ا﷽ا
آنچه از سر گذشت شد سرگذشت
حیف که بی دقت گذشت اما گذشت
تا که خواستیم یک دو روزی فکر کنیم
بر در خانه نوشتند درگذشت
نامهای به نگین.
در مهد محبت زاده شدی، در شهر برکت قدم گذاشتی و در همانجا به تنهایی جان سپردی.
در اغوش و همهمهای که به خیال شیرین بودنش متولد شدی، مرگِ اغوشِ شیرین را به تلخی سپری کردی و تنها بازمانده شیرینی اغوش را از دست دادهای و تنها در شهر به خیال رویا دیدن قدم گذار شدی چرا که گوشه های نا امن شهر امن تر از سقف پناهگاهی هست که به نام امنیت در ان مقر داری؛
افسوس که پس از اغوش شیرین و مرگ زیبای آن تمام حیوانات به خاک رفته و تنها تنی سرد از انسان هایی باقی مانده که تنها دلیل بقای آنها ظلم به توست.
و صد افسوس بر ان جهان بی فرغه ای که توانایی برپایی مقری از آرامش برای آخرین دم های زندگیت را نداشتند.
در افسوس روز هایی هستم که تو را بابت غم های زندگیت در اغوش نکشیدم و جام زهر آلود زندگیت را ننوشیدم و حال نمیدانم که جسم بیجانت در کدامین جهان قدم گذار است و خندانی، غمناکی یا به ابدیت تاخته ای؛
در پس رویاهایت برآمدهای یا اسیر شکنجه هایی برای بقای دیگرانی با درد آموزش بی دردی دیگران را میآموزی یا بند رویاهایت کشیده شده است و دردت تو را به اغوش شیرینی که از دست داده ای رسانده است.
در هر جهانی که هستی بدان با آنکه شناختی ندارم و نبودهام و نیستم ولی تو را به خاطر خواهم داشت تا هنگامی که باز بینمت.
نامهای به دوروتی.
نقاب های معلق زمان همیشه متحرک هستند، همان که یکی از آن نقاب ها را به عنوان دوست انتخاب نمایی به نقاب بودن آن پی میبری؛
فریب نقاب های معلق را نخور که آنها چیزی جز پوچی نیستند و تا زمانی که چیزی جز منفعت برایشان پدید نیاوری روی خندان نقاب های معلق را میبینی اما همانکه خواستار چیزی از آنها شوی خشم نقاب ها فوران میکند؛
آگاه باش که آنان جز دشمنی برای تو نیستند و تا زمانی که با نقاب ها باشی تو باید مسئول موفقیت آنان و شکست خود باشی و اگر غیر این را پدید آوری تنها شروری خواهی بود که به فکر منفعت خود است.
کتاب داستان زندگیت را که در آن تنها نقش شخصیت فرعی داری که پلهای برای نقش اصلی شدن شخصیت های فرعی را برعهده دارد ببند؛
کتاب زندگی ای که شخصیت اصلی آن تو نیستی، کتاب زندگی تو نیست.
اگر شرارات به معنای عدالت است که سالها از کتاب زندگیمان پاک شده است پس شراراتی را بر عهده بگیر که خواهان ان است که در کتابی که زندگی تو را به تصویر میکشد تو شخصیت اصلی باشی، پس شروری باش که خواهان پس گرفتن زندگیش است نه پلهای که جایگاهش را برای شخصیت هایی که نقاب شخصیت اصلی را میزنند ایفا کند.
نامهای به ناگیتو.
تو در تکاپوی هیاهو آزاد اندیشانه به عمق مسائل میپردازی و افکاری را پدید میآوری که هر انسانی نیازمند آنست.
ذهن تو مکانی برای بازیابی و بازپردازی به مسائلی هست که در عمق تاریخ خفته اند و چقدر زیباست که انسانی از قالب مانکن خارج شده و به سمت علایقش قدم گذار شده و پیشرو شده است و تو بیآنکه خود را در مانکنی که به تو بخشیدهاند زندانی کنی از آن خارج شده و به تحقیق آنچه که سرنوشت را فرا میگیرد میپردازی.
به زیبایی آن ذهنیت زیبایت جهان را زنده نگه میداری؛
پیشرو و گوش نسپار به آن حرف های باطلی که علایق تو را به تمسخر میاندازند چرا که تو توانا تر از هر کدام آنان برای زندگی هستی و با هر قدم گل هایی با قدم هایت پدید میآوری که هر کدام آنان رشد کرده و به درختی از فوایدی برای بشریت تبدیل میشوند و تو کسی هستی که در گوش زمان آسوده از حقایق سخن گفتی بدون ترس از انتقاد دروغینی که بر سوی تو بتازد؛
آسوده بمان و ادامه بده به تمام آن علایقی که برای کشفیاتشان پیشرو شدی و این اطلاعات را در جهان بکار تا زمانی که تمامی آنان درخت پرباری شوند که افرادی با ذهن بسته به آنها برای استراحت تکیه دهند و به علت پرباری ان به دست تو ذهنیت شان را به جهان حقایق باز کنی.
ا﷽ا
ستایش کنم ایزد پاک را
که گویا و بینا کند خاک را
بموری دهد مالش نره شیر
کند پشه بر پیل جنگی دلیر
به گیتی نبینم همی یار کس
جز ایزد مرا نیست فریاد رس
ا﷽ا
با سورهی دل، اگر خدارا خواندی
حمد و فلق و نعره مستانه یکیست
این بیخردان، خویش، خدا میدانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
نامهای به هیمادا.
زندگی صحنه تئاتری بیش نیست که در آن گاه به گاه نقش هایی برای ما پدید میآورد،
نقش هایی که گاه مطابق میلمان هست و گاه نیست؛
ممکن است نقش شیرین را داشته باشیم و شاید هم نقش سالار ولی مهم تر از همه آن است که تغییری در آن نقش ایجاد نمیشود. ما نمیتوانیم شیرین بودن را کنار بگذاریم و سالار شویم یا سالار بودن را کنار بگذاریم و شیرین شویم.
ما تنها داری یک نقش هستیم، نقشی که به ما افتاده است.
و این نقش، نقش زندگی ماست؛
نقشی که باید با آن روز و شب ها را طی کنیم و زندگیش را پیش بگیریم.
زندگیی که شاید ما سرنوشتش را رقم بزنیم یا شاید دیالوگ هایی که باید از پیش حفظ میکردیم.
ولی بی شک زیبا ترین نقش را داری در صحنه تئاتری که تو را برای نقش هایش برگزیده هست و قطعا زیبایی اجرایت روی صحنهای که دیگران هم ایستادهاند زبان زد خواهد شد تا آنگاه که تئاتری نماند و تنها ستارهای مانده باشد و آن ستاره وجود تو باشد.
نامهای به نیک.
توی پیچش زمان آنقدر گذر خواهیم کرد تا تمام دوست داشته هایمان را از دست بدهیم و در آن تنهایی تنها چیزی که باقیست کتاب هایی هستند که نه صدایی دارند نه حرفی، تنها بار دانشی دارند که ما را به دنیایی مرتبط میسازند و تو کسی هستی که کتاب ها را برمیگزینی؛
چیزی که پس از سختی و آسانی های زمان برای تو باقی مانده است و هر بار دنیای را پدید میآورد که در آن غرق شوی.
دنیای که سختی بخشی از آن است و مردمان بر سر میکوبند تا شاید دردی از دردانشان کاسته شود؛
انسان هایی مانند تو به بلوغ فکری میرسند و میدانند که این سختی بخشی از جهان هستی است و دگر اوقاتی را صرف دردانی که بر سر بکوبند نخواهند کرد بلکه کتابی را برمیدارند و اوقات خود را در آن سپری میکنند و دردانشان در خاطرشان محو خواهد شد و به شکل نوشته هایی از دنیای دیگر گه گاهی در کتاب ها نمایش داده میشوند و با دیدنشان خود را باری دیگر درک میکنی و زندگیی را دارا میشی که زندگینامهات قطعه قطعه در لای کتاب های جهانی دیگر پخش شدهاند و سختی های بر سر کوفته از سر گریزان میشوند.
نامهای به آوا.
دابی عزیز دوران پیش پا افتادهای را که با هم از سر گذراندیم هر چند که کوتاه قدمتی بود و نخچه ای بیش نیست که هر دور باریک تر از قبل میشود و به سفر فراموشی میرود و باز ذهنیت بازم که تو را در خاطرش جای داده است برای شناختت به توضیح میپردازد تا تو را به یاد بیارود و با نشان های گمشدهای تو را مییابد؛
اما در هر دورانی که گذری شده است و دستم برای یاریت کوتاه بوده است و آنگونه که باید در گذرگاه با تو هم قدم نشدم و به ندایت گوش ندادم عذر میخواهم که نتوانستم جوانه امید را برایت زنده کنم و لبخندی که باید را بر لبانت تقدیم کنم.
هر آنچه، وضعیت آنچه باید نیست و صد غصه دارد و صد گرفتاری که بر پرهایت دار زده شدند ولی گاهی صدای عدالت بلند خواهد شد و شاید آن عدالتِ تو روزنه ای برای یافتن خودت باشد.
افکار و اغوش دگران را رها کن و روزنه شناخت خود را در اغوش بگیر تصمیم های دگران هیچگاه تصمیم تو نخواهد بود و هیچگاه مسیری که تو را میبرند مسیری نخواهد بود که تو در انتها خواهانش بودی.