𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
امشب اگه هوا صاف باشه ، میتونید صورت فلکی Orion رو ببینید.
تونستم ببینمممم=))) مثل بچهها داشتم ذوق میکردم✨
هدایت شده از •·کالیگو·•
کجای شهر قدم میزنی؟
میخواهم کاملا اتفاقی
از آنجا رد شوم..
"مریم قهرمانلو"
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
من دیگه دارم از شدت خستگی غش میکنم
ولی فردا میخوام از کل این دو روز بگم
خب قرار بود امروز بیام و تعریف کنم...
از صبح شنبه شروع میکنم که صبح زود بلند شدیم و تند تند کلی وسیله جمع کردیم و طرفای ظهر رفتیم خونه مامان بزرگم. من نوبت آرایشگاه داشتم که برم موخوره گیری ولی خب همونجور که میدونین یکم بیشتر از موخوره گیری بود و عملا موهام کوتاه شد!! ناخونامم ریموو کردم و برگشتیم چون حدود ساعت 6 با کل خونواده مادری میخواستیم بریم کویر. خلاصه که وقتش رسید و ما راه افتادیم و تقریبا 8 رسیدیم به بومگردی و واقعا جای قشنگی بود و چون تعدادمون زیاد بود فقط خودمون بودیم! مستقر شدیم و داشتیم خوش میگذروندیم که یادمون نبود اینجا ایرانه و برقا رفت=) و ما تو اون تایم تاریکی یا داشتیم خوراکی میخوردیم یا چراغ قوه به دست تو کوچهها بودیم ولی خب خوشبختانه بعد از یکساعت اومد، شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم و زدیم و خوندیم و ساعت 1 نصف شب تصمیم گرفتیم بریم تو دل کویر، پس راه افتادیم. رسیدیم و اول اطمینان حاصل کردیم که خبری از عقرب و اینجور جونورا نباشه و وارد شدیم و یکم که رفتیم یکی از ماشینها گیر کرد تو شن.. خب کلی خندیدیم ولی بالاخره درش اوردیم و رفتیم یه جا ایستادیم و رسیدیم به قسمت رویایی سفر که با بچهها دست همو گرفتیم و دوییدیم وسط شنها و از تپهها بالا رفتیم و زیر آسمون و ستارههاش کلی خندیدیم و صورتهای فلکی رو دیدیم و عکس گرفتیم و آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و .....
باورم نمیشد یه شب تو کویر انقدر بهم خوش بگذره!
ولی خب وقتی برگشتیم اقامتگاه از شدت خستگی غش کردم و صبح هم پا شدیم و سریع فقط برگشتیم چون دیگه گرماش غیر قابل تحمل بود..
دیشب هم رفتیم کنار آب و از هوای خنک اونجا لذت بردیم و بعدشم بستنی خوردیم و دیگه برگشتیم خونههاموووون🏠.
"Desert 1405"🏜
ღBlueGirl
This is the last night of August. Hoping that September gives us soft mornings, good news answered prayers, and the kind of happiness that stay!