eitaa logo
حکایات و داستانها
11 دنبال‌کننده
7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
7 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
💢شرط جالب و عجیب پیرزن سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم. خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا . می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ،تمیزو از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها! گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم که خیلی عالی بود . فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد اون گفت که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید. واقعا عجب شرطی، هممون مونده بودیم من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن .اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود. پس از کمی مشورت قبول کردیم. پیرزن گفت یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید. خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن.شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود.پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد.نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم. هممون خندیدیم. شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم. برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید. به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم. شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد. واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی. کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت برامون جالب بود. بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند. واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم. تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد. نماز خون شده بودم اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت. هرسه تامون تغییر کرده بودیم. بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم. تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم. چقدر عالی بود. بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود.  @tafakornab 👆
💢حکایت ملا نصرالدین و رحمت خداوند روزی از روزهای بهاری باران به شدت در حال باریدین بود. خوب در این حالت هر کسی دوست دارد، زودتر خود را به جای برساند که کمتر خیس شود. ملا نصرالدین از پنجره به بیرون نگاه کرد و همسایه خودش را دید. او می دوید تا زودتر خودش را به خانه برساند. ملا نصرالدین پنجره را باز کرد و فریاد زد. های همسایه! چیکار می کنی؟ خجالت نمی کشی؟ از رحمت خدا فرار می کنی؟ مرد همسایه وقتی این حرف ملا را شنید، دست از دویدن کشید و آرام ارام به سمت خانه رفت. در حالی که کاملا موش آب کشیده شده بود. چند روز گذشت. این بار ملا نصرالدین خود در میانه باران گرفتار شد. به سرعت در حال دویدن به سوی خانه بود که همسایه سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: های ملا نصرالیدن! خجالت نمی کشی از رحمت خدا فرار می کنی! چند روز قبل را یادت هست؟ به من می گفتی چرا از رحمت خدا فرار می کنی؟ حال خودت همان کار را می کنی؟ ملا نصرالدین در حالی که سرعت خودش را زیادتر کرده بود، گفت: چرا یادم هست. به همین خاطر تندتر می دوم که زیادتر رحمت خدا را زیر پایم نکنم. سخن پایانی این داستان کنایه از افرادی که از زمین و زمان ایراد می گیرند، اما برای رفتارهای خودشان هزار و صد توجیه ذکر می کنند. @tafakornab 👆
🔻خواجه و غلام بخیل آورده‌اند که خواجه‌ای بود بسیار بخیل و غلامی داشت که هزار مرتبه از خواجه بخیل‌تر بود. روزی خواجه گفت: ای غلام، نان را بیاور و در را ببند. غلام گفت: ای خواجه، خطا گفتی. می‌بایست گفت در را ببند و نان را بیاور که آن به حزم نزدیک‌تر است. پس خواجه را این سخن خوش آمد و او را آزاد کرد😄 @tafakornab 👆
💢شب اول قبر همسـر ملانصـرالدین از او پرسید:«پس از مـرگ چه بلایی به سـرمان می آورنـد؟» ملا پاسخ داد:«هنوز نمـرده ام و از آن دنیـا بی‌خـبر هستـم ؛‌ ولی امشب برایـت خـبر می‌آورم.» یک راست رفت سمت قبـرستـان. در یکی از قبرهای آخـر قبرستان خـوابید. خواب داشت بر چشم های ملا غلبه میـکرد؛ولی خـبری از نکـیر و منـکر نبود. چند نفـری با اسب و قاطـر به سمت روستا می‌آمدند. با صـدای پای قاطـرها ، ملا از خواب پرید و گمان کرد که نکیـر و منکـر دارنـد می‌آیند. وحشت زده از قـبر بیـرون پـرید. بیرون پـریدن او همان و رم کردن اسب هـا و قاطـر ها همان‌!! قاطر سواران که به زمین خورده بودنـد تا چشمشان به ملا افتـاد،او را به باد کتک گرفتند. ملا با سرو صورت زخمی به خانه بـرگشت... خانمش پرسیـد: «از عــالـم قـبر چـه خبـر؟!» گفت: «خـبری نبـود ؛ ولی این را فهمـیدم که اگــر قاطــر کـسی را رم نـدهـی ، کاری با تـو نـدارند!! واقعیت همین است . اگـر نان کـسی را نبـریده باشیـم ، اگـر آب در شیر نکـرده باشیـم ، اگـر با آبروی دیگران بـازی نکـرده باشـیم ، اگـر جنس نامرغـوب را به جای جنـس مرغوب به مشتـری نداده باشـیم ، اگر به زیردستـان خود ستـم نکـرده باشیـم ، و اگـر بندگـی خــدا را کـرده باشیـم، هیـچ دلیـلی بـرای ترس از مـرگ وجود ندارد !! خدایا آخر عاقبت ما را ختم بخیر کن🤲✨ @tafakornab 👆
🔻پیرمرد حکیم از پیرمرد حکیمی پرسیدند: از عمری که سپری نمودی چه چیز یاد گرفتی؟ پاسخ داد: ✨یاد گرفتم که دنیا قرض است باید دیر یا زود پس بدهیم. ✨یاد گرفتم که مظلوم دیر یا زود حقش را خواهد گرفت. ✨یاد گرفتم که دنیا ی ما هر لحظه ممکن است تمام شود اما ما غافل هستیم. ✨یاد گرفتم که ثروتمند ترین مردم در دنیا کسی است که از سلامتی، امنیت و آرامش بهره مند باشد. ✨یاد گرفتم کسی که جو را میکارد گندم را برداشت نخواهد کرد. ✨یاد گرفتم که عمر تمام می شود اما کار تمام نمی شود. ✨یاد گرفتم که مسافرت کردن و هم سفره شدن با مردم بهترین معیار و دقیق ترین راه برای محک زدن شخصیت و درون آنان است. ✨یاد گرفتم کسی که مرتب می گوید: من این می کنم و آن می کنم تو خالی است و نمی تواند کاری انجام دهد. ✨یاد گرفتم تمام کسانیکه در گورستان هستند همه کارهایی داشتند و آرمانهایی داشتند که نتوانستند محقَق گردانند. ✨یاد گرفتم که بساط عمر و زندگیمان را در دنیا طوری پهن کنیم که در موقع جمع کردن دست و پایمان را گم نکنیم. @tafakornab 👆
🔻ایمنى از تلخى جان کندن 🌱فرد صالحى به عیادت بیمارى رفت ، او آخرین لحظات زندگانى اش را مى گذارنید، به او گفت : دوست من ! آیا جان کندن تلخ است ؟ بیمار گفت : من جز شیرینى و خوبى نمى بینم : و هیچ گونه تلخى را حس نمى کنم . آن شخص صالح متعجب شد؛ زیرا او مى دانست که دل کندن از این دنیا و جان دادن بسیار ناگوار و تلخ است . 🌱شخص بیمار چون تعجب او را دید، به او گفت : تعجب مکن ؛ زیرا من حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) شنیده بودم که : هر کس زیاد بر من صلوات بفرستد، از تلخى جان دادن در امان است . از آن پس من به فرستادن صلوات مداومت نمودم و بسیار صلوات فرستادم . اینک تو علت جان دادن راحت مرا فهمیدى . @tafakornab 👆
🔻حکایت جوجه اردک زشت با بیانی متفاوت از مولانا دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی . جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با بقیه دارد. به چشم مرغ و جوجه هایش، آن جوجه متفاوت، نه قشنگ بود ، نه با استعداد و به همین علت او را به حساب نمی آوردند. تا این که روزی جوجه ها، برای خوردن غذا و درس گرفتن از مادر به خارج از خانه رفتند. مرغ داشت به بچه ها یاد می داد که آب خطر دارد و اگر در آن بیفتند غرق می شوند که جوجه متفاوت داخل آب پرید اما غرق نشد چون او جوجه مرغابی بود! @tafakornab 👆
حدودا یك قرن قبل قند از كشور بلژیك به ایران صادر می شد . به دلیل مسائلی كه میان روحانیون  و یكی از اتباع بلژیك پیش آمده بود فتوای حرام بودن قند صادر شده بود و كسی قند نمی خورد. یكی از تجار كه قندهایش رو دستش مانده بود به سراغ یكی از آقايان رفت و مشكل را برای وی مطرح كرد. بعد از آن  تبصره ای صادر شد كه حرام بودن قند وقتی است كه مستقیما در دهان گذاشته شود ، اگر قند را پیش از گذاشتن در دهان در چای بزنید حلال می شود . ……. هنوز هم بسیاری از افراد مسن بدون آنكه دلیل آن را بدانند ،قبل از آنكه قند را در دهان بگذارند آن  را در استكان چای فرو می برند. !
🔴 چرا بینی تو اینقدر بزرگ است؟ فتحعلی شاه قاجار حدود ۹۰ بچه داشت که مراقبت از آنها سخت بود.در دربار فتحعلی‌شاه وضع چنین بود که «تا پسرها بچه بودند، زیر دست لَلِـه تربیت می‌شدند. ولی چون عده آن‌ها در هر دوره‌ای زیاد بودند، چندین پسر را یک للـه اداره می‌کرده است. برای اینکه بچه‌ها شاهزادگی به خرج ندهند و از امر و نهی للـه سرپیچی نکنند، یکی دو نفر از پسرهای بزرگ‌تر را هم بر آن‌ها می‌گماشتند. می‌گویند وقتی لَلِـه (پرستار بچه) یکی از این دسته شاهزاده‌ها اتفاقاً مرد ملایم کم‌سوادی بوده و در عوض بینی بسیار بزرگی داشته است. روزی بچه‌ها گوجه [سبز] می‌خوردند. یکی از آن‌ها دماغ للـه را نشانه قرار داد و هسته گوجه را به بینی او زد. باقی هم به او تأسی کردند. تیراندازها به‌قدری بودند که اگر تیرها هم به نشانه اصابت می‌کرد کافی بود که دماغ للـه دو سه برابر آنچه بود بشود. للـه به شاه شکایت کرد. شاه، بزرگ‌تر بچه‌ها را احضار نمود و با پرخاش گفت: این چه بازی است که سر للـه درآورده‌اید؟ شاهزاده عرض کرد: قربان به بچه نمی‌توان گفت گوجه نخورد و هسته آن را دور نیندازد. باید به للـه گفت که بینی تو چرا به‌قدری بزرگ است که از هر طرف بچه‌ها هسته پرت کنند به دماغ تو می‌خورد» 📚شرح زندگانی من عبدالله مستوفی 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2434269520C4baf9fc48f
⚜سلیمان و دهقان حضرت سلیمان با بساط شاهی و سلطنت و عظمت و مکنت بر دهقانی گذر کرد . دهقان چون شأن سلیمان را دید گفت : خدای مهربان به پسر داود پادشاهی عظیم و سلطنتی کبیر کرامت فرموده . باد این سخن را به گوش سلیمان رسانید . حضرت از بساط عظمت به زیر آمد و نزد او رفت و فرمود : چیزی را که توانایی آن را نداری و تحمل مسئولیتش را برایت قرار نداده اند آرزو مکن ؛ اگر یک تسبیح تو را خدا بپذیرد ، برای تو از آنچه حشمت دنیا به سلیمان عنایت شده بهتر است ، زیرا ثواب تسبیح باقی و ملک سلیمان فانی است ! 📜ربیع الآثار 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2434269520C4baf9fc48f
🌸🍃🌸🍃 عارفی سی سال، مرتب ذکر می گفت: استغفر الله. مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار میکنی؟ ما که از تو گناهی ندیدیم! جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمداللهِ نابجاست! روزی خبر آوردند بازار بصره آتش گرفته، پرسیدم حجره ی من چه؟ گفتند حجره ی شما نسوخته؛ گفتم: الحمدلله... معنی آن این بود که مال من نسوزد، مال مردم ارتباطی به من ندارد! آن الحمدلله از روی خود خواهی بود نه خدا خواهی. چقدر از این الحمدلله ها گفتیم و فکر کردیم که شاکر هستیم؟! ‎ @DastaneRastan
🌸🍃🌸🍃 حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست بیمار است... یعنی: معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند... خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند نه احمق! احمق ها بیشتر از آن که موجب تنفر بشوند، مایه ترحم اند... بی شعور ها داستان شان با احمق ها فرق دارد. کسی که ساعت سه صبح بوق می زند، بی شعور است. کسی که جلو تمام زنان مسیر می ایستد، بی شعور است. کسی که در خیابان باریک دوبله پارک می کند، بی شعور است. کسی که شب تمام مسیر را نور بالا می رود، بی شعور است. این ها بی شعورند... حالا یا از نوع احمق بی شعور یا از نوع پروفسور بی شعور... احمق بودن درد ندارد، درمان هم ندارد، ربطی هم به شعور ندارد، بی شعوری از جای دیگری می آید... از خانه و مدرسه... از سرانه مطالعه... از خود شیفتگی... از بی وجدانی... از مرکز فرهنگ فاسد... بی شعوری واگیر هم دارد! هم درد دارد و هم درمان... مشکل ما، احمق ها نیستند  مشکل ما، هیچ وقت احمق ها نبودند  مشکل ما، بی شعور ها هستند. یادتان باشد سواد هیچ وقت شعور نمیاره شعور یعنی تشخیص کار خوب از بد شعور یعنی تشخیص کار درست از اشتباه سواد یاد گرفتن فرمول و اطلاعات در علم و یا مبحث خاصی است ! این شعور هست که راه استفاده درست و یا غلط از علم (سواد) رو به ما میگه! شعور رو به کسی نمیشه آموزش داد؛ یک انسان می بايست در درون خودش طلب شعورکند تا به آن دست پیدا کند! چه بسا ما اساتید برجسته علمی و دانشگاهی و یا دینی داریم که سواد دارند،  ولی شعور ندارند! ‎ @DastaneRastan