5⃣ #خاطرات_شهدا🌷
💠شهید شاهرخ ضرغام💠
❣سفر به مشهد❣
کاباره را رها کرد. عصر بود که آمد خانه. بی مقدمه گفت: پاشین! پاشین وسایلتون رو جمع کنید می خوایم بریم مشهد!😊
مادر با تعجب پرسید: مشهد! جدی می گی!
گفت: آره بابا، بلیط گرفتم. دو ساعت دیگه باید حرکت کنیم.
باور کردنی نبود. دو ساعت بعد داخل اتوبوس بودیم. در راه مشهد. مادر خیلی خوشحال بود. خیلی شاهرخ را دعا کرد. چند سالی بود که مشهد نرفته بودیم.
فردا صبح رسیدیم مشهد. مستقیم رفتیم حرم. شاهرخ سریع رفت جلو، با آن هیکل همه را کنار زد و خودش را چسباند به ضریح! بعد هم آمد عقب و یک پیرمرد را که نمی توانست جلو برود را بلند کرد و آورد جلوی ضریح.
عصرهمان روز از مسافرخانه حرکت کردم به سوی حرم. شاهرخ زودتر از من رفته بود. می خواستم وارد صحن اسماعیل طلائی شوم. یکدفعه دیدم کنار درب ورودی شاهرخ روی زمین نشسته . رو به سمت گنبد. آهسته رفتم و پشت سرش نشستم. شانه هایش مرتب تکان می خورد. حال خوشی پیدا کرده بود.
خیره شده بود به گنبد و داشت با آقا حرف می زد.
مرتب می گفت: خدا، من بد کردم. من غلط کردم، اما می خوام توبه کنم.😞
خدایا منو ببخش!
💔 یا امام رضا(ع) به دادم برس. من عمرم رو تباه کردم.💔
اشک از چشمان من هم جاری شد. شاهرخ یک ساعتی به همین حالت بود. توی حال خودش بود و با آقا حرف می زد.
دو روز بعد برگشتیم تهران، شاهرخ در مشهد واقعاً عوض شد. همه خلافکاری های گذشته را رها کرد.🌹
این گونه شد که خدا خوب خریدارش شد😍
@hemmat_channel
#تلنگر_از_نوع_شهدایی
#شـــهادت قسمــت ما میشــد اے کـاش...
❌میتــرسم از خــودم زمـانی که؛
"دلِ مــادر خـودم" را میشــــکنم
و در عـین حـال بر احوالِ
"دلِ مادران #شهدا" گریـه میکنم...
❌میتــرسم از خـودم زمانی کـه؛
به نامحرم نگــاه میکنم!
و در عیـن حال هیات میروم
و بر امام حسین اشک میریزم
و از #شهدا دم میزنـم...
.
❌میترسـم از خـودم زمانی که؛
از اهل بیت و شهدا دم میزنـم
و نمـازم اول وقت نیست...
.
❌میترسـم از خودم زمانی که؛
عاشق #شهادت هستم
و اخلاق و ادب ندارم...
تکلیف مدار نیستم...
.
❌میترسـم از خـودم زمـانی که؛
از #عشقِ امام خامنه ای دم میزنـم
و به حرف ها و خواسته هایشان بی توجهـم...
.
❌میترسـم از خـودم زمانی که؛
#چادر سر می کنم
ولی گفتگو بانامـحــرم برایم عادی شده...
.
❌میترسم از خـودم زمانی کـه؛
حرفـ هایـم با عملــم فرسنـگ ها فاصله دارد...
باید قتلگاهی رقم زد؛
باید کشت!!
منیت را
تکبر را
دلبستگی را
غرور را
غفلت را
آرزوهای دراز را
باید از خود گذشت!
باید کشت نفس را...
#شهادت درد دارد!
دردش کشتن لذت هاست...
امان از #نفس توجیه گر
🍃🌹🍃🌹
@hemmat_channel
✨﷽✨
🕊شهوت شهادت🌷
شب کربلای پنج پلاکش رو کند و پرت کرد تو کانال پرورش ماهی گفت : چه کار داری میکنی ؟
چرا پلاکت رو میکنی؟
الان تیر میخوری، مفقود میشی؛ گفت :فلانی من هر چی فکر میکنم .امشب تو شلمچه ما تیر میخوریم با این آتیشی که از سمت دژ میاد دخل ما اومده
من یه لحظه به ذهنم گذشت اگه من شهید بشم جنازه ی ما که بیاد مثلا جلوی فلان دانشگاه عجب تشییعی میشه!
به دلم رجوع کردم دیدم قبل از لقاء خدا و دیدار خدا شهوت شهادت دارم میخوام با کندن این پلاکه با نیامدن جنازه یقین کنم که جنازهای نمیاد که تشییع بشه که جمعیتی بیاد و این شهوت رو بخشکونم. تیر خورد و مفقود شد . مفقود شد؟
اگه مفقود شد چرا خاطرهاش گفته میشود؟
چی برا خدا بود و تو ابر کامپیوتر خدا گم شد؟
خدا یه زیر خاکی هایی داره نگه داشته روز قیامت رو کنه خدا بگه دیدید ملائک خدا؟
ببینید این هم جوون بوده
اون جا فتبارک الله أحسن الخالقین رو ثابت میکنه
🎤روایت : حاج حسین یکتا
↶【به ما بپیوندید 】↷
___
🌍 @hemmat_channel
6⃣ #خاطرات_شهدا🌷
🌷شهید ابراهیم هادی🌷
🔶اخلاص
💠 با ابراهیم از ورزش صحبت می کردیم. می گفت :وقتی برای ورزش یا مسابقات کشتی می رفتم، همیشه با وضو بودم.
💠 همیشه هم قبل از مسابقات کشتی دورکعت نماز می خواندم ،پرسیدم چه نمازی ؟!
گفت: دو رکعت نماز مستحبی! از خدا میخواستم یک وقت تو مسابقه ،حال کسی رو نگیرم!
💠 ابراهیم به هیچ وجه گرد گناه نمی چرخید.برای همین الگویی برای تمام دوستان بود.
💠 حتی جایی که حرف از گناه زده می شد،سریع موضوع را عوض می کرد.
💠 هر وقت می دید بچه ها مشغول غیبت کسی هستند مرتب می گفت: صلوات بفرست! و یا به هر طریقی بحث رو عوض می کرد.هیچگاه از کسی بد نمی گفت، مگر به قصد اصلاح کردن .
💠 هیچوقت لباس تنگ یا آستین کوتاه نمی پوشید.بارها خودش را به کارهای سخت مشغول می کرد.
زمانی هم که علت آن را سوال میکردیم می گفت: برای نفس آدم، این کارها لازمه.
💠 شهید جعفرجنگروی تعریف می کرد: پس از اتمام هیئت دور هم نشسته بودیم. داشتیم با بچه ها حرف می زدیم؛ ابراهیم در اتاق دیگری تنها نشسته و توی حال خودش بود!
وقتی بچه ها رفتند، آمدم پیش ابراهیم هنوز متوجه حضور من نشده بود با تعجب دیدم هر چند لحظه، سوزنی را به صورتش و به پشت پلک چشمش می زند! یکدفعه با تعجب گفتم :چیکار می کنی داش ابرام ؟!
تازه متوجه حضور من شد.از جا پریدو از حال خودش خارج شد!بعد مکثی کرد و گفت :هیچی ،هیچی،چیزی نیست !
گفتم به جون ابرام نمیشه ،باید بگی برای چی سوزن زدی تو صورتت.
مکثی کرد و خیلی آرام مثل آدم هایی که بغض کرده اند گفت :سزای چشمی که به نامحرم بیفته همینه.
آن زمان نمی فهمیدم که ابراهیم چه میکند و این حرفش چه معنی دارد،ولی بعدها وقتی تاریخ زندگی بزرگان راخواندم ،دیدم که آنها برای جلوگیری از آلوده شدن به گناه، خودشان را تنبیه می کردند.
💠از دیگر صفات برجسته شخصیت او دوری از نامحرم بود. اگر می خواست با زنی نامحرم، حتی از بستگان، صحبت کند به هیچ وجه سرش را بالا نمی گرفت؛به قول دوستانش :ابراهیم به زن نامحرم آلرژی داشت !
🔰و چه زیبا گفت:
امام محمد باقر (ع):(از تیرهای شیطان ،سخن گفتن با زنان نامحرم است .)
💠 ابراهیم به اطعام دادن نیز خیلی اهمیت می داد.همیشه دوستان را به خانه دعوت می کرد و غذا می داد.در دوران مجروحیت که در خانه بستری بود،هر روز غذا تهیه می کرد و کسانی که به ملاقاتش می آمدند را سر سفره دعوت می کرد و پذیرائی می نمود و از این کار هم بی نهایت لذت می برد.
💠 به دوستان می گفت: ما وسیله ایم ،این رزق شماست، رزق مومنین با برکت است و..
در هیئت ها و جلسات مذهبی هم به همین گونه بود.وقتی می دیدصاحبخانه برای پذیرایی هیئت مشکل دارد،بدون کمترین حرفی برای همه میهمان ها و عزادارها غذا تهیه می کرد.
می گفت: مجلس امام حسین ع باید از همه لحاظ کامل باشد.
💠 شبهای جمعه هم بعد از برنامه بسیج برای بچه ها شام تهیه می کرد.
پس از صرف غذا دسته جمعی به زیارت حضرت عبدالعظیم با بهشت زهرا (س ) می رفتیم.
بچه های بسیج و هیئتی ،هیچ وقت آن دوران را فراموش نمی کنند .هر چندآن دوران زیبا و به یادماندنی طولانی نشد!😔
💠 یکبار به ابراهیم گفتم :داداش ،اینهمه پول از کجا می یاری؟!از آموزش وپرورش ماهی دو هزار تومان حقوق می گیری ،ولی چند برابرش را برای دیگران خرج می کنی!
نگاهی به صورتم انداخت وگفت: روزی رسان خداست در این برنامه ها من فقط وسیله ام. من از خدا خواستم هیچوقت جیبم خالی نماند؛ خدا هم از جائی که فکرش را نمی کنم اسباب خیر را برایم فراهم می کند.
📚برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم ۱ ص ۱۸۰ و ۱۸۱ و ۱۸۲
🍃🌹🍃🌹
@hemmat_channel
🍃🌹🍃🕊🍃🌹🍃🕊🍃🌹🍃🕊🍃🌹🍃🕊
شهیدی که قبل از شهادتش قبرش را به اندازه بدن بی سرش کنده بود!!
شهید شیرعلی ، در عملیات فتح بستان ، موج انفجار مجروحش کرد ، تمام بدنش از کار افتاده بود ، وقتی شهدا را جمع می کنند ، او را در پلاستیک می پیجند و همراه بقیه شهدا به سردخانه می دهند ، صداها را می شنید اما نمی توانست حرف بزند یا حرکتی کند .
در آن حال به امام حسین متوسل می شود به آقایش می گوید، من با توعهد بسته ام بدون سر شهید شوم ، پس شرمنده ام نکن.
وقتی برای بردن شهدا به سردخانه رفتند ، دیدند کیسه ای که شهید سلطانی در آن پیچیده شده عرق کرده است ، کیسه را باز می کنند می بینند هنوز زنده است ، اکسیژن وصل می کنند و به بیمارستان منتقلش می کنند.
به یارانش می گوید: من از خدایم خواسته ام تا جلو امام حسین شرمنده نشوم ، وقتی شهدا وارد محشر می شوند چگونه سر بر بدن داشته باشم و به حضور امام حسین برسم.
همسرش می گوید: چهلم شهید دستغیب بود ، حاجی شیرعلی در دفتر کارش با چند همرزم دیگر نشسته بود ، تلفن زنگ می خورد ، یکی از دوستان گوشی را برمی دارد ، روی ترش می کند ، عصبانی می شود ، حاجی می گوید پشت تلفن با کسب بد سخن نگو ، دوستش گوشی را به شیرعلی جبهه ها می دهد ، آنطرف نفری از گروه منافقین به او می گوید ، دستغیب را کشتیم حال نوبت توست ، حاجی به او می گوید آنچه خدا بخواهد همان می شود .
شهید سلطانی از مدتها قبل برای شهادت آماده بود ، قبر خودش را در کتابخانه مسجد با دست خودش آماده کرد، شبها در آن قبر می نشست و با خدایش راز و نیاز می کرد، بارها قبر را اندازه گرفته بود و برای خودش جای سر نگذاشته بود.
سردار بی سر ، می دانست که مولایش شرمنده اش نخواهد کرد ، تا عاقبت در عملیات فتح المبین خمپاره ای از جبهه دشمن تن بی سرش را بر زمین جای می گذارد.
پیکر بی سر شهید سلطانی ، دوازدهم فروردین سال 61 در قبری که با دستان خودش ، درکتابخانه مسجد المهدی (عج) آماده کرده بود ، خلوت و پناهش بود ، به خاک سپردند.خوشا به سعادتش...
@hemmat_channel
7⃣ #خاطرات_شهدا🌷
🌺 شکستن نفس
جمعی از دوستان شهید ابراهیم هادی
🌷باران شــديدي در تهران باريده بود. خيابان 17 شــهريور را آب گرفته بود.🌷
🌴چند پيرمرد ميخواستند به سمت ديگر خيابان بروند مانده بودند چه کنند.🌴
🌼همان موقع ابراهيم از راه رسيد. پاچه شلوار را بالا زد. با کول کردن پيرمردها،
آنها را به طرف ديگر خيابان برد.🌼
ابراهيم از اين کارها زياد انجام ميداد. هدفي هم جز شکستن نفس خودش نداشت.
🌲مخصوصاً زماني که خيلي بين بچه ها مطرح بود!🌲
🌸همراه ابراهيم راه ميرفتيم. عصر يک روز تابستان بود. رسيديم جلوي يک کوچه. 🌸
🌻بچه ها مشغول فوتبال بودند.
به محض عبور ما، پســر بچهاي محکم توپ را شوت کرد.🌻
🌺 توپ مستقيم به صورت ابراهيم خورد. 🌺
🌸به طوري که ابراهيم لحظه روي زمين نشســت. صورت ابراهيم سرخ سرخ شده بود. 🌸
خيلي عصباني شــدم. به سمت بچه ها نگاه كردم. همه در حال فرار بودند تااز ما کتک نخورند.
🌹ابراهيم همينطور که نشســته بود دست کرد توي ساك خودش.🌹
🌼پلاستیک گردو را برداشت.
دادزد: بچه ها کجا رفتيد؟! بياييد گردوها رو برداريد!🌼
🌴بعد هم پلاستيک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت كرديم.🌴
🌹توي راه با تعجب گفتم: داش ابرام اين چه کاري بود!؟🌹
گفــت: بنده هاي خدا ترســيده بودند. از قصدکه نزدنــد. بعد به بحث قبلي برگشــت و موضوع را عوض کرد!
🌲 اما من ميدانســتم انســانهاي بزرگ در زندگيشان اينگونه عمل ميکنند......
ادامه دارد......
کتاب سلام بر ابراهیم1
🍃🌹🍃🌹
@hemmat_channel
👨✈️🇮🇷
محضـر یکـی از مادر شهدا بودیـم |😇🌸|
ازشـون پرسیدیـم:
مـادر شمـا رو دعوت کــردیم
#مشهــــد–الرضــــا،
قبـول نکــردید |😥|
گفتیـم بـا ڪاروان والدیـن شھـدا مشـرف بشیـد
#کـربـــــلای–معلـے
قبول نـکـردید😥دعوت نـامـھ#مکــــه–معظمه فـرستـادیـم |°°|
قبـول نـکـــردید |•😥•|
آخـه چــرا؟! |°°|
مـادر بـا لحنـےخستـھ جـواب داد |•😞•|
آخـہ اگـه مـن بـرم مسـافـرت و #پسـرم–حسیـن بیـاد وپشت در بمونـه |🙍♂🚶|
مـن چیڪار ڪنم؟|😔♀|
#مـادران_شهـدا
#مـادران_چشـم_بهراه
#امـان_ازدلتنگـے_مادران
@hemmat_channel
#حےعݪےاݪصݪاة
‼️مسابقات فينال بود، چند نفر از رقیبا با هم مبارزه میكردن. نوبت به عباس رسيد. چند بار اسمشو براى مبارزه خوندن، امّا اون حاضر نشد.
تا اين كه دست رقيبش رو به عنوان برنده مسابقه بالا بردن.
😰نگران شدم به خودم گفتم : «يعنى عباس كجا رفته؟»
🍂داشتم دنبالش میگشتم که نگام بهش افتاد، داشت وارد سالن میشد. جلو رفتم و گفتم : كجا بودى؟؟ اسمتو خوندن نبودى😕
✔️گفت : وقت #نماز بود، #نماز از هر كارى برام مهمتره. رفته بودم #نماز جماعت...
✔️اينقد #نماز اول وقت به جماعت، براي شهید عباس حاجی زاده مهم بود كه بعد از شهادتش وقتی وصيت نامهاش رو خونديم نوشته بود :
🌹✨برادران و خواهران عزیز اگه خواستین خود سازی کنین، از نماز کمک بگیرین، البته نماز اول وقت توی مسجد به خضوع و خشوع و از روی صبر.✨🌹
{ستارگان خاكى، ص219}
┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
@hemmat_channel
┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
❤️💕❤️💕❤️
💕❤️💕❤️💕
❣💕❣💕❣
بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#مسافر_دمشق...
.
روز آخر...
فاطمه و ریحانه رو بغل کرد و...
شروع کرد روضه حضرت رقیه(س) خوندن...
به فاطمه گفت...
"بابا من دارم میرم سوریه...
شاید شهید شم..."😢
فاطمه گفت...
"بابا نمیخوام بری شهید شی...❤️"
گفت...
"باباجان اگه من شهید شم،دوباره زنده میشم..."
فاطمه گفت...
"آخه بابای کسی که زنده نشده تا حالا...!😔
شما چجوری میخوای زنده شی و برگردی...؟!"
گفت...
"اگه شهید شم...
میتونم زنده شم و با امام زمان(عج) برگردم...
فاطمه جان...❤️
بابا اگه بره بهشت پیش امام حسین(ع)...
واست میوههای بهشتی میاره...😉
تو نگران من نباش...
من همیشه پیش شمام...❤️
دعا كنه که بابا شهید شه...😔"
حرفش که به اینجا رسید...
بهش گفتم...
این حرفا چیه که داری به بچه میگی...؟
گناه داره...!"😞
گفت...
"نمیخوام کس دیگه ای باهاش صحبت كنه...
دوست دارم خودم راضیش كنم..."
روزی چند مرتبه زنگ میزد...
هر وقت هم تماس میگرفت،میگفت...
"شرمنده تم...😔
نمیدونم چطور خوبیاتو جبران كنم...❤️
بار بچهها رو دوش شماست..."
مخصوصا الان هم که فاطمه رفته کلاس اول...!
اون موقع گیج بودم...
نمیفهمیدم چرا داره این حرفا رو میزنه...😔
۵۰ روزی میشد كه رفته بود سوریه...
تماس گرفت و گفت...
خیلی دلم واسه بچههام تنگ شده...😥
برو از طرف من واسه شون اسباب بازی بخر...
تا وقتی اومدم بهشون سوغات بدم...
اومدنم نزدیکه...
ولی نمیدونم میام یا نه...😔" گفتم...
"چقدر ناامیدی...؟
انشاالله که به سلامت برمیگردی سر خونه زندگیت...💕
سعی میکردم به شهادتش فکر نکنم ...
اگه فكری هم به ذهنم خطور میكرد...
خودمو به كاری مشغول میكردم تا فراموش کنم...💔
.
(همسر شهيد عبدالمهدی کاظمی)
┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
@hemmat_channel
┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄