ا﷽ا
ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سر من مایهی سودا همه تو
هرچند بروی کار در مینگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو
نامهای به آبی.
به ابی عزیزم:( آبی عزیزم میدونم چقدر ناراحتی برای مشکلاتی که داری میخوام زود تر حالت خوب شه،حس میکردم اگه زندگیت برم همه چی برات آسون تر میشه...ولی برا من سخت تر؛) ولی مهم نیست میخوام خوشحال باشی پیش دوستای جدیدت، میخوام با اون از ته دل بخندی؛)میخوام بدون من به گربه ها غذا بدی ،با اونا بری خرید اونا رو بغل کنی؛(وقتایی که از ته دل میخندی رو خیی دوس دارم لبخندتو ،صدای قشنگتو،چشمای قهوه ایت، موهای ابی قشنگت،ابرو هات، لپ هاتت، ولی تو تا آخرش نینیه من می مونی)
(از طرف قرمزت💋)
____________________________________
صدایی خفه.
ترکیب رنگها زمانی برنده میشوند که در کنار هم جان میگیرند و پدیدهای از محبت را پدید میآورند؛
زمانی که آبیهای جهان با قرمزهای باقی مانده جهانی میسازند که از رنگ ها نشاط یافته دولتمندیی به وجود میرسد که بر روی مرز های ممنوعه به رقص مینوازد و ارمغانهایی را هدیه میکند که نتیجه سفرش از رهوارهای رنگیست که رنگبندیش نشاط بخش عشقی هست که از جدایی برای مراقبت و شادیش شکل گرفته است و ترکیب رنگیی را که به سقوط ویران کرده است.
نامهای برای آقای موظ.
چه زیبا بودند آنانکه معشوق خویش را در آغوش میکشیدند و لبخندی از جنس عشق به او هدیه میدادند. لمسی سرشار از احساس، و کلماتی آمیخته با صداقت... با خود میاندیشیدم که لمس تو چه حسی خواهد داشت. دلم میخواست دستانت را بگیرم و گرمای حضورت را در جانم جاری کنم. آرزو داشتم در سیاهی چشمانت غرق شوم و با ستارگان آسمان نگاهت همنوا گردم. اما... اما این همه، رویایی بیش نیست؛ نه یک تجربه، بلکه تنها تصویری در خیال. هر شب با خود میگویم چرا نمیتوانم راز پنهان دلم را با تو در میان بگذارم. هر شب و هر شب، بر کاغذ مینویسم، و کلمات در آهنگ غمم به رقص میآیند. من بدل شدهام به گورکنی که مدتهاست زیر آوار، احساساتش را زندهزنده دفن میکند؛ و هیچکس صدای نالههایش را نمیشنود. اکنون میخواهم این احساسات مدفون را از زیر آوار بیرون بکشم؛ میخواهم با خودم صادق باشم، با تو... و با قلبم. من تو را دوست میدارم آری... با تمام وجودم تو را دوست میدارم. و همهی اینها، تقصیر توست! اگر در آن لحظه که احساس پوچی، همچون موجی خروشان در وجودم میکوبید کالبدم را در آغوش نمیکشیدی، هرگز نمیتوانستم چنین بگویم، هرگز زبانم به این اعتراف گشوده نمیشد و هرگز نمیتوانستم از این دریای خروشان نجات یابم...
از طرف یک مجنون!
ا﷽ا
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.