در جواب اینکه چرا اینجوری آدرس میدی هم اتاقی ام چی بگه خوبه؟
گفت فکر کردم نمیتونی اعداد رو بخونی:))))چه فحشی درخورشه؟
محبوبم دیروز یک بنده خدایی داشت پاپوش درست می کرد که این دستبند های ست مردونه رو برات میخوام بخرم که هی بررسی اش میکنم
دقیقاً تو کدوم قبرستانی گیر کردی بیایی پاپوش هاشون رو واقعی کنی؟
ته پونگ قسمت سیزده خیلی من بود🥲میخواستم بغلش کنم و بگم آره تو بالاخره اشک منو درآوردی (وقتی درحال پخش شروع کردی ولی بعد چند ماه تازه رسیدی سیزده-)
داشتم داستانم رو می نوشتم و یهو به خودم اومدم دیدم حرف های دوسال پیش محمد و خودم رو دارم تایپ می کنم خلاصه فوق العاده است ✨هیچی از نفیسه قسمت دو و سه نمونده فقط یه مهدیه شکسته نوزده ساله داره جولان میده
هدایت شده از چای قند پهلو
قدر یک حبه قند
یا که اندازه یک خاطره دور و بلند
بنشین بر لب تخت
زیر این سقف اهورایی رنگ
شور آن قصه سهراب
چه خیال انگیز است !
دیدن تو به زمانِ رخ آن صور بلند
در همان دور ترین نقطه تصویر فلک
زیر این شاخه سیب
یا که در دست بداری دو عدد تیغ و ترنج
چه خیال انگیز است!
دیدنت در پسُ پستوی همین ویرانه
این خرابِ صور شهر پر از رنگی ها
چه پر است از تزویر
از دو رویی و دو رنگی و هزاران گفتار
آسمان تار شده است
از همین دشت پر از غصه و غم
چه خیال انگیز است !
بنشینی لب این کرسی ، چند
قدر یک حبه قند
قدر یک خاطره دور و بلند
قدر یک قصه رستم به پسر
قدر یک قصه لیلی و جنون
قدر یک قهوه تلخ
یا که اندازه این چرخ بلند
ساعتی چند بگو
ز سرای ملکوتی مرگ
که به آغوش گرفت
رخ زیبا و تن مجروح تو چند
ساعتی چند بگو
ز سرای ملکوتی مرگ
که سرآغاز تنفس بشود در دل مرگ
و ازآن خانه آباد بگو
که به روزی دادند
به محبان و صبوران و حریفان
بنشین بر لب این تخت بلند
قدر یک حبه قند
یا که اندازه یک خاطره دور و بلند
ساعتی چند بگو
ز سرای ملکوتی مرگ
که رهاند همه را
از همین دایره پوچ زرند
و رساند همه را
به وصالی که در اوست
به مثابه ، به همان
اتفاقات شگفتی که بیانگر شده است
رخ زیبای حبیب
در پساروز ظهور
ساعتی چند نشین و گذر عمر ببین
که چنین می گذرد بر دل ما
قسمتی شعر بخوان
و بگو از رخ مشکین و سبو
که شکستند همه
در پی دیدن آن چرخ بلند
و تماشای رخ محشر یار
بنشین بر لب این چرخ بلند
قدر یک حبه قند
یا که اندازه یک خاطره دور و بلند
آرسینه🖋
تولدت مبارک قصه گوی رستم و سهراب بچگی هام
خیلی تلاش می کنم ازینا نباشم که همه چیز رو بهم ربط بدم ولی از صبح با امیرالمومنین علی علیه السلام شروع کردم و هر لحظه هم این حس ادامه پیدا میکنه:» من میگم بابام قرارداد داره با آقا حالا شما باور نکنید
هدایت شده از چای قند پهلو
ماه ابدی قسمت 20.pdf
حجم:
184.7K
داستان ویرایش نشده می خوانید ؟
نام : #ماه_ابدی
قسمت بیستم : او زنده بود.