امروز با یک حساب سر انگشتی از ساعت پنج فقط چهارتا مراسم با سبک های مختلف رفتم و کلی دراما گذروندم. از مراسم تشییع رفتم شب شعر و از اونجا مراسم عقد یک بنده خدایی، اونجا هم سوار شدم رفتم خونه دخترداییم که لش کنیم و با همکاراش آشنا بشیم.✨ باطری اجتماعیم الان منفی عه✅
کتاب جدید جبران خلیل جبران رو شروع کردم و متوجه شدم چرا تو گعده های شعری آقا از ایشون هم صحبت می کرد.
تو مراسم متوجه شدم چقدر از کراوات بدم میاد و هرکس اینو بپوشه واقعا کنکله✨
تو شب شعر هم همه گراشی خوندن و بگی نگی متوجه شدم چی می گفتن و اشعار آئینی و عاشقانه ای که می خوندن واقعا در سطح دیگه ای بود. حتی اسم چندتاشون رو نوشتم که بعدا کتاباشون رو بخونم(امیدوارم پیدا شون کنم.) و با این کانسپت آشنا شدم که وقتی شیخ میگه به گراشی حرف میزنم انگار کلا کانال عوض کردم و مشخص نیست چی میگم😂چون امشب یکسری ها میومدن یه شعر های می خوندن که واقعا نه من که حتی معنی شون واسه خود مجری هم قفل بود و نمی دونست. یعنی واقعا گراشی نبود خود فارسی دری بود و واقعا نمی فهمیدم با اون لهجه چی میخونه😭😂.
در نهایت هم با دیدن همکاریهای دخترداییم و کل کل های این اکیپ پنج نفره یاد دوستام افتادم و دلم تنگ شد یکبار دیگه دورهم جمع بشیم و بیخودی به ترک دیوار بخندیم.(مشکل منم که نیستم)