نامه ای به star☆
میدونی من خیلی سعی کردم بتونم درکت کنم.
بتونم رفیق بهتری باشم.
ولی هر دفعه به این فک میکنم ک شاید حرفی زده باشم ک به
طرز فکرت اسیب زده باشه.
شاید باعث شده باشم خودتو مقصر بدونی و تورو مقصر دعوای مادرت دونستم.
ولی من بدون اینکه بفهمی همیشه نگران بودم ک اسیب بدی دیده باشی.
همیشه موقع چت فکر میکنم که شاید بزور داری باهام چت میکنی.
حتا فکر میکنم کارایی ک برات کردم هیچ ارزشی نداشته و دیده نشده.(در نظر خودم)
وقتی اینو میخونی اصلن به شخصیتم فک نکن چون مطمئنم به این فک میکنی این حرفا ازم بعیده.
اما من فقط و فقط میخاستم و میخام دوست خوبی باشم.
از طرف شناخته ای به نام moon.
_______________________________
صدایی خفه.
گاهی اوقات قرعه زندگی به نام کسی که ما هستیم نمیوفته اگر چه تلاش کنیم و تلاش کنیم و از جون مایه بزاریم ولی به ناچار دوام میآوریم و وقتی چشمانمان را باز میکنیم مرزی از شکست وجود دارد.
احساساتی که برای خودمون سرکوب کردیم احساساتی که درونمان قفل شدهاند و افرادی که کلید را در دست دارند در مقابلمان با چشمانی زیبا ایستادهاند ولی زمانی که احساسات سرکوب شوند حتی باقی افراد هم نمیدانند که احساساتی وجود داشته یا خیر که از کلید استفاده کنند؛
برای همین زمانی که افراد ارزشمندمان را از دست میدهیم دیگر کلیدی نیست اشخاصی که کلیدی برای احساساتمان بودند اکنون محو شدند و ما قفلی خفه هستیم که حتی نمیتوان گفت به کلید احتیاج دارد و در آخر بی آنکه بگوییم برایمان با ارزشی تیکه های ارزش در مقابلمان سقوط میکند و ما با جهانی از افراد بی ارزش تنها میشویم افرادی که هنوز در قلبمان نشانی از ارزشمندیشان وجود دارد.
ا﷽ا
منم بنده اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای وصی
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پای حیدرم
نباشد جز از بی پدر دشمنش
که یزدان به اتش بسوزد تنش
نامهای به آراد.
درود.خودم میدونم چمه وبرای چی دیگه دوست نیستیم.اما خواستم بگم ممنون که بازم یه مدت تحملم کردی و ..خوشگذشت. امیدوارم دوستای خوبی پیدا کنی وزندگیشادی داشته باشی. و اینکه، ببخشید رومخ بودم و زیاد پیام میدادم شاید فقط میخواستم حالتو بدونم. ولی دیگه رو مخ نمیرم. شاد باشی..
از طرف کسی که رها شد.
____________________________________
صدایی خفه.
در بالین سرزمینی سوخته دود هایی از انتظاراتی بالای میروند که در نهایت چیزی جز خفگی را به ارمغان نمیآورند.
هر چند زمان گذر کند و مانند قاصدکی به پرواز درآید؛
قاصدکی که قصد برآورد سازی آرزویی دارد که نمیتواند با خود آن را به بلندای آسمان برساند اما در انتهای سفر که زمان خداحافظی فرا میرسد آرزو خود را رها میکند
تا قاصدک راهی آسمان شود.
نه برای آنکه قصد با آن بودن را ندارد بلکه برای شادیی که با رفتن آرزو
قاصدک بلندی بیشتری در اسمان نصیبش میشود زیرا سبک تر شده است و میتواند بر روی ابر هایی با غنچه های سفید رقصان بماند؛
پس این پایان آرزوی آرزو بود برای قاصدک تا به پاس قدردانی از آن دقایق با هم بودن شادیی نصیب قاصدک شود.
نامهای به نارا.
سردی وجود هر شخصی بیشینه گرمای وجودش است؛
زمستانی که از برف هایی از آتش پیشی میگیرند و از تابستانی گرم جلو میزنند در حالی که باقی به سرمای وجود، شاد باش تکیه میکنند تا از آتش دوزخی که برایشان پیش آمده دور باشند و تنها شخصی از تگرگ های آتشین درون بهره میبرد که خود آنست.
در حالی که لبخند بر گوشه لبان یخ بستهاند اما وجود آنقدر سرد شده است که تفاوتی با گرمای سوزناک ندارد و این سرنوشتی است که باقی را به سرمایی که مشکلات را خاموش میکنند برساند در حالی که خود بر سرمایی سلطه دارد که میداند قوی ترین آتش است که گرما را سوق میدهد؛
هشداری که باقی میماند همین است سرمایی که برای باقی نجات است و آن نجات را تامین میکند تنها میداند که آن سرما فریب است و آن را هدیه میدهد و پس از آن آنقدر پیش میرود که باقی به سرمای وجود آن زمانی پی میبرند که خود بخشی از سرما میشوند و آنگاه جمعی از سرمازدگان در آتش به سوز میروند.
برای نازا بدون ز.
ا﷽ا
ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سر من مایهی سودا همه تو
هرچند بروی کار در مینگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو