آیا معنی کلمه "سپاس" را میدانید؟
سپاس کلمه ی ایرانیست و یادگار زرتشت،
که همواره میگفت؛
سه چیز را پاس بدارید؛
پندار نیک "پاس یک"
گفتار نیک "پاس دو "
کردار نیک "پاس سه"
"سه پاس" یعنی پاسداشت و پاسداری
از سه "نیک"
و ایرانیان با گفتن "سپاس"
به همدیگر یاد آور این سه مورد
مهم می شدند...!
🗞 @Ancients ⏳
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بددیدن
وفاکنیم وملامت کشیم وخوش باشیم
که درطریقت ماکافریست رنجیدن
به پیرمیکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می وگفت عیب پوشیدن
🗞 @Ancients ⏳
🔻ماجرای عجیب خواستگاری فتحعلی شاه از پسر میرزای قمی
روزی شاه قاجار به قم آمد و بر میرزای قمی وارد شد، وی ارادت زیادی به آن مرجع بزرگ داشت و هر وقت به قم میآمد به زیارتش میرفت، میرزا همواره او را نصیحت میکرد، روزی به ریش بلند فتحعلی شاه دست کشید و فرمود: ای پادشاه! کاری نکن این ریش فردای قیامت به آتش جهنم بسوزد. آن روز با هم در اتاقی نشسته بودند، فتحعلی شاه دید جوانی بسیار با ادب و با جمال چای میآورد و از آنها پذیرایی میکند، از میرزا پرسید: این جوان چه نسبتی با شما دارد؟! میرزا گفت: پسر من است، فتحعلی شاه که شیفته جمال و کمال جوان شده بود، به میرزا گفت: دختری دارم، دوست دارم همسر پسر شما شود! میرزا فرمود: ارتباط من با شما درست نیست، از این تقاضا بگذر،
🔸 فتحعلی شاه اصرار کرد و گفت: باید حتماً این کار عملی شود، میرزا ناچار فرمود: پس یک شب به من مهلت بده تا فکر کنیم، فتحعلی شاه یک شب مهلت داد، نیمههای آن شب، میرزا برای نماز شب برخاست، در آغاز نماز عرض کرد: خدایا! من میدانم که این وصلت باعث میشود که محبت من به تو کم شود، اگر این وصلت ضرر دارد، مرگ فرزندم را برسان. مشغول رکعت دوم نماز شب بود که همسرش آمد و گفت: پسرت دل درد گرفته است، در رکعت چهارم بود که همسرش آمد و گفت: حال پسرت خیلی خراب است، سرانجام در قنوت رکعت یازدهم (نماز وتر) به او خبر دادند که پسرت از دنیا رفت، میرزای قمی پس از نماز به سجده رفت و شکر خدا را به جای آورد که از این بنبست خلاص شده و نجات یافته است و در نتیجه مشکل وصلت و ارتباط با شاه به میان نیامد.
🔸جالبتر اینکه میرزای قمی نامه به شاه نوشت و گفت: من مختصر محبت و ارتباطی هم که با تو داشتم آن را هم بریدم، من از تو متفرم و پنجشنبه از دنیا خواهم رفت، نامه را مهر کرد و برای پادشاه فرستاد، از قضا نامه زودتر از پنجشنبه به دست فتحعلی شاه رسید، فوراً دستور داد، کالسکه او را آوردند و سوار بر آن شد تا از تهران زودتر خود را به قم برساند، بلکه با میرزا دیدار کند، به علی آباد قم که رسید خبر رحلت میرزای قمی را شنید، دستور داد جنازه را دفن نکنند تا به قم برسد، خود رادر کنار جنازه میرزای قمی در قم رساند و گریهزاری کرد و گفت: ای میرزا! تو مرا رد کردی، ولی من تو را دوست دارم
📚منبع : سیمای فرزانگان، مختاری، ج 3،، قصص العلماء؛ ر. ک: دیدار با ابرار، شماره 16
کانال اخبار بخش سراب میمه
@Sarabemeimeh
بخاطر سه چیز دیگران را
مسخره نکنید
1- چهره
2 - پدر و مادر
3- زادگاه
چون انسان ها هیچ حق
انتخابی در مورد آنها ندارند .
@sokhan_iw
✍ استادم سيدعلي قاضي را در خواب
ديدم به او گفتم چه چيزي حسرت شمـا
در دنياست كه انجام نداده ايد.
ايشان فرمودند: حسرت ميخورم كه
چـرا در دنـيـا فقط روزي يك مـرتـبـه
زيارت عاشورا ميخواندم.
وحشتناك ترين لحظه زماني است كه
انسان را در سرازيري قـبـر میگذارند.
🔹شخصي نزد امام صادق (ع) رفت
و گفت: من از آن لحظه ميترسم. چه كنم؟
امام صادق (ع) فرمودند:
زيارت عاشورا را زياد بخوان.
آن فرد گفت چگونه با خواندن زيارت عاشورا از خوف آن لحظه در امان باشم. امام صادق فرمود: مگر در پايان زيارت عاشورا نميخوانيد، اللهم ارزقني شفاعة الحسين يوم الورود؟
يعني خدايا شفاعت حسين(ع) را
هنگام ورود به قـبـر روزى من كن.
💐 زيارت عاشورا بخوانيد تا
امام حسين (ع) در آن لحظـه
به فريادتان برسد.
➥ @solok_shieh
به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن تعظیم آنان همانند؛
خم شدن دو سر کمان است که هر چه بهم نزدیکتر شوند تیرش کشنده تر است!
جلال آل احمد
🗞 @Ancients ⏳
✅جنگ #پیروزی نمی آورد #سیه_روزی می آورد!
🔹در دوره دبستان آموزگاری خشن و جنگی داشتم تیپ و قیافه نظامی داشت. روزی انشایی با موضوع؛ جنگ جنگ تا پیروزی داد و گفت : ازین موضوع ده خط انشاء بنویسید بدون اینکه اصول و قواعد نگارشی را آموزش دهد.
چون هیچ اطلاعاتی تو این زمینه نداشتم دفترم را پیش همسایه ای که دارای مدرک سیکل ولی باسواد بود بردم ایشون دست به قلمش خوب بود و ازش خواستم برایم ده خط انشاء بنویسد و بعد از نوشتن آن آموزگارم در کلاس انشاء ازم خواست که آن را بخوانم. شروع کردم به خواندن تا اینکه رسیدم به این جمله؛ جنگ پیروزی نمی آورد سیه روزی می آورد.
آموزگارم انگار به مذاقش خوش نیامد و پرسید: سیه روزی یعنی چه؟ من واقعا معنی اش را نمی دانستم فقط سکوت کردم.
گفت: چه کسی انشاتو نوشته؟ با ترس گفتم: همسایمون!! آموزگار گفت: چرا خودت ننوشتی؟ در همین حین چنان با سیلی تو گوشم نواخت که صدای نواختش سکوت را در کلاس حاکم کرد و من حتی جرات اعتراض هم نداشتم که چرا زدی؟ چون ما نسل مطیعی بودیم نه معترض!
✳️ آن روز من هم بخاطر جنگ ، زده شدم و هم از جنگ ، زده شدم! و عملا پی بردم که جنگ سیه روزی می آورد!
◀️ جمله ای را از #هرودت نقل می کنند: که جنگ را هيچكس دوست ندارد. در جنگ پدران پسران را به خاك ميسپارند حال آنكه در صلح، پسران پدران را!
✍عزتی رستگار _ رزن
🗞 @Ancients ⏳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔊هرگزهای مهم زندگی
✍#دکتر_انوشه 🎙
کانال اخبار بخش سراب میمه
@Sarabemeimeh
حکایت:"دکتر الهی قمشه ای"
مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود.
هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده. اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن.
وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش.
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...
یکی از ﻫﻴﺎت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.
سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم
چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.
لطفا به دلخوشی دیگران گير ندهيد !
👳 @mollanasreddin 👳
🔻عاشقانه ای ناب / همسر علامه طباطبایی؛ آیا شما می توانید تحمل کنید ؟!
✍فرض کنید دختر یک خانواده ی ثروتمندی هستید در تبریز.، با یک طلبه ساده، ازدواج میکنید و بخاطر ادامه تحصیل همین طلبه ی ساده راهی نجف میشوید. گرما و غربت شهر نجف را در نظر بگیرید، خدا به شما فرزندی میدهد. بعد این فرزند می میرد! دوباره فرزند میدهد، در همان بچگی می میرد! فرزند سوم هم می میرد …!!
🔸 فقر گریبانتان را گرفته، در حدی که یکی یکی، اسباب خانه را میفروشید، حتی رختخواب!
🔸اگر دختر ثروتمندی باشید و این فقر و نداری، روال زندگی مشترکتان شود چه بر سر اعتقاد و حوصله و صبوری و اخلاقتان می آید؟؟
🔸نقش همسر علامه همیشه مرا به فکر فرو میبرد.علامه درباره ایشان گفته بودند:
” من نوشتن المیزان را مدیون ایشانم” !! یا “اگر صبر حیرت انگیز همسرم نبود من نمیتوانستم ادامه ی تحصیل بدهم.
🔸علامه در جایی فرموده بودند “ایشان وقتی در قم رو به حضرت معصومه سلام میدادند من جواب خانوم را میشنیدم! همچنین هنگامی که زیارت عاشورا میخواندند من جواب سلام امام حسین (علیه السلام) را میشنیدم!”
کانال اخبار بخش سراب میمه
@Sarabemeimeh
🔻ملاقات طاهر فرمانده ایرانی با امام رضا(ع)
✍طاهر ذوالیمین از فرماندهان لایق وایرانی مامون خلیفه عباسی بود که توانست بر امین (برادر مامون)غلبه کرده و خلافت عباسی را برای مامون به ارمغان اورد. او دارای خصایص ضد عرب بود و اولین کسی است که سلسله مستقل ایرانی طاهریان را پس از حمله اعراب به ایران تاسیس کرد
در تاریخ بیهقی امده است هنگامی که طاهر خواست با «امام رضا» -علیهالسلام- به عنوان ولیعهد مامون، بیعت کند، با دست چپ بیعت کرد و گفت دست راست من در خراسان در گرو بیعت مامون است
🔸 چون این موضوع به گوش مامون رسید، گفت که من دست چپ طاهر را نیز راست (یمین) مینامم تا نقصی در بیعت با علی بن موسی الرضا -علیهالسلام- نباشد. از این رو او را ذوالیمینین خواندند. در برخی کتب نیز امده است که طاهر بن حسن را به این دلیل ذوالیمینین خواندند که گاه به هر دو دست شمشیر میزد و دست چپش در شمشیر زنی از دست راستش کمتر نبود و به این سبب او را ذوالیمینین خواندند
📚 منبع : تاریخ بیهقی/خدمات متقابل اسلام و ایران/ تاریخ ایران بعد اسلام، زرینکوب
📜 اساطیر نامه | مروری بر تاریخ
https://eitaa.com/joinchat/2868183226Cfce63ae436۹
@sokhan_iw
📕#حکایت_خر_و_شتر
خر و شتری دور از آبادی به
آزادی زندگی می کردند...
نیم شبی به کاروانی نزدیک شدند. شتر گفت :
رفیق ساعتی سکوت کن تا
از آدمیان دور شویم نباید گرفتار آییم...
خرگفت: نمیتوانم، چرا که
درست همین ساعت نوبت آواز من است
و ترک عادت رنج جان دارد و
بی محابا. فریاد عرعر سر داد...
کاروانیان با خبرشدند وذهر
دو را گرفتند و به بار کشیدند
فردا به آبی عمیق رسیدند و
عبور خر از آن ناممکن شد...
پس خر را بر پشت شتر گذاشتند تا از آب بگذرد...
شتر تا به میانه آب رسید
شروع به تکان خوردن کرد.
خر گفت: رفیق اینچنین نکن که
اگر من افتم غرق شدنم حتمی است
شترگفت : چنانکه دیشب نوبت آواز خربود، امروز هم نوبت رقص ناساز شتر است
و با جنبشی خر را بینداخت و غرق ساخت..!
"هر سخن جائی و هرنکته مکانی دارد 👌