه حجاب
#یواش_یواش... واقعا از دست دادنش خیلی جانسوز بود و به اندازه ی ذره ای دل بی تابمون آروم نمی گیره.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خیلی حرفه که رهبری برای کسی اونم در روز بعد از حمله موشکی اینطور بیانات حزنآلود رو بر زبان بیارند...
دانشگاه حجاب
رمان واقعی«تجسم شیطان۲» #قسمت_دوم 🎬: فاطمه و زینب هر دو نماز مخصوصی را که می خواندند به پایان رساند
رمان واقعی«تجسم شیطان۲»
#قسمت_سوم 🎬:
شراره مانتو قرمز رنگش را که بیشتر شبیه یک بلوز کوتاه بود به تن کرد، شال سفید و کوتاهش را روی موهای بلند مشکی و قرمز رنگش کشید، داخل آیینه روی میز آرایشی نگاهی به صورت رنگآمیزی شده اش کرد و آرام با دستمال کوچکی زیر چشمش که کمی از ریملش ریخته بود را پاک کرد.
لبهای پروتز کرده اش که اینک با رژی آلبالویی، رنگ گرفته بود را نگاهی کرد و بوسه ای برای خودش فرستاد و نگاهی به ساعت مچی اش که صفحه آن بزرگتر از مچ دستش بود انداخت و با دست پاچگی از اتاق بیرون رفت.
وارد هال شد و همانطور به سمت در هال میرفت بدون آنکه نگاهی به آشپزخانه کند، گفت: خداحافظ مامی...من دارم میرم کاری نداری؟!
منور که از وقتی جمشید مرده بود و متوجه شده بود که یک زن دائمی دیگر با چند تا بچه قد و نیم قد هم داشته، کلا مثل آدم های روانی شده بود، نفسش را محکم بیرون داد و گفت: کجا میری شراره؟! کی میای؟!
شراره کفش های اسپورت سفید رنگش را از داخل کمد جاکفشی در اورد و همانطور که کفش ها را جلوی در می انداخت گفت: پیش یکی از دوستام، یا بهتر بگم یکی از اساتیدم، نمی دونم کی برمی گردم اما زنگ بهت میزنم، خبرش را میدم..
منور آهی کشید و خوب می فهمید منظور از اساتید،استاد دانشگاه نبود، بلکه همان افرادی بودند که توی سحر و ساحری دست راست شراره بودند و آرام زیر لب گفت: من که خیری از این سحر و جادو ندیدم، تنها خیرم زن های رنگ و وارنگ صیغه ای جمشید بود و حالا هم که اون زن دائمش ...اگر سحر اثر داشت و مهر من را به دل جمشید می انداخت، می بایست برای من خانه بخره نه اینکه من توی خونه اجاره ای باشم و برای اون زنیکه دهاتی خانه ویلایی آنچنانی بخره...
شراره که اصلا حرفهای مادرش را نشنید، گوشی اش را بیرون آورد شماره ای را گرفت وگفت: سلام استاد من تا نیم ساعت دیگه میام خدمتتون، فقط معذرت می خواهم، باید تنهایی ببینمتون...
و بعد با لبخندی خداحافظی کرد و سوار دویست و شش آلبالویی رنگش شد و همانطور که سوئیچ را می چرخاند انگار حضور کسی در کنارش را حس کرد و چیزی در گوشش می خواندند، گفت: می دونم که روح الله رفته پیش یه ملا مکتبی که می خواد با حرزهای مقدس و آیات قران طلسم های منو باطل کنه، البته که نمی تونه با این قدرت ضعیفی که داره با من مبارزه کنه، اما موکلی که من گرفتم از بوی سرکه انگور و اسپند و...متنفره و همین باعث شده که طلسم هام اثر کنه و اما دیر اثر کنه، باید راه چاره ای پیدا کنم، دارم میرم پیش یکی از اساتید که همه بهش میگن زرقاط بزرگ و البته بی نظیر هست...خیلی بی نظیره در این میدان و بعد گازی به ماشین دادو بلند گفت: من باید از این زرقاط هم پیشی بگیرم، من باید توی این حیطه استاد تمام اساتید جادوگری بشم که میشم و میدونم میشم...
ادامه دارد
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872