ا﷽ا
بدو گفت اگر بیم دارد دلم
نخواهم که باشد ز تن بگسلم
ازین ننگ برگشت و آمد به راه
گرازان و پویان به نزدیک شاه
چو در شد ز در شاه بر پای خاست
بسی پوزش اندر گذشته بخواست
که تندی مرا گوهرست و سرشت
چنان زیست باید که یزدان بکشت
نامهای به سحر
نسیم صبحگاهی داستان ها را روایت میکند از خاکستر نشینی ها و فراز هایش در آن فنجانِ جا ماندهِ انتظار، انعکاس راوی ای روایت میشود که میخواند قصههای زنگ زدهی گوش تاریخ از آن خاکستر آتش شدهی کور تا که آن دژ به جا ماندهی غم ها؛ گر به جا مانده است افسوس یک جهان نیست که جهان به جهان در آن اندیشه قفس ها چیدهاست آنچه باقیست اندیشهی تحلیل آنها میان غنچهی نو شکفتهی قصه هاست که میبیند جهان را در زیر گلبرگ هایش سرچشمهٔ سبزی آغاز ها؛
در آن تکاپو های داستان ها جوش و شیرین پریان پریشان حال آنگاه، گویی که چیدهاند گلی در آن داستان که این داستان خود میتواند روید ز داستان راوی آن قصه ها گویند که این مَثَل لایه دفترچه های خاطرات شود داستان پریشان حالی حال جهان که مانده ز اینجا تا به آنجا یادگاری ها فراوان.
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
شاید زندگی در ایران زیبا نبود ولی جسورانه بود!
#تعریف_کن
@farsitweets
یکم موقعیت ناجور بود
فردا کسی نامه ای داشت نامه اش رو تکمیل میکنم و مینویسم
و اگر وقت هم شد یه چالش هم میذارم در واقع یه چیز جدیده میخوام امتحانش کنم
فردا به طور رندوم فرقی نداره از افراد کانال یا بیرون کانال حتی شده غریبه برای چند نفر تصادفی نامه مینویسم و بعدم تقدیمشون میکنم
امیدوارم خوشحال بشن
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬
فردا به طور رندوم فرقی نداره از افراد کانال یا بیرون کانال حتی شده غریبه برای چند نفر تصادفی نامه می
چقدر خسته تر از انجامشم بهتره بندازم یک سال بعد-