ا﷽ا
ما سر بنهادیم و بسامان نرسیدیم
در درد بمردیم و بدرمان نرسیدیم
گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان
جان نیز بدادیم و بجانان نرسیدیم
نامهای به خودم.
چون کسیو ندارم دوست داشتم دوست داشته بشم اما کسی دوستم نداشت کنار آمدن باهاش آسون بود... کسل کننده هستم از رفتار های خودم خجالت میکشم این ها همه درد های من شدن تمام کارهایی که اجازه ندادند بکنم و اجازه دادند همه تضاد دارن نمیدونم چی بگم احساساتی هست که اصلا قابل توصیف نیست هیجا نه برای خودمم قابل توصیف نیستن نمیدونم کیم کجام یه چیزی میخام که نمیدونم چی همه بدن از همشون متنفر نفرت نفرت شاید من برده نفرت شده ام؟
نامهای به خود.
______________________________________
صدایی خفه.
وجود آن که بر نظراتی چو رود گذرا بگذرد و در انتهای گودال از هیچ پر شود وجودی نیست که نامش را وجود گذاشت؛
در درون گمراهیِ سردرگمی، تنها گناه تهی بودن است.
مشتت را به کار گیر و این بار نه به سمت باقی بلکه به درون خود خیز بردار تا انگشتانت درونت را شکار کنند تا آنگاه خود را بیابی، شخصی را که گم کردهای خودت هستی پس در مشتت خودت را به بیرون بکش شاید این احساس نیست این وجود بیوجودیست که آنقدر خودش نبوده است تصمیم رفتن و آمدن را از یاد برده است پس بند طنابی شو برای بازگشت خود.
ا﷽ا
ماییم که از بادهی بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بیهیچ سرانجام خوشیم
نامهای به یک نجیب.
گرچه دور از دوران در عصر تازهای قدم میگذاری ولی به مانند اشرافی فروتن قدم ها را با وقاری جاوید میگذاری،
گویی که نجیب زادهای هستی که در هنگام عصرانه چای وقارت را مینوشد و بعد با اشتیاقی نافذ تدریس تواضع و فروتنی را میدهد...؛
در آن عصری که آدمیان همگی نگاره شدهی دیگری هستند و افرادی که با سلایق و علایق خود پیش میروند محدود هستند چشمان شما میدرخشد و تفاوت شما آشکار میشود و شما تنها نجیبی هستید که در میان ربات هایی که تقلید شده راه میروند متواضع قدم میزنید؛
شاید همین است که نام نجیب نه تنها برازنده درگاه شماست بلکه نامیست که از بدو تولد با شما همراه بوده است به آن گونه که انگار در ابتدا نجیب زاده ای بودهاید که پس از اتمام ان اشراف زادگی اکنون در عصر مدرن متولد شدهاید و هنوز فروتنی و تواضع یک نجیب را دارا هستید.
ا﷽ا
بحریست نه کاهنده نه افزاینده
امواج برو رونده و آینده
عالم چو عبارت از همین امواجست
نبود دو زمان بلکه دو آن پاینده
نامهای به Z.azar
کشتی امید آن زمانه پنهان ز دریا ها میرفت، گر شناخته میشد افسوس ها موج بر او میتاخت؛
در سایه تاریکی شب های تار، شفاف میرفت هر یک بادبان ها ز نگاه بر جا میرفت.
ناخدایِ کشتیِ بی ناخدا کس نبود آنکه کشتی ها را هدایت میکرد یک نفر بیش نبود.
گه گلایه ها پیش خدا میزدند به دریا ها و طوفان ها گر که خشمگین میشد آشفته بازاری میان ماهیان بر پا میشد کشتی پنهان، نهان میگشت از زمانه امواج دیوانه ویرانه میکرد آنکه کشتی را هدایت میکرد پس صبوری کرد تا آنگاه که از کشتی قسمتش قایق وارانه نباشد...
ا﷽ا
از مردم صدرنگ سیه پوشی به
وز خلق فرومایه فراموشی به
از صحبت ناتمام بی خاصیتان
کنجی و فراغتی و خاموشی به