eitaa logo
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
983 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
491 ویدیو
55 فایل
•[ بـِـسْمِ رَبِّ الشُّهَدا ]• •{ڪانال شہید محمد ابراهیم همت}• 🌹|وَقتے عِشْق عاقل مےشود،عَقْل عاشق مے شود،آنگاہ شہید مےشوید|🌹 🌷شهید مصطفی چمران🌷 @deltange_hemmat68 @shahidhemmat68 انِتقاد،پیشْنَهاد،پروفایلِ سفارشی
مشاهده در ایتا
دانلود
°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
#شهیدهمت به روایت همسرش4 #قسمت_هفتادو_سوم حرص کردم گفتم نگهبان مگر چپق هم می کشد؟گفت خب شاید چیز دی
به روایت همسرش4 من هم وسایل بچه را برداشتم، درها را محکم کردم، رفتم باز خانه ی دکتر توانا. حالا دیگر غروب ها هم می ترسیدم خانه باشم. تا آسمان رنگ خون می شد از خانه می زدم بیرون.🚶یک روز خانم دکتر توانا گفت می آیی برویم بچه ها را واکسن بزنیم💉؟» رفتیم.برگشتنا آمدم خانه را مرتب کنم و جارویی چیزی بزنم که دیدم یکی از درها بازست.😰 تا رفتم طرف در دیدم اتاق به هم ریخته ست. طوری شد که دیگر نه شب خانه می ماندم نه روز. گفت اینطوری که نمی شود.رفت خانمی را آورد که پیش من باشد. روزهای اول خوب بود. ولی بعدش او هم نمی ماند. می رفت🙄. اگر هم می ماند فقط دو شب یا سه شب. و من باز تنها می ماندم.موشک🚀 و توپ هم البته بود. خانه ی ما درست در تیررس آنها بود. کانال مانندی هم آن جا بود که پشتش رطوبت داشت. تمام عقرب ها🦂 از آنجا می آمدند.به خودم و خدا می گفتم «من چی کار کنم با این همه تنهایی و دزد و عقرب و موشک؟😞فروردین شد. زمزمه افتاد بین همه که دانشگاه ها می خواهد باز شود.دانشگاه ها باز شده بود باز. بخصوص رشته ی من.👌عقرب را بهانه کردم گفتم «می خواهم بروم.گفت «حالا دیگر من نمی گذارم بروی.گفتم «چرا؟😒گفت باید بمانی بعد با من بیایی.گفتم کجا؟گفت «لبنان، فلسطین.☝️ می خواهیم برویم قدس را بگیریم. تو و مهدی باید آن جا با من باشید. فکر دانشگاه را از سرت بیرون کن.😕گفتم «زیاد نمی مانم فقط چند تا واحد باقیمانده ام را پاس می کنم، فوق دیپلم را می گیرم برمی گردم.از من اصرار و از او انکار.😣😫 راوی:همسرشهید ... @hemmat_channel