ا﷽ا
امروز نه آغاز و نه انجام زمان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
نامهای به جیهون.
قدرت همیشه توی نیرو هست توی جسم و بازو چیزی که قدرت نامیده میشه؛ ولی قدرت واقعی همیشه در درونه..
ادما با ضربه فیزیکی ضعیف میشوند پس کسی که ضربه رو میزنه قدرتمنده و کسی که ضعیف میشه ناتوان ولی قدرت هیچوقت توی زور و بازو نبوده قدرت توی تکلم بوده قدرت همیشه واژهها بودند و تک تک کلماتی که جون دارند و چیزی که این قدرت را میسنجد جسم ادمی نیست بلکه روح هست کلمات جون دارند و هر انسان بی جونی رو با جون و هر با جونی رو بی جون میکنند.
توی مبارزه هیچ وقت قدرت توی نیرو خلاصه نمیشد چون نیرو درون کلماتی بودند که قفل شدند کلماتی که با گفته شدن هر انسانی که حامی هست رو نابود میسازه و یا حتی افراد بیشتری رو یافت میکنه که حامی باشند؛ زندگی همینه خلاصه گفتن ها و کلمات بی چیزی که برامون عادی شده ولی هر کدوم از اون ها یک نیرو هستند نیرویی که ما هم بارها توسطش مرده و زنده شدیم پس اگر نیروی هر انسانی در زبانش هست چرا کسانی که میتوانند درخشش را برای ما به ارمغان بیاورند بدون کفن خاک کنیم!؟
نامهای به کاردن.
تلاش هر آنچه در راستای کمک و دلسوزی باشه در نهایت پس از آنکه ساخته شد فرو میریزد؛
حتی اگر بجز نیکی در درون تلاش نباشد در انتهای مسیر همیشه آن کسی مقصر میشود که از جان برای دفاع و کمک استفاده کردهاست اما در آن راهروی متروک که برای باقی آباد میکنیم هر آنچه در حال دفاع باشیم در انتهای راه چیزی که دیده میشود دگر راهروی متروک نیست آزادیست مسیری که برای شخصی که ناجی خواست دگر هموار شده است و در انتها تنها کسی باقی میماند که مسیر راهروی متروک را آباد ساخت،
کمک هر آنچه خوب بدست و زمانی پی برده میشوی که بابت مهربانی و کمک مقصر شوی در حالی که پا به پای موفقیت پله میشدی اما در آن پایان ریزش میکنی و تنها تو در آن زیر باقی میمانی کسی که برای بقای باقی کمک کرد و در انتها خود بقای خود را به نابودی کشاند.
پس پله کمک را جایی باز کن که پس از ریزش تو را بسازند نه نابود سازند.
ا﷽ا
ما سر بنهادیم و بسامان نرسیدیم
در درد بمردیم و بدرمان نرسیدیم
گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان
جان نیز بدادیم و بجانان نرسیدیم
نامهای به خودم.
چون کسیو ندارم دوست داشتم دوست داشته بشم اما کسی دوستم نداشت کنار آمدن باهاش آسون بود... کسل کننده هستم از رفتار های خودم خجالت میکشم این ها همه درد های من شدن تمام کارهایی که اجازه ندادند بکنم و اجازه دادند همه تضاد دارن نمیدونم چی بگم احساساتی هست که اصلا قابل توصیف نیست هیجا نه برای خودمم قابل توصیف نیستن نمیدونم کیم کجام یه چیزی میخام که نمیدونم چی همه بدن از همشون متنفر نفرت نفرت شاید من برده نفرت شده ام؟
نامهای به خود.
______________________________________
صدایی خفه.
وجود آن که بر نظراتی چو رود گذرا بگذرد و در انتهای گودال از هیچ پر شود وجودی نیست که نامش را وجود گذاشت؛
در درون گمراهیِ سردرگمی، تنها گناه تهی بودن است.
مشتت را به کار گیر و این بار نه به سمت باقی بلکه به درون خود خیز بردار تا انگشتانت درونت را شکار کنند تا آنگاه خود را بیابی، شخصی را که گم کردهای خودت هستی پس در مشتت خودت را به بیرون بکش شاید این احساس نیست این وجود بیوجودیست که آنقدر خودش نبوده است تصمیم رفتن و آمدن را از یاد برده است پس بند طنابی شو برای بازگشت خود.
ا﷽ا
ماییم که از بادهی بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بیهیچ سرانجام خوشیم
نامهای به یک نجیب.
گرچه دور از دوران در عصر تازهای قدم میگذاری ولی به مانند اشرافی فروتن قدم ها را با وقاری جاوید میگذاری،
گویی که نجیب زادهای هستی که در هنگام عصرانه چای وقارت را مینوشد و بعد با اشتیاقی نافذ تدریس تواضع و فروتنی را میدهد...؛
در آن عصری که آدمیان همگی نگاره شدهی دیگری هستند و افرادی که با سلایق و علایق خود پیش میروند محدود هستند چشمان شما میدرخشد و تفاوت شما آشکار میشود و شما تنها نجیبی هستید که در میان ربات هایی که تقلید شده راه میروند متواضع قدم میزنید؛
شاید همین است که نام نجیب نه تنها برازنده درگاه شماست بلکه نامیست که از بدو تولد با شما همراه بوده است به آن گونه که انگار در ابتدا نجیب زاده ای بودهاید که پس از اتمام ان اشراف زادگی اکنون در عصر مدرن متولد شدهاید و هنوز فروتنی و تواضع یک نجیب را دارا هستید.