eitaa logo
آسایشگاه روانی 🪖
44 دنبال‌کننده
2هزار عکس
423 ویدیو
14 فایل
همون نسخه دوم کلبه عمو کونیکو خودمونه. روزمرگی های یه سرباز از جنگ برگشته با رد قرمز «غیرقابل درمان» روی پرونده اش🫠
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/10201191/11221 سروران عزیزی که در ایام خاکسپاری وی شرکت داشتند ...
آسایشگاه روانی 🪖
حس میکنم یکم ساندیس کانالم کم شده پس در این حالت اگر فردا شهید نشدم براتون طومار می‌فرستم✅
این قضیه فعلا کنکله پس به جاش سه شماره اخیر شبنامه رو میذارم بخونید. بخش من، بخش از امام امت بگو هست (درمورد امام مجتبی خامنه ای می باشد) ولی شما بقیش هم بخونید جالبه🩴
هدایت شده از -
یک فاتحه لطف میکنید؟
باور داشتم که اشک را نباید الکی خرج کرد. نباید پای هرچیز و هرکس خرج کرد. اصلا اشک فقط برای تاریکی میانه روضه است نه در جلوی دیگران و پیش چشم اجنبی...اما امشب اشک ریختم. پرچمی که در دست داشتم به شش ماه نرسیده بود که خریده بودم. درست بعد از اغتشاشات از پاساژ قدس بعد از زیارت حرم مطهر خریدم به نشانه اعتراض به پرچم سوزی و هتک حرمتی که به پرچم کردند؛ به تبعیت از مسئول خواهران اتحادیه. روز اولی که اعتراضات که نه اغتشاشات در دانشگاهمان شروع شد همانجا ایستاده بودم. پرچم سوخت. دفعات بعدی را هم حضور داشتم. حتی اسفند هم بودم. حتی فیلم سوزاندن عکس رهبران انقلاب و پرچم را در صحن دانشگاه دولتی جمهوری اسلامی ایران دیدم. خبر هایش راهم شنیدم. سنگ پرتاب کردن هارا... بطری و کلوخ پرت کردن هارا دیدم... «آقایان کاپشن هارا بالا ببرید حصار درست کنید که چیزی به خواهر های پشت تان نخورد؛ خواهر ها بدوید، بین درخت ها قایم شدند به شما حمله کنند» دیدم... وقتی که جلو و پشت سر مخالفی که از سر جو تورا دشمن می بیند و می خواهد کل انتقام هرکه می شناسند و نمی شناسند را از تو بگیرد، آن راهم دیدم... حتی استرس اینکه « نکند کسی از روی هیجان چادرم را بکشد و من بی پناه وسط دانشکده بمانم، اینجا دانشکده ادبیات نیست که اگر بیشمار دانشجوی مخالف دارد، چادری و بسیجی هم کم ندارد. اینجا مدیریت است و این چادر نایاب در دانشکده با عمامه حاج آقا ها فرق می کند.» حتی این را هم دیدم. اما از روز اول تا روز آخر همه این گردش های مقابله ای و تجمع ها گرچه ما بیشتر می شدیم اما با خود می گفتم شاید واقعاً هیچکس مارا نمی بیند...شاید ما کم هستیم
گفتم شاید ما کم هستیم... متزلزل نشدم. ایمان داشتم به کلام خدا که می‌گفت پیروزید حتی اگر اندک باشید اما... امشب با رقص پرچم ها اشک ریختم. در کم جمعیت ترین و ساده ترین میدان تجمع شبانه، تلاطم چرخ پرچم های دورتادور را می دیدم که چند برابر دانشجویانی بودند که بیخیال از عواقب آرمان شان شده بودند. به حرفم خرده نگیرید. من دیدم کسی را که خیلی خدا و پیغمبر می کرد. بچه مذهبی بود اصلا مقامی در بسیج داشت ولی...وقت تجمع از ترس شاید روابط، شاید حس اینکه پوچ است یا ترس هر آسیب جانی و روانی فقط از پنجره دانشکده جمعیت را نگاه می کرد، یک تماشاچی بود برای فرار از عواقب. راستش یک بار هم برای این موضوع گریستم. گویی خون آمده بود تا خون را بجوشاند. قلب راکد و روح خسته و موج ساکنی که به نیستی رسیده بود را چنان متلاطم کرد که بعد دو ماه هنوز اشک هارا جاری می کرد. می گفت این دیگر انتهای راه است. از چه چیز می ترسی؟ من همه این مسیر را رفته ام و هیچ چیز جز اینکه در بستر بیماری بمیرم ترسناک نیست. هیچ چیز ترسناک تر فنای در خدا نشدن و به وصال نرسیدن و جاماندن از غافله شهدا نیست. گشته ام نبود توهم نگرد که نخواهی یافت. راستش را بگوییم ما خود هم نمی دانیم چه می کنیم. داستان در جای دیگری است و نبرد صحنه دیگری است. حق و باطل نه در این دنیای مادی که نبردشان را در عالمی دیگری پیش می برند و ما چه می‌دانیم از آنچه می گذرد؟ مگر سالک که به اذن خدا بتواند نظری در عالم کند و آنگاه در پیش دوربین برای این مجاهدت اشک بریزد. من هم اشک ریختم. می گفتم کمتر از ۶ ماه قبل اینجا و در همین منزل اشک می ریختم و می خواندم آنچه که گذشت، از پرچم مزین به نام خدا می گفتم که در آتش می سوخت و دانشجو کتک می خورد پرچم را نجات دهد. تصویر پاره پاره پرچم را هنگام نماز ظهر ماه رمضان پیش چشم دارم. تصویر هلهله و شعار و توهینی که به مریدان فرزند ابوتراب هنگام نماز می کردند را نیز. آنچه دیده بودم را برای هرکس نبود وقتی می گفتم مرا به سان یک دیوانه می نگریست، چه دلیل دارد بابت یک شعار یا یک پرچم کسی آنقدر آزار ببیند؟ اما... مگر نام خدا بر سینه پرچم نبود؟ مگر آبادانی و سرسبزی افق آن با خون لاله های آن آبیاری نشده بود؟ راستش من هم دیگران را دیوانه می انگاشتم. گذر از سوختن یک پارچه ساده نبود... پرچم ایران بود با نام الله که در آتش گُر گرفته بود. امشب همه را از پیش چشم گذراندم. امشب با خود گفتم اما ما کم نبودیم. ما فقط متحد نبودیم. ما نشسته بودیم در انتظار، تا یک خون بیاید و غلاف اتحاد ما بشود دور یک نام...«ایران»! و بازهم به خود گفتم... من چه می دانستم که ما چه می کنیم؟ نبرد جای دیگری است. آرسینه🖋
امشب به سبک درویش مصطفا یا نه کشیش مصطفا ی کتاب منِ او خداحافظی می کنم.
استاد من خواب نبودم فقط خسته ام که هربار سر کلاست باید بحث کنم به لطف دوست عزیزم که یهویی بعد ماجرای دی منو قاتل دید و یهو قطع ارتباط کرد باهام و شما که با شوخی و خنده از حرفاش میگذرید ولی من جواب بدم میگید کلاس جای حرف سیاسی نیست خواب از سرم پرید دیگه🚶🏻‍♂ سرم تیر می‌کشه بلد نیستید گیر بدید به حوزه چیکار دارید؟ به جامعه المصطفی چیکار دارید؟ واییییی