نامهای به Z.azar
کشتی امید آن زمانه پنهان ز دریا ها میرفت، گر شناخته میشد افسوس ها موج بر او میتاخت؛
در سایه تاریکی شب های تار، شفاف میرفت هر یک بادبان ها ز نگاه بر جا میرفت.
ناخدایِ کشتیِ بی ناخدا کس نبود آنکه کشتی ها را هدایت میکرد یک نفر بیش نبود.
گه گلایه ها پیش خدا میزدند به دریا ها و طوفان ها گر که خشمگین میشد آشفته بازاری میان ماهیان بر پا میشد کشتی پنهان، نهان میگشت از زمانه امواج دیوانه ویرانه میکرد آنکه کشتی را هدایت میکرد پس صبوری کرد تا آنگاه که از کشتی قسمتش قایق وارانه نباشد...
ا﷽ا
از مردم صدرنگ سیه پوشی به
وز خلق فرومایه فراموشی به
از صحبت ناتمام بی خاصیتان
کنجی و فراغتی و خاموشی به
نامهای به افتن
اگر چو ستاره بدرخشی همه در انتظار سقوط ات در سینمای زندگیت خواهند نشست و کسانی نیز بدون بلیط از قبل رزرو شده از پشت دیوارها باز به تماشا خواهند برخواست؛
گر درخششات را دنیا ببیند تاریکی هایش سرچشمه خواهند گرفت افکار غلیظ سقوط هر گاه که پله ای بالاتر روی دستانت را خواهند گرفت که بازگرد آنجا در انتها نابودیست؛ تاریکی هیچگاه نخواهد وارد درون شود تا که سقوط را رقم زند زیرا نمیتواند بال هایت را تسخیر کند و خود را به فلاکت بکشد تاریکی ها در کنار تو در گوشت زمزمه خواهند کرد زمزمهٔ شکست و تو هنگامی خواهی پرواز کرد که در بلندای آسمان زمزمه ها را رد کنی ولی اگر مکث کنی خواهی دید که یک صدا بیشمار صدا شدهاند و همه در صحنه لحظه ها بیننده هستند و دنیا برای روشنایی، تاریکی ها را فراهم دیده سقوط از هر جایی اتفاق میافتد بجز زمانی که موج امیدت را حفظ نمایی و بدانی درخشش تو میتواند تمام تاریکی ها را در هم بشکند و تمامی صدا ها را کور نماید.
ا﷽ا
عمر پروازم چو بوی گل به افسردن گذشت
این قفس آیینهدار خاطر صیاد بود
مفت ما کز سعی ناکامی به استغنا زدیم
ورنه دل مستسقی و عالم سرابآباد بود
نامهای به لونا
آتش وحشت زمانی میدرخشد که از جرقهٔ ترس گریزان باشی هنگامی که چشم هایت را بگشایی خواهی دید که جرقهی ترس در نهایت همان فشفشهای هست که در لحظهای گشاده آسمان شب را نورانی میکند در حالی که تو از آن گریزان بودهای و آتش وحشت چشم هایت را خفته کرده اما گریز را فرسوده کن که گریز از آنچه که شگفتی را به ارمغان آورد غمناکتر است
پریشانی آن نشان که لرزه را بر درونت روا میدارد را میسر نبین گهگاهی خود را نشین تا که ارغوان آسمان ها را ببینی که ابر ها را کنار هم گذارده و نی مینوازد و ریتم هایش را به زمین میبخشید آنگاه هر آنچه فشفشه ترس در آسمان ها بشتابد تو خواهی نشست و آن نورهای پراکنده در آسمان ها با نقش و نگار هایشان را شمرده تا زمانی که پنهان شوند و فشفشه دیگری آید که آشفته سازد حال آشفته ات را ولی او را به بازی درمانی بیابی تا که صبح شود آتش وحشت فرود آید و بینی که وحشت خفته است.
ا﷽ا
بدو گفت اگر بیم دارد دلم
نخواهم که باشد ز تن بگسلم
ازین ننگ برگشت و آمد به راه
گرازان و پویان به نزدیک شاه
چو در شد ز در شاه بر پای خاست
بسی پوزش اندر گذشته بخواست
که تندی مرا گوهرست و سرشت
چنان زیست باید که یزدان بکشت