eitaa logo
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
137 دنبال‌کننده
341 عکس
101 ویدیو
3 فایل
you want a LOVE that consumes you.
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
خوشحالم..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عاشق آدماییم که بجای گفتن اسمم،لقب مخصوص خودمو درست میکنن.
وای یه متن نوشتم خودم که عاشقش شدم!!
یکم مرتبش کنم میزارمش اینجا
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
"Based on reality" بعضی آدما وقتی میرن، انگار یه تیکه از تقویم هم با خودشون میبرن. دو ماه بود... پنج
"برای دوستی که دور شد" یادمه چند روز بعد از رفتنت، یه اتفاق خیلی کوچیک افتاد؛ چیزی که شاید برای هر کس دیگه‌ای اصلا مهم نبود. یه چیزی دیدم که دقیقا میدونستم اگر تو بودی، همون لحظه برات میفرستادم. احتمالا تو هم یه چیزی میگفتی و بعد از یه حرف ساده، مثل همیشه بحثمون میکشید به یه عالمه حرف بی‌ربط و ... گوشی رو برداشتم، چتمون رو باز کردم و شروع کردم به تایپ کردن ولی وسطش... یادم افتاد تو دیگه اینجا نیستی. فکر کنم همون لحظه بود که برای اولین بار واقعا فهمیدم رفتنت یعنی چی؛ یعنی از این به بعد تموم اون چیزهای کوچیکی که همیشه بدون فکر برای هم تعریف میکردیم، باید یه گوشه‌ی ذهنم بمونن تا شاید یه روزی که با هم حرف زدیم، بتونم برات تعریفشون کنم. هفته‌های اول، نبودنت عجیب بود. همه‌چیز سر جاش بود؛ من، روزام، اتاقم، کلاسام، گوشیم… فقط تو نبودی. هر اتفاق کوچیکی که می‌افتاد، اولین فکرم این بود که «این رو باید بهت بگم.» یه آهنگ جدید، یه حرف خنده‌دار، یه اتفاق مسخره، یه چیزی که میدونستم فقط تو میفهمی چرا برام جالبه.. همشون منو یاد تو مینداختن. گاهی حتی چتمون رو باز میکردم و فقط به آخرین پیاممون نگاه می‌کردم. نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم؛ اتفاقاً کلی حرف داشتم. فقط میدونستم الان پیامم به دستت نمیرسه. برای همین گاهی ساعت کشورت رو چک میکردم و با خودم حساب می‌کردم الان اونجا چه ساعتیه. الان بیداری؟ تازه از خواب بیدار شدی؟ رفتی بیرون؟ داری با آدمای جدیدت وقت میگذرونی؟ امروزت چطور گذشته؟ و شاید عجیب‌ترین قسمت این بود که با اینکه کیلومترها از هم دور بودیم، ذهن من هنوز خیلی وقت‌ها تو رو همین نزدیکی‌ها تصور میکرد. بعضی شب‌ها که دلم میخواست بهت پیام بدم ولی میدونستم احتمالا خوابی، حرف‌هامو توی نوت گوشیم مینوشتم؛ مینوشتم روزم چطور گذشت، کی چی گفت، از چی ناراحت شدم، به چی خندیدم، چه آهنگی شنیدم یا چه چیزی دیدم که دلم میخواست تو هم میدیدیش. بعضی وقت‌ها حتی آخرش با خودم می‌گفتم «بعداً براش می‌فرستم.» و واقعا فکر میکردم یه روزی که دوباره با هم حرف زدیم، همشونو یکی‌یکی برات تعریف میکنم. یه مدت، حتی وسط معمولی‌ترین لحظه‌های روزم هم یه گوشه ذهنم تو بودی. فکر می‌کردم زندگی تازه‌ت چطوره، با چه چیزهایی روبه‌رو شدی، چه آدمایی وارد روزهات شدن، به چی عادت کردی و اصلا شده وسط یه روز شلوغ، یه لحظه یادت بیفته من اینجام؟ فکر میکردم شاید هیچوقت نتونم با این فاصله کنار بیام. ولی زمان یه کاری میکنه که هیچوقت فکر نمیکنی از پسش بر بیای. کم‌کم دیگه هر اتفاقی که می‌افتاد، فورا سراغ چتت نمیرفتم. دیگه هر بار ساعت رو چک نمیکردم. یاد گرفتم بعضی حرف‌ها میتونن صبر کنن. بعضی اتفاق‌ها رو میشه بعدا تعریف کرد. بعضی روزها هم اصلا لازم نیست با کسی قسمت بشن. نه اینکه دلتنگیم تموم شده باشه؛ فقط یاد گرفتم باهاش زندگی کنم. یاد گرفتم ممکنه چند روز با هم حرف نزنیم و دنیا هم تموم نشه. یاد گرفتم تو اونجایی و من اینجام و هر کدوممون داریم زندگی خودمونو میکنیم. تو داری خاطره‌های جدید میسازی و من هم اینجا دارم روزامو ادامه میدم و وارد دوره تازه‌ای از زندگیم میشم و شاید این قسمت از همه عجیب‌تره؛ اینکه یه زمانی فکر میکردم باید به نبودنت عادت کنم، ولی حالا میفهمم آدم دقیقا به نبودن کسی عادت نمی‌کنه.. فقط یاد میگیره نبودنش رو کنار بقیه‌ زندگیش جا بده. حالا دیگه مثل قبل منتظر پیام تو نمیمونم. ولی هنوز… هر وقت گوشیم زنگ میخوره، یه گوشه قلبم برای یه ثانیه میگه شاید تو باشی و وقتی واقعا خودتی، یه حس عجیبی دارم؛ انگار برای چند دقیقه اون همه فاصله کاملا محو میشه. انگار دوباره همون روزایی هست که میتونستم هر چیزی رو –حتی بی‌اهمیت‌ترین چیز دنیا رو– همون لحظه برات تعریف کنم. حالا شاید کمتر بهت فکر کنم، کمتر ساعت کشورت رو چک کنم و کمتر منتظر پیامت بمونم؛ ولی به این معنی نیست که کمتر دوست دارم. فقط یاد گرفتم دوستت داشته باشم، بدون اینکه هر روز منتظر حضورت باشم. شاید حالا دلتنگیم آروم‌تر شده، ولی هنوز بعضی شب‌ها دلم همون دوستی رو میخواد که میشد همه‌ چیز رو براش گفت؛ همه چیز رو. و شاید قشنگ‌ترین قسمت این فاصله همین باشه؛ اینکه با وجود همه‌ی روزهایی که بدون هم گذشت، هنوز وقتی اسمت روی صفحه‌ گوشیم میاد، یه چیزی توی دلم همونقدر خوشحال میشه. شاید دیگه تونستم با این فاصله کنار بیام؛ اما هنوزم برای صحبت کردن باهات لحظه شماری میکنم. چون بعضی آدم‌ها وقتی میرن، فقط از کنارت دور نمیشن؛ یه تیکه از روزای تو رو هم با خودشون میبرن و با این حال، یه جایی ته دلت میمونه که هر از گاهی، خیلی بی‌ سر و صدا، منتظر یه زنگ، یه پیام یا حتی یه «دلم برات تنگ شده» از طرف همون آدمه! فقط برای اینکه یادت بیاد فاصله هر چقدر هم زیاد باشه، بعضی آدم‌ها هنوز همونقدر به قلبت نزدیکن:)) My Blueberry🤍. ღBlueGirl
ممبرای جدید خوش اومدین؛ موندگار باشین💘
کپریکورن , همیشه درباره‌ی تو بوده ...
گفتیم چیزای قشنگ زمان می‌بره؛ زمان چیزای قشنگ رو برد..