هدایت شده از دانشگاه حجاب
با کمک بهترین استادان کشور
در مسـیر تبیینِ مقاومت، جهاد کنیـد!
💠اساتید حجج اسلام
میرباقری، عابدینی، پناهیان، راجی، ماندگاری، قنبریان، نظافت، صابری تولایی، کهوند، سعادتمند، صالحپرور
▫️آموزشهای کاربردی و #رایگـــان
▫️پاســـخ به شبهـات روز مقـــاومت
▫️ارتباط و تعامل با اساتید مطـرح
▫️محتواهای ناب برای منبرهایتان
🎓 گواهی معتبر از سازمان تبلیغات اسلامی
اطلاعات بیشتر و ثبتنام در «مدرسهٔ شمع» 👇
https://eitaa.com/joinchat/2184446670Cbffbff23ec
010.mp3
1.53M
🎙 رابطه صحیح زن و شوهر
🌴 بخش دهم
⭕️ ویژگیهای نگاه مالکیّت و تفاوتش با نگاه امانتداری
🔴 #دکتر_حبشی
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
👌مادرم چه فکری درمورد من میکرد
دو نفری که در این عکس میبینید ایوان فرناندز دوندهی اسپانیایی و آبل موتای کنیایی هستند.
موضوع مربوط به چند سال پیش میشود. دوندهی کنیایی نفر اول است و تا خط پایان 10متر فاصله دارد که با خیال اینکه از خط پایان عبور کرده، میایستد. فرناندز که نفر دوم و پشت سر او بوده متوجه اشتباه او میشود، ابتدا به او اشاره میکند که خط پایان آنجاست! وقتی میبیند که او متوجه زبان او نمیشود، حریف را هل میدهد و پشت سر او می دود. موتای به عنوان نفر اول از خط عبور میکند و فرناندز دوم. همه اینها طی چند ثانیه اتفاق میافتد
🎶خبرنگار از فرناندز میپرسد که "چرا این کار را کردی؟" پاسخ میدهد "آرزوی من اینه یه روز ما همچین زندگی اجتماعی ای داشته باشیم." خبرنگار: "چرا گذاشتی دوندهی کنیایی اول شود؟" ایوان: "من که نذاشتم! اون خودش داشت اول میشد." خبرنگار اصرار دارد که "اما تو میتونستی اول شوی."
✅ ایوان نگاهی به او می اندازد و میگوید: درست. اما اون مدال چه افتخاری برای من داشت؟ مادرم چه فکری در مورد من میکرد؟!
#تلنگر
#جامعه_ایدهال
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
16.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کنار محجبه ها ساکت رد نشو ‼️
♨️این جمله ها رو بگو 👇
👀عزیزم گناه میبینی تذکر بده
✅عزیزم اگه جلوی گناه نگیری رشد می کنه ها ، به گناهکارها تذکر بده
✅خانما امر به معروف هم مثل نماز واجبه،...
همین!🤷♂
بگو و رد شو !🚶♂
◍⃟⚘🍃࿐💕
اَلْلَّٰھُمـَّـ ؏َـجِّڸْ لِوَلیِّٖــღــڪَ اَلْفَــــࢪَجْ𝟑𝟏𝟑💖⃞☘
#اسلام_قوی
#آزاد_اندیشی
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
⚠️ بیحجابی یعنی اسارت چشم و دل دیگری
🔘 کلام استاد صفایی حائری: حجاب یعنی همین دقت در برخورد، که آلوده نشوی و آلوده نسازی؛ که اسیر نشوی و اسیر ننمایی؛ حجاب فقط این نیست که زن خود را بپوشاند که زن و مرد هر دو باید در این دنیایی که راه است و میدان حرکت است کلاس است و کوره است؛ سنگ راه نباشند و دیگران را در خود اسیر نسازند و چشمها و دلها را در خود نگه ندارند و در دنیا نمانند.
#بیحجابی 🔗 #اسارت
دانشگاه حجاب
رمان واقعی«تجسم شیطان۲» #قسمت_بیستم_هشتم 🎬: شراره برای چندمین بار طول و عرض اتاق را پیمود، دردی وحش
رمان واقعی«تجسم شیطان۲»
#قسمت_بیستم_نهم 🎬:
روزی سرنوشت ساز بود، هم برای شراره و هم روح الله و فاطمه، آخرین دادگاه آنها که بالاخره تکلیف را مشخص می کرد، روح الله می بایست غرامت ازدواجی را بدهد که حتی یک لحظه هم زیر یک سقف نبودند و تا دلت بخواهد زیر شکنجه های ابلیسی شراره بودند.
شراره فکرهای شیطانی زیادی در سرش چرخ چرخ میزد، باید ضربه اصلی را به روح الله میزد، ضربه ای سخت و ماندگار ...
این زن که مصداق واقعی «تجسم شیطان» بود، تصمیم خودش را گرفته بود، آب که از سر گذشت چه یک وجب و چه چند وجب، حالا خوب میدانست که با مرگ فاصله چندانی ندارد، پس میبایست آخرین زورش را هم بزند، پس بهترین نقشه را انتخاب کرد، باید داغی به دل این خانواده می گذاشت و سپس جایی خودش را گم و گور می کرد و تا پایان عمر مخفیانه زندگی می کرد، که البته زندگی نبود، بندگی شیطان می کرد.
وقت دادگاه ساعت ده صبح داخل یکی از دادسراهای تهران بود، شراره خوب می دانست، فاطمه از ذوقی که دارد شاید ساعتی زودتر از وقت مقرر در آنجا حاضر شود و از علاقه او به بچه هایش خبر داشت و بی شک این جلسه دادگاه را می خواست با حضور بچه ها به جشنی خانوادگی بدل کند.
شراره یک ساعت زودتر از وقت موعود، جلوی دادگاه حاضر شد، سروصورتش را آنچنان با شال مشکی و چادری که تنگ گرفته ، پوشیده بود که در لحظه اول شناخته نشود و مطمئنا هیچ کس به ذهنش خطور نمی کرد که این زن نحیف چادری، همان شرارهٔ بی حجب و حیا باشد.
شراره اطراف را با دقت از نظر گذراند، اما انگار خبری از آنها نبود، زیر لب گفت: احتمالا توی راهرو دادگاه هستن، اما با یه لشکر بچه که نمی شه رفت اونجا و با زدن این حرف می خواست به طرف در ورودی دادگاه برود که ناگهان متوجه سمند سفید رنگی شد که بدون تردید متعلق به کسی جز روح الله نبود.
شراره راه رفته را برگشت و در پناه دیواری دور از دید روح الله ایستاد.
با دیدن فاطمه و بچه هایش، سری تکان داد و گفت: درست حدس زده بودم، همه باهم اومدن، کاش یه تفنگ داشتم همه شون را به رگبار میبستم..
شراره تمام وجودش شده بود چشم، او برای ربودن حسین نقشه کشیده بود،نگاه شراره به عباس افتاد، از تعجب دهانش باز ماند و آهسته گفت: این که شده کپی باباش، فقط توی سایز کوچک تر، پسرکی با شانه های پهن که صورتش با روح الله مو نمیزد...
روح الله ماشین را پارک کرد و به طرف دادگاه رفت، فاطمه و بچه هایش هم به طرف نیمکت سیمانی آبی رنگی که روی چمن های روبه روی دادگاه گذاشته بودند رفت.
زینب و فاطمه روی نیمکت نشستند و حسین با دیدن چمن ها شروع به ورجه ورجه کردن نمود و عباس هم مثل عقابی تیز چشم بالای سر حسین ایستاده بود و مراقبش بود.
باید حداقل یک ربع می گذشت تا نقشه اش را عملی می کرد.
شراره خیره به حرکات فاطمه بود و دید که گوشی اش را بیرون اورد و انگار شماره ای را گرفت و شراره خوب میدانست که فاطمه شماره روح الله را گرفته تا بفهمد هوویش آمده یا نه؟!
شراره خیره به فاطمه که با گوشی صحبت می کرد زهر خندی زد.
فاطمه تماس را قطع کرد و حالا نوبت شراره بود، گوشی را بیرون آورد و می خواست شماره روح الله را بگیرد که ناگهان متوجه شد...
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
با کمک بهترین استادان کشور
در مسـیر تبیینِ مقاومت، جهاد کنیـد!
💠اساتید حجج اسلام
میرباقری، عابدینی، پناهیان، راجی، ماندگاری، قنبریان، نظافت، صابری تولایی، کهوند، سعادتمند، صالحپرور
▫️آموزشهای کاربردی و #رایگـــان
▫️پاســـخ به شبهـات روز مقـــاومت
▫️ارتباط و تعامل با اساتید مطـرح
▫️محتواهای ناب برای منبرهایتان
🎓 گواهی معتبر از سازمان تبلیغات اسلامی
اطلاعات بیشتر و ثبتنام در «مدرسهٔ شمع» 👇
https://eitaa.com/joinchat/2184446670Cbffbff23ec