هِنار🇮🇷
یه صبحِ لعنتیه دیگه در ارومیه🚶🏻♀💔
دلم میخواد از این شهر و آدمهاش فرار کنم،گریه ی زیاد دارم.
دلم خونه ی عزیزجونمو میخواد وقتی با دخترخاله هام وِلو میشدیم و غیبت میکردیم بعدشم صدای خنده هامون خونه رو میگرفت:))))
حتی دلم برایاتاقم تنگ شده،برای جانمازم که هروقت کممیآوردم پهنش میکردم کف اتاقم و یک ساعت میشِستَم با خدا حرف میزدم.