eitaa logo
𝐏𝐮𝐫𝐠𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬/نفور
653 دنبال‌کننده
65 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𝑨 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒍𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒕𝒐 𝒂 𝒉𝒖𝒏𝒅𝒓𝒆𝒅 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆𝒔
مشاهده در ایتا
دانلود
نامه‌ای به فئودور.طنابی که به گردن آویختی از گناه طناب بی‌گناهی تو هست؛ دریچه مغزت را باز کردی و با هر کلام عمیق ترین راه‌حل ها را پیش رو میگذاری، روی زمین رد پاهایی به سمت درستی میکشی و خودت باقی‌ را به ان راهنمایی مینمایی و خود می‌ایستی و به درست رفتن باقی می‌نگری اما چشمانت آن ها را نمی‌بیند! چشمانت برایت صندلیی آورده‌اند و تو را در ان نشانده‌اند و یک چیز ثابت را می‌بینند که در آن هیچ سهمی نداشته ای... شاید زمانی رد پاها را روی زمین نمیتوانستی بکشی ولی مسیر را با باقی‌ سپری می‌کردی، با آنکه چشمانت غم را نشان می‌دهند ولی در قلبت هنوز هم لبخند شادی باقی دیده می‌شود؛ تا وقتی که لبخندی از آنها را به یاد می‌آوری و چشمان امیدوار آنها را روبه درخشش می‌بینی خواهم گفت که تو امیدی برای آنان و برای من بوده‌ای. تو ایستاده در مسیر نبوده ای تو رهنمودی بودی که مسیر را با ما پیمودی و قدم زنان با ما همراه شدی بی آنکه خواستارش باشیم و مسیری را که برای مدتی همراهی‌مان کردی جدای از غم بود و دل‌گرمی بود که تو تقدیم مان کردی. طناب را بگشا تو آن بودی که طناب دگران را برافراشتی بی آنکه کاری کنی حال شادی را بکار در طاقچه‌ی چشمانت.
نامه‌ای به ریون.مجسمه‌ای رخسار پندار که در تصورم می‌آیی و می‌نشینی گاه وجودی را از تو یافت نمی‌یابم و گاه‌ می‌یابم. افکارم را که غلیظ می‌کنم می‌بینمت ولی غلاظت را که بیشتر می‌کنم فقط مه می‌یابم گویی که دستم را به سوی انسانی دراز کرده‌ام که سلامی کنم ولی انسانی نمی‌بینم تنها مجسمه ای سوگوار بر مزاری می‌بینم که می‌پندارم مزار است اما مزاری نیست بلکه خودش است که خود خود را در آغوش کشیده است می‌توانم مدت ها بنشینم و به آن فرشته خیره شوم تا زمانی که مرا ببیند که در انتظار آغوشم و تا زمانی که دریابد فراتر از افکارش است و بال‌هایش به اثبات برتریش برای اغوشم گشوده شوند آنگاه فرشته بر مزاری نخواهد گریست بلکه خواهد دید مزاری برای گریستن نیست. ای کوتاه کلام را می‌نویسم نه از روی لجبازی بلکه برای قدردانی برای آنچه نمی‌دانی پیشگام شدی.
نامه‌ای برای F . azar .هر مسیری عمق عظیمی از سختی ها پشت سر میگذارد؛ زمانی که قدم هایت را به جلو میگذاری سختی هایی برافشان را میبینی که هنگام قدم گذاریت فاجعه ای بیش برای آینده نیستند اما زمانی که داری از پرتگاه سختی ها مسیر را طی می‌کنی فریاد های گذشته ات را به یاد بیاور و نگاهت را از جلو برای دقایقی به عقب بده. در ان عقب های ذهنت، طویله ایست از سختی های بزرگی که بار ها برایشان اشک ریختی و دریا ایست از اشک ها که مروارید ها از زیرش می‌درخشند. حال که نگاهت را باز به جلو داده ای چه می‌بینی؟ مورچه ای که به پهنای بزرگی سختی های پیشینت نخواهد رسید؛ قدمت را کج کن و مورچه را رد کن مسیر تو بس به رویاهایت نزدیکست.
ا﷽ا بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز، سحر غلغله می‌آغازند جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غمِ هم پروازند …
هدایت شده از 𝙃𝙚𝙖𝙧𝙩𝙡𝙚𝙨𝙨
۲ کالیستو، دلاویز دیروز و دلبر امروز . زخم هایت هنوز پابرجاست و می‌سوزد، زخم هایی که نه مسکن هایم درمانت می‌کنند و نه اشعارم. از خورشید تابان در این آسمان، کم نداری. خورشید می‌سوزد تا بدرخشد، تو نیز کم در قلب من ندرخشیدی، کم طلوع نکردی و مرا هزاران بار به وجد اوردی. خورشید ما می‌سوزد تا ابر های تیره ها را کنار بزند و تیرگی شب سیه را با روشنایی و گرمای روز جایگزین کند. از پشت تیر باران شده‌ای و حال به کمک کسی رفتی که یک زخم بیشتر ندارد. مطمئن نیستم تا الان لایق هم صحبتی با تو بوده‌ام یا نه اما بدان هرگز از دیدار تو پشیمان نخواهم گشت. قلبی روشن تر از آفتاب و روحیه‌ای استوار تر از یک کوه داری. لحظه‌ای تردید نکن که جان تو برایم باارزش است حتی اگر برای خودت ارزشی نداشته باشد. -دوستدار تو، فئوی پاپیونی
هر واژه‌ای که از ذهن عبور می‌کند، رد پایی از یک فکر خاموش است؛خاموش، نه به‌خاطر نبودن صدا،که به‌خاطر شنیده‌نشدن. برخی از بودن‌ها، شکل روشنایی ندارند، اما تاریکی را هم نمی‌گذارند کامل شود. مثل لبه‌ی باریک آگاهی که همیشه چیزی برای گفتن دارد اما ترجیح می‌دهد فقط وجود داشته باشد، نه به‌عنوان فریاد،که در قامت درک. تو از آن جنس حضوری،که میان هرج‌ومرج، خطی کشیده از نظم بی‌ادعا. نه در جستجوی تحسین، نه نیازمند تفسیر؛ صرفاً کامل، همان‌طور که یک قطعه‌ی گمشده، بی‌آنکه صدا کند، جای خود را می‌داند. نبوغ، همیشه صدادار نیست؛ گاهی خودش را میان ساده‌ترین مکث‌ها جا می‌دهد، و تو خوب بلدی چطور در سکوت بدرخشی. جهان پر از شکل‌های ناتمام است و برخی آدم‌ها، ناخواسته شبیه تمام‌شده‌ترین جمله‌های نانوشته‌اند. نه آغاز، نه پایان،فقط جریانی از معنا، در مسیری که شاید هرگز نامی نداشته باشد اما هر بار عبور از آن، یادآور حضوری‌ست که خلأیی را پر کرده، بی‌آنکه خلأیی وجود داشته باشد. از طرف بی هویت
من نه داستان قشنگی داشتم نه پایان قشنگی دارم؛ ولی بی‌گمان افرادی که توی داستانم دارم تا ابد قشنگ ترین هستند. توهم بنظر میرسه ولی تا ابد از تک‌تک تون برای لحظه لحظه‌ای که توی زندگیم بودید ممنونم. همون‌قدر که وقتی یه اتفاق بعدی میوفته توی زندگی میگم مگه چه اشتباهی کردم، همون‌قدرم بابت تک‌تک شماها میگم مگه چه کار خوبی رو کردم که توی زندگیم شما رو دارم. به تمام تیرگی های زندگیم همتون رنگ بخشیدید. و تا اخر قراره محو زیبایی این حضورتون باشم
ا﷽ا آنچه از سر گذشت شد سرگذشت حیف که بی دقت گذشت اما گذشت تا که خواستیم یک دو روزی فکر کنیم بر در خانه نوشتند درگذشت
نامه‌ای به نگین.در مهد محبت زاده شدی، در شهر برکت قدم گذاشتی و در همان‌جا به تنهایی جان سپردی. در اغوش و همهمه‌ای که به خیال شیرین بودنش متولد شدی، مرگِ اغوشِ شیرین را به تلخی سپری کردی و تنها بازمانده شیرینی اغوش را از دست داده‌ای و تنها در شهر به خیال رویا دیدن قدم گذار شدی چرا که گوشه های نا امن شهر امن تر از سقف پناهگاهی هست که به نام امنیت در ان مقر داری؛ افسوس که پس از اغوش شیرین و مرگ زیبای آن تمام حیوانات به خاک رفته و تنها تنی سرد از انسان هایی باقی مانده که تنها دلیل بقای آنها ظلم به توست. و صد افسوس بر ان جهان بی فرغه ای که توانایی برپایی مقری از آرامش برای آخرین دم های زندگیت را نداشتند. در افسوس روز هایی هستم که تو را بابت غم های زندگیت در اغوش نکشیدم و جام زهر آلود زندگیت را ننوشیدم و حال نمی‌دانم که جسم بی‌جانت در کدامین جهان قدم گذار است و خندانی، غمناکی یا به ابدیت تاخته ای؛ در پس رویاهایت برآمده‌ای یا اسیر شکنجه هایی برای بقای دیگرانی با درد آموزش بی دردی دیگران را می‌آموزی یا بند رویاهایت کشیده شده است و دردت تو را به اغوش شیرینی که از دست داده ای رسانده است. در هر جهانی که هستی بدان با آنکه شناختی ندارم و نبوده‌ام و نیستم ولی تو را به خاطر خواهم داشت تا هنگامی که باز بینمت.